سارا...

سارا... دو شنبه 7 اردیبهشت 1394


سارا



جعفرصابری

آیئنه تمام قد قاب  چوبی   که روی کفش کن کنار را هرو قرار داش تبار دیگر منعکس کننده چهره سارا بود . سارا روی یک پا ایستاده بود و خودرا نظاره میکرد . لباسی سر تاسر سفید و گوشواره هایی که نگینش الماس بود لابلای موهای طلایی رنگ سارا چهره سفید همچون برف که دو یاقوت آبی رادر خود جای داده  ،دست به دست هم داده بودند و سارا را زیبا تراز همیشه نمایان میکرد .

 سارا چرخی خورد وازابنکه میدید شانه هایش دریک امتداد قرار دارند لذت میبرد ودرحالی که قطرات اشک از چشمانش جوشیدن گرفت آهی کشیدو گفت: آه چی میشه ،سپس سرش را پایین انداخت و به پای راست خود خیره ماند.

پای چپش را به زمین گذاشت و دوباره همان احساس قدیمی را لمس کرد سنگینی تمام دنیا بر دوش چپش آمد و شانه چپش پایین افتاد.با خود به فکر فرو رفت . به زمانهای قدیم  برگشت. زمان طفولیت!کودکی بود بازی گوش گرچه مادرش را از دست  داده بود اما باز  به علت همان بچگی نسبت به این مسئله اعتنایی نمیکرد تا اینکه آن مریضی لعنتی آمد وبعد از مدتی فلج شدن پای چپ سارا.......حالا دخترک بیش از 17 سال داشت و یک فلج بود.

گرچه سارا در کودکی علت فلج شدن پای چپش را نمیدانست اما کم کم به مرور زمان متوجه شد که به علت سهل انگاری پدرش او باید تا آخر عمر فلج بماند.اوایل تا سن ده یازده سالگی به خیبان و میهمانی  نمی رفت اما از بس در چهره ها نوری از ترحم دیده بود به انزوا نشینی پرداخت.

گاهی نقاشی میکشد،عاشق مطالعه بود همه چیز از همه جا میخواند شعر میگفت و سعی میکرد آن یک عیب خود را با صد ها و هزار ها هنر دیگر بپوشاند....گاه گاه که دوستان برای میهمانی به خانه ءآنها می آمدند سارا مخفی میشد ،دختران هم شن و سال سارا بعضی مواقع برای بازی با سارا به خانهء آنها می آمدند اما سارا در باریهای آنها نمی توانست شرکت کند چون سرشار از نشاط ،هیجان و جنب وجوش  بود.چند بار هم برایش خواستگار هایی آمده بودند  همه ءآنها بی تردید برای ثروت پدر سارا به خود سارا علاقه نشان میدادند و این موضوع را خیلی خوب درک میکرد.

چند وقت پیش خانواده یوسفی که تازه از نیورک آمده بودند برای دیدن دوستان سری به خانه پدرسارا زدند. میهمانی ساده ای بود . به به اصرار آنها ومخصوصاًاصرار جمشید پسر آقای یوسفی سارا هم آمد وبه سارا خوش گذشته بود .جمشید برای سارا با دیگر مردان فرق داشت.سارا احساس میکرد جمشید مثل همه به او نگاه نمی کند مثلاًبه نمیگوید بیا قدم بزنیم واز نگاه های  ترحم آمیز هم خبری نبود .

مهر جمشید در دل سارا خانه کرده بود. نگاه های   محبت آمیز جمشید جرعتی جدید در زندگی سارا بوجود آورده بود.دیروز پدر سارا به او گفت :جمشید تورا ار من خواستگاری کرده ولی پدر و مادر جمشید موافق نیستند.سارا با خود می اندیشید آخر باید پدر و مادر جمشید مرا به عنوان همسر برای فرزند خودشان قبول نکنند ،حتماً برای اینکه پایم کوتاهتر از آن یکی است. آخ من چرا  من.........چرا من باید به این  درد دچار باشم  ،راستی زندگی چه ارزشی دارد . چرا زنده هستم من به چه دردی میخورم؟گیریم کسی هم با من ازدواج کرد مگر نه برای ثروت پدرم است و یا احساس ترحم به من......این زندگی  چه ارزشی دارد من به چه دردی  میخورم بودن یا نبودن من چه دردی را درمان میکند جز آنکه پدرم با دیدن من از اشتباه خود که در حق من کرده شرم میکند که به چهره من نگاه میکند.....سارا طول سالن را طی کرد و از حال بزرگ و مجلل گذشت ،در آشپزخانه را گشود و یک راست سراغ یخچال رفت و درون یخچال بسته قرص  والیوم 10 را که متعلق به پدرش بودرا برداشت و چند تایی از آن را در دهان خود ریخت . سپس گویی هیچ چیز را نمی فهمد،قوطی را دردهان خود سرازیر کرد. طولی نکشید در مقابل درب یخچال از حال رفت و دراز به دراز با همان لباسهای توری به خواب فرو رفت.

جسم نحیف دخترک بر روی تخت فوریتهای پزشکی فارابی ثرار بود . همه به دور او قرار گرفته بود . همه به دور او جمع شده و زیبایی او خیره مانده بودند. سارا که گویی آخرین نفسهای زندگی خود را میکشد چشمانش را گشود و با بغضی که درگلو داشت آرام گفت:-بابا.......بابا.......پدر سارا که در آن هنگام سخت به هیجان آمده بود بر سر بالین دخترش نشست و در حالی که پنجه در موهای سارا میبرد گفت:

- جان بابا .... بگو

سارا با همان بی حس ادامه داد- منو ببخش من نمیخواستم خودمو بکشم

- پدرسارا در حالی که اشک میریخت جواب داد

-دخترم من.....من.....همش  تقصیر من است .اگر سهل انگاری نکرده بودم تو .....تو.....به این روز نمی افتادی

سارا در حالی که لبخند به لب آورده بود گفت: نه بابا جان تو مقصر نبودی که من فلج شوم این تقدیر من بود. پدر سارا که از شدت گریه نمیتوانست خود را کنترل کند هق هق گریه کرده و فریاد زد:من گناه کارم .من پدر خوبی برای تو نبودم من همش میخواستم با پول عیب توزا برای تو حل کنم.من بدم.

جمشیدکه تا آن زمان بالای سر آنها نظاره گر بود دستان پدر سارا راگرفت و بلند کرد.سپس کنار تخت سارا آمد و ملایم گفت:سارا تو که تا این اندازه گذشت داری چرا دچار این افکار کودکانه شدی؟ودست به خودکشی زدی؟.....

سارا..با شنیدن صدای جمشید جانی دوباره گرفت ورو به جمشید گفت:من فکر کردم همهءمردها مثل هم هستند و مرا هم برای پول پدرم دوست دارند و هم به حالت ترحم به من نگاه میکنند.......جمشید ادامه حرف سارا را قطع کرد وگفت-اما دیدی که همه یک طور نیستند ،دیدی که من به تو این طوری فکر میکردم.باورکن من به تو احساس ترحم نداشتم هیچ نیازی هم به ثروت پدرت ندارم . تو خودت این را میدانی.من تنها از متانت ونجابت تو خوشم آمد........باور کن حقیقت است حتی خودم آمدم، به تو بگویم ولی هرچقدردرزدم کسی در را باز نکرد احساس درونی به من گفت امکان دارد خطری تورا تهدید کند برای همین از دیوار وارد خانه شدم و تو را در مقابل یخچال بی هوش یافتم .فوراً تو را به بیمارستان آوردیم .سارا باور کن همه ء انسانها یکی نیستند.

سارا در حالی که قطرات اشک از گونه چشمانش سرازیر شده بود گفت باور نمیکنم،چطور امکان دارد.جمشیددر حالی که گویی از بیان ااین حقیقت شرم میکند رو به سارا کرد وگفت سارا تو میدانی من مدتها در کشور های خارجی بودم ولی باور کن برای اولین بارو آخرین بار عاشق تو شدم و اجازه نمی دهم تو فکر دیگری درباره ءمن بکنی.سارات در حالی که بغض گلویش را میفشرد ورو به دکتر کرد وگفت : آقای دکتر من باید زنده بمانم ،اید زندگی کنم.......چند هفته بعد مراسم پرشکوه عقد وعروسی دو زوج جوان در میان شادی وخوشحالی اقوام ودوستان بر پا شد وسارا به خانه بخت رفت.

جمشیدکه گویی همسر ایده آل خود را یافته از این ازدواج خشنود بود.

تقدیم به او «به مناسبت هفته واکسیناسون کودکان.....

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین