جعفر صابری/رخصت پهلوان

جعفر صابری/رخصت پهلوان دو شنبه 7 اردیبهشت 1394
جعفر صابری/رخصت پهلوان

 سرمقاله ۳۵۰

رخصت پهلوان

 

سینه ی پهنی داشت و  دست ها و بازوهای قوی داشت ،قدی بلند و صورت پر جذبه ای داشت،رنگ چهره اش سبزه بود و موهای جوو گندمی به آن چهره  زیبایی خاصی می بخشید... قدم بر میداشت و با دقت گوش می داد کم حرف میزد و شمرده ...گاهی وقتها در بین کلامش چند بیتی هم شعر می خواند و در زمان گفت وگو دستانش را کمی بالا می آورد کمتر کسی یاد دارد که صدایش را بلند کرده باشد و بیشتر سرش را پائین می انداخت ...ده سالی بود که بازنشسته  شده بود و در گرمابه محل پشت میز می نشست... آرام و خونسرد بود. به نظر می رسید هیچ مشکلی ندارد و جسمش کاملاً سالم است  سه پسر و یک دختر داشت و زندگی ساده ای را مردم از او می دیدند ...شاید مثل او هزاران نفر در نزدیکی ما زندگی می کنند و هر روز ما یکی مانند او را می بینیم...تنها شاخص او این بود که هفته ای دو یا سه روز به زور خانه محل می رفت و میون داری میکرد و اهل محل او را با نام پهلوان صدایش می کردند .او مغرور نبود و در مقابل کودکان هم دست به سینه می ایستاد و بشدت اهل افتادگی و معرفت بود کم داشت اما همیشه پیش قدم کار های خیر محل بود وبی هیچ ادعایی سعی می کرد به اهل محل خد مت کند... همیشه کت و شلوار تنش بود رسمی رسمی تابستون و زمستون ...

 

چند سالی است که دیگر در بین ما نیست ولی قدیمی های محل و حتی بچه ها هم او را به یاد دارند  با اینکه خانواده اش از محل ما رفته اند ،اما ما آنها را با نام خانواده پهلوان می شناسیم...زور خانه محل  هنوز هست  و هفته ای یکی دوشب صدای ضرب مرشد می آید ...چند تا موتور سیکلت هم گاهی دم در زورخانه هست و بعضی از بچه های قدیمی محل به آنجا می روند، اما دیگر کسی در محل به آنها پهلوان نمی گوید...گو یا نسل پهلوانها  ور افتاده...البته پشت  همین زورخانه  یک سری آپارتمان هست که یکی از قهرمانان کشوری در آنجا زندگی میکند و از این ماشین جدید  شاسی بلند دارد...گاهی وقتها با لباس گرم کن آدیداس یا نایک تو  محل میبینیمش بچه بدی نیست جواب سلام میده و با احترام برخورد میکنه اما نه مثل پهلوان! اگه کسی  تو محل بمیره جلو تابوتش مثل پهلوان  راه نمیره و حتی مجلس ختمشون هم نمیاد...من تا حالا مسجد محل ندیدمش وفکر نکنم از بچه های محل هم کسی دیده باشدش ...سال پیش میگفتن یه بلوتوث ازش هست که تو یه پارتی مختلط   هست... خداییش من ندیدم...

 

خیلی دلم میخواد برم زورخونه اما نمی دونم چرا خجالت می کشم. فکر میکنم  آدمهایی که میرن زورخونه باید خیلی مرد شده باشند و یه جورایی با دیگران فرق دارند. شاید بخاطر اینکه هنوز به یاد پهلوان هستم و اون تو یادمه ...گرچه مرشد عبدالله  هنوز تو محل ، گاهی وقتها می اد ولی خیلی پیر شده  ، دوسالی هم هست که مردم میگن  بچه های مرشد میخواهند زورخونه رو بکوبند و برج بسازند...

 

خوب یادمه اولین باری که رفتم زورخونه  با مرحوم حاج عموم بود  یه آقا تو گود چرخید و از ما اجازه گرفت و بعد ورزش کرد خوب یادمه مدام میگفت رخصت، رخصت و  بعضی ها می گفتن فرصت... من عاشق  حرکت پاهاشون بودم...  و یه جورایی مردونگی هاشون...اون موقع ها پهلوان میون دار بود  ،یادش به خیر.مردم پول جمع کردند برای یه دختر تو محل  جهیزیه بخرند... حاج عمو هم پول داد  من دوست داشتم کمک کنم ولی چیزی نداشتم... باخودم تصمیم گرفته بودم   درسم که تمام شد یه جوری پولی به دست بیارم و ملک زورخونه را از بچه های مرشد بخرم تا همیشه تو محله مون زورخونه بمونه... اما نشد که بشه...

 

امروز دیدم تو تقویم نوشته 22 مرداد روز فر هنگ  پهلوانی و ورزش  زورخانه ای و یاد رسم زور خانه و پهلوانی افتادم  و یاد رسم خواستن رخصت و دادن فرصت...یا حق

جعفر صابری

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین