جعفر صابری / توپ چهل تکه...

جعفر صابری / توپ چهل تکه... دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

توپ چهل تکه...

 

 

 

من یاد کودکی خودم افتادم آن روزها من کلاس دوم بودم منزل ما  شهر تاکستان  بود و مدرسه با نمکی داشتیم ،قدیمی بود دور تا دور حیاط  کلاسهای درس بود با بخاری های نفتی چکه ای و به جای سطل زباله کارتنی کنار کلاس بود درست زیر تخت سیاه  دختر و پسر با هم بودیم و یه دختر بود اسمش مریم بود و درسش مثل من خوب بود   من مبصر بودم  یه روز رفتم  گچ بیارم دیدم یه پسر جوان دم در مدرسه  بود که یه چتر دستش بو د از من پرسید آقا پسر دفتر کجاست من گفتم بیا بریم و رفتیم من دیدم چتر گل منگلیه و فهمیدم مال خودش نیست ... معاون مدرسه یه آقایی بود که چشماش آبی بود و رابتش با خانمها زیاد بود معلمها همه خانم بودند اما معلم ما و معلم یه کلاس دیگه چادری و مذهبی بودند. معلم ما خانم احمدی بود و معلم کلاس دیگه هم احمدی نام داشت این دو دختر عمو بودند. من با برادر معلم کلاس دیگه دوست بودم  و بهش احمد بی دندون می گفتیم او از من چند سالی بزرگ تر بود و دندان جلوش افتاده بود باباش کامیون داشت و او هم عشق کامیون بود ... یادش بخیر یه پسر دیگه هم بود که باباش بازنشسته پلیس بود و اسمش بهروز بود  بهروز یه برادر داشت که از خودش کوچکتر بود و لی خودش همکلاسی من بود اما تو کلاس ما نبود مادر بهروز  آرایشگر و خیاط بود اسمش صغرا خانم بود صغرا خانم یه کار دیگه هم بلد بود اون هم شکستن تخم مرغ بود یعنی  اسم کسانی که به آدم نظر زده بودند رو روی تخم مرغ می نوشت و بعد تو یه دستمال  دست می گرفت و  دونه دونه اسم می برد یادش بخیر خودش می گفت من خودم چشمم شوره،  راستی راستی هم چشمش شور بود، دوتا پسر داشت ولی همیشه  من را که می دید من مریض می شدم... بعد خودش برام تخم مرغ می شکست. اسمش که می اومد تخم مرغ می شکست و بعدش من خوب می شدم... من هم خیلی شیطون بودم یادمه اداش رو در میاوردم و یه تیکه بند بر میداشتم  و صورت مادرم را بند می انداختم ...

 

 آهان کجا بودیم ؟ از مدیر مدرسه میگفتم و معاونش و معلمهای خود مون...

 

اون روز من به کلاس برگشتم و زنگ بعد دیدم معلم ما آمد و گفت بچه ها می خوام شاگرد نمونه کلاسمون را معرفی کنم و  من کیف کردم ولی اون مریم رامعرفی کرد و من دیدم همان چتری را که برادرش آورده بود دادند به او  البته من بعد ها فهمیدم که اون پسره برادر مریمه وقتی آمد دنبالش ...

 

  من جریان را به مادرم گفتم و او گفت هیچی نگو زشته تو مردی...

 

  یک هفته بعد وقتی من رفتم سر کلاس تو همون  کارتن زباله های کلاس  یه توپ فوتبال بود توپ چهل تکه وای که چقدر قشنگ بود ... تمام زنگ من به توپ نگاه می کردم و بعد از درس معلم گفت امروز میخوام شاگرد اول کلاس البته تو پسرا را معرفی کنم و  بله این من بودم که  صاحب بهترین جایزه روی زمین یعنی توپ فوتبال چهل تکه میشدم ...حالا چقدر ذوق کردم و چقدر  بازی بماند...اما تابستان سال بعد  احمد بی دندون آمد در خانه ما و گفت جعفر برو توپت رو بیار بازی کنیم... من که دوست نداشتم کسی با توپم بازی  کنه گفتم من توپ ندارم ... احمد گفت چی، من خودم دیدم بابات برات خرید... وای  برق از وجودم پرید یعنی  تو تمام این مدت من  نمی دونستم این  جایزه رو مدرسه به من نداده بلکه بابام خریده...  احمد بهم گفت تو مغازه لوازم ورزشی در خونشون دیده بود که بابام این توپ را برای من خریده... نشونی هاش هم درست بود... من به مادرم گفتم و او گفت بله مثل همون چتر، این رسمه همیشه باید والدین یه چیزی بخرند و بدهند مدرسه مدرسه که چیزی برای آدم نمی خره... خیلی برام سخت بود اما یه درس تو زندگیم یاد گرفتم فهمیدم همیشه  هر جایزه ای را  جدی نگیرم...

 

 بعدش مادرم گفت تو مردی به بابات نگو... راستش دیگه اون توپ برام عزیز نبود همیشه باهاش فوتبال بازی می کردیم تو  کوچه وخیابون و... همه ی بچه ها با توپ چهل تکه من باز کردند...چند سالی گذشت من کلاس  اول راهنمایی شده بودم و خانه ی ما دامغان بود  یه روز تو کوچه بازی می کردیم که توپ افتاد تو خونه همسایه ،واون گفت اینجا نیست .من کوچه پشت خونشون هم رفتم ولی نبود... که نبود... داستان توپ چهل تکه و درسهای زندگی که این توپ به من داد زیاد بود ...خیلی زیاد!

 

 حالا محمد یوسف خوشحال بود که مربی باشگاه بهش یه توپ والیبال هدیه داده و من نمی دونم وقتی یه روزی بفهمه که این توپ را مادرش خریده بود ه  چه حالی خواهد داشت اما می دونم مثل حال من نخواهد بود...انشاءالله...


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین