فصل قشنگ پائیز

فصل قشنگ پائیز دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

فصل قشنگ پائیز



مهر، ماه دوستی ،ماه عشق، ماه یاد ها، ماه خاطرات است...

هرسال اول مهر دهها خاطره تلخ و شیرین به یادم  می آد از اولین روز مدرسه که مادرم دستم را گرفت و رفتیم تا آخرین روزی که دیگه نرفتم... آن روز صبح وقتی برای اولین بار وارد مدرسه شدم  بچه ها شاد بودند و بازی می کردند یه تعدادی هم ،زنگ تفریح یه گوشه به بقیه نگاه می کردند ...همه ی ما از اولین روز های مدرسه رفتن هزاران خاطره داریم ... اما چی شد که به مرور مهر، رنگ و بویش را برای ما از دست داد ...راستش از سال 1360 شروع شد... اول مهر هر سال که وارد مدرسه می شدیم جای خالی خیلی ها رو می دیدم اولیش حبیب بود که اولین شهید مدرسه ی راهنمایی حمزه سید الشهدا ی فلکه چهارم خزانه بود و بعد هر سال زیاد تر می شدند... حبیب پوتین های برادر سربازش رو به پا کرده  و رفته بود جبهه و بعد دوستهای دیگه سال 1362 من اولین گروه هم کلاسی هام را با خودم بردم. نزدیک سی نفر بودیم از اون گروه خیلی زود مسعود رحمانی شهید شد و بعد علی شریعتی و بعد و بعد و بعد... کم کم دیگه قد و قیافه ما طوری شد که مدرسه نرویم و اول مهر من مثل خیلی های دیگه راهی سر کار بودم... خوب یادمه اولین روز مهری که من سر کار بودم رفتم تو چال تعویض روغنی اشک ریختم ...بچه ها را می دیدم که میروند مدرسه ولی من دیگه نمی تونستم بروم... یواش یواش مهر تعریف دیگه ای برای من و امثال من پیدا کرد شد مثل همه ی روزهای دیگه خدا... اما هرچی می گذشت مهر مهربانیش بیشتر می شد و صدایش بلند تر، آنقدر بلند، که نمی شد نشنید و سی سال بعد باز مهر بود این بار من سر کلاس درس بودم و بیشتر از سی  تا دانشجو جلوی من... این بار وقتی صدای مهر می آمد  بیشتر از هر چیز چهره ی  صمیمی دوستان  دهه ی شصت را می دیدم. رفقایی که هیچ وقت با اونها بودن را فراموش نمی کنم شاید  همزمانی اولین روز های دفاع مقدس با اول مهر و اولین روز های مدرسه رفتن معنای دیگرش ایستادن  باشد، ایستادن و مقاومت کردن در مقابل سختی ها...در هر صورت مهر بوی مهر بانی میدهد و خیلی خوشحالم که هر سال بعنوان عضو انجمن اولیا ء باز فرصت این را پیدا می کنم که بروم داخل مدرسه و باز همان نیمکت ها و تخته سیاه ها ،من که خیلی خوشحالم... ولی از طرف دیگر به معلمها حسودیم میشه  گرچه بیشتراز بیست سال معلم بودم اما هنوز هیچ شغلی را بیشتر از معلمی دوست نداشته و ندارم...حقوقش کم بود کارش زیاد ولی عجب حالی داشت وقتی بچه ها با آن چشمهای مشتاقشون به آدم نگاه میکردند حتی وقتی بزرگ شده و دانشجو بودند هم چشمهای قشنگی داشتنند...روی صحبتم به آن عزیزانی است که هر سال بعنوان معلم افتخار حضور در کنار بچه ها را دارند.  این یادگاری را از من داشته باشند که این یک انتخاب بود و آنها انتخاب شده هستند ...خوشا به سعادتشان که همیشه بوی مهربانی میدهند!

ارادتمند

 جعفر صابری


فصل مهربانی

اتل متل دنگ و دنگ

زنگ بزن و زنگ بزن

دوباره پائیز شده

مدرسه می روم من

اتل متل قصه گو

قصه بگو دوباره

قصه درس و بازی

نمره ، کلاس ، ستاره

دوست خودم رو باز هم

توی کلاس می بینم

روبه روی معلم

دوباره می نشینم 

اتل متل صبح زود

بلند شو از جا برخیز

 

شاعر - مصطفی رحماندوست

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین