◾درد دل خوانندگان

◾درد دل خوانندگان دو شنبه 7 اردیبهشت 1394
  • درد دل خوانندگان

 

-آقا من نزدیک شصت سال دارم و در نیمه دوم دولت قبل ،درخواست وام اضطراری برای مسکن کردم بعد از کلی بالا  و پائین رفتن  بعنوان هنرمند  پیشکسوت در دولت جدید  ،این نامه ما  جواب گرفت و قرار شد پنج میلیون به من وام قرض الحسنه بدهند، بانک عاملی هم معرفی شد بعد از سه ماه پیگیری  رئیس بانک گفت نمی شه چرا که سن شما بالای پنجاه سال است و بخشنامه داریم به افراد بیش از پنجاه سال وام ندهیم ... علت را که پرس و جو شدم گفت شاید زود بمیرید و نتوانید وام را بدهید!  باور نمی کنید، این هم بخشنامه، مهر زد ه داد دستم. حالا هرچی آدم بالای پنجاه سال داریم بروند یه گو شه بمیرند. حتی پدر و مادر این رئیس بانک...

 

 -آقا این را ترا خدا بنویسید : من بد بخت سال 1383 یه وام خرید کالا گرفتم که  دو میلیون تومان بوده  نزدیک نهصد هزار تومانش را دادم ولی چون بیکار شدم و هنوز هم دنبال کار هستم نتونستم  بقیه وام را بدهم پیش خودم گفتم یک میلیون تومان دیگه مونده فوقش با بهره اش بشه  یک و نیم تا دومیلیون و می روم یه جا می دهم ... مبلغ دویست هزار تومان دستی از شخصی قرض کردم وریختم به حسابم  بانک بلوکه کرد رفتم دنبالش گفتند بدهی داری و من گفتم خوب یک میلیون تومان بدهکارم واین دویست تومان میشه هشصد هزار تومان دیگه بدهی من، گفتند نه خیر شما مبلغ هشت میلیون و ششصد هزار تومان بدهکار می باشید... آن وقت فیلم می سازند به نام مدینه که یارو نزول خوره خدا وکیلی این اسمش چیه؟ ... بابت پنج نه شش سال بدهی یک میلیون تومان هفت میلیون و نیم نزول...این بانکداری اسلامی شماست نا مسلمانها!

  -آقا لطفاً بنویسید : وقتی  صحبت از داشتن اولاد میشه  همه ی ما دوست داریم که خانواده گرمی داشته باشیم و  دور هم باشیم والا به خدا  تقصیر ما نبوده ما که نمی خواستیم .خدا این طوری مقرر کرد ،من دو تا بچه داشتم  یه دوقلو هم خدا بهمون داد اما یکیشون از داشتن حق بیمه محروم است...این چه قانونی هست که بچه چهارم  حق بیمه نداره بعد میگین بچه دار بشین... مسئولین لااقل یه هماهنگی داشته باشند...

 

 -ببخشید بالا خره دولت تدبیر و امید  فکری به حال این سوخت های بسیار مسموم کرده یا نه؟

 

 -آقا لطفاً تو مجله تون بنویسید  مردم  گرفتار  ثبت نام بچه هاشون هستند  میگن پول نگیرید اما می گیرند از من که سه تا بچه مدرسه ای دارم نزدیک سالی سه میلیون می گیرند، بخدا ندارم... از اول تابستان  یه سری کلاس اجباری برای بچه دبیرستانی ما گذاشتند و پول گرفتند آن هم هفته ای یک روز، من موندم از هفت صبح این بچه باید بره تا یک  فقط هفته ای یک روز، نه تابستان توانستیم جایی برویم و نه شد که برویم.

 -آقا ببخشید اگه من یه چیزی بگم شما می نویسید: این کلاسهای تابستانی و موسسات ،واقعاً کسی نمیره نظارت کنه بچه ما تو کلاس زبان اسمش رو نوشتیم تو یه اتاق نه متری بیست و پنج نفر می نشینند و حتی یه کولر هم نیست ... جای پارک ماشین و یا  ایستادن والدین هم وجود نداره اصلاً چیزی به نام استاندارد آموزشی برای مکان آموزشی تعریف شده که اجرا بشه و به آن احترام بگذارند... آموزش و پرورش چطوری به اینها مجوز میدهد...

-ببخشید آقا می نویسید که یه دست لباس بچه گانه برای مدرسه ابتدایی  چرا باید شصت هزار تومان بشه... مگه چند متر پارچه می بره و از چه جنسی تولید میشه...

- اقا ما که می دونیم هیچ کدام  اینها را نمی نویسید ولی برای چی بگیم... حالا که شما میگین می گیم: این چه بازیه  سر ورزش کشور  بخصوص فوتبال در می آورند... یکی نیست بگه ما چه گُلی به سر ورزشکارهای والیبالیست مون زدیم بابا بخدا گناه دارند ، فکر کنید معتاد شدند کمکشون کنید... براشون یه کمپ بزنید خرج ترکشان رو بدین!

  -آقا طرف صحبت من نه دولت نه ملت، خود شما هستید : این هفته نامه شما  که قراره هفته نامه باشه چرا ده روز نامه یا دو هفته نامه شده واسه چی  دو شماره دو شماره در میارید زرنگی میکنید ... از مشترکینتون پول دو شماره میگیرید یک مجله میدید!

( راستش این چون مستقیم  ما را مخاطب قرار داد  و بی شک دیگر مشترکین و  یا خوانند گان محترم  شاید چنین سئوالی داشته باشند عرض می کنیم : اولاً ببخشید که این گونه  هفته نامه چاپ و تقدیم حضورتان می شود ثانیاً حق باشماست   ما باید هر هفته در خد مت شما باشیم ولی نه برای پاسخ به شما بلکه برای عرض درد دل باور کنید از اول ماه رمضان تا امروز قرار بوده یارانه ای به ما و دیگر همکاران مطبوعاتی تعلق بگیرد که هنوز ندادند  و ما خیلی مشکل مالی داریم... ترا خدا مارا ببخشید... همین...)

 

- آقا این داستان نمایشگاه و یا فروشگاه را بنویسید اگه قراره نمایشگاه و فروشگاهی برای کمک به  محرومین جامعه باشه پس نحوه کالای ارائه شده هم باید در خور حال محرومین باشه  ... نمایشگاه نوشت افزار می گذارید قیمتش دو برابر بیرون و بعد هم  همه چینی،  رنگ و وارنگ، بچه دیونه میشه  کدوم رو بخره ما هم بدبخت که چطوری بخریم...  غرفه دار هم میگه ما کلی بابت اجاره غرفه پول دادیم  باید از همین راه در بیاوریم...نظارت بر قیمت هم که قربونش برم!

 

 -آقا این مقاله سرباز را که نوشته بودید خوب بود آن مطلب بودن و یا نبودن هم خوب بود اینها را مسئولین هم می بینند؟ یا نه؟کاشکی می دیدند و واقعاً فکری میکردند. همین هفته پیش تو آموزشی یه سرباز رگش رو زده بود... ما هم سر باز داشتیم برای ملاقات رفته بودیم دم

 

درب پادگان ،بیچاره شدیم ما که بچمون رو ندیدیم از شهرستان آمده بودیم ونشد که ببینیم، یه خورده پول و کارت تلفن آورده بودیم دادیم براش بردند تو پادگان، بیچاره مادرش هم کلی اشک ریخت نگذاشتند یکی یکی سربازها از ساعت دو تا چهار،  می آمدند بیرون هر پنج دقیقه یکی بایستی می آمد ... خوب شد نوبت بچه ما نشد چهارصد پانصد نفر که نمی شه یک یکی بیایند... تازه بعضی از سربازها را  برده بودند بیگاری، آخه من موندم این دوره آموزش نظامیه  یا بیگاری جارو  و نظافت شهرک ها و ... اصلش این که عصرروز جمعه برای چی ملاقات می دهند، بعد بچه ها را می برند بیگاری؟ ما که نفهمیدیم.

   آقا به اقای صابری مدیر مجله بفر مائید  این کار خوبیه که  یادی از هنر مندان گمنام کشور می کنند اما ای کاش بتوانند کاری هم براشون انجام بدهند. بخصوص مشکلات معیشتی ... همین که به گوش مسئولین برسانند هم خوبه.  خدا پدرشون رو بیامرزه...

 


-آقا، آبروی آدم به سادگی به دست نمی آد  کسی که سی سال توی یه محل بالا  یا پائین یه خیابون مغازه دار بوده آبرو دار بوده برای تمدید پروانه کسبش حالا نیاز به  پروانه پایان کار داره که به مالک مربوط میشه نه من کاسب، شما بگین من رفتم سوء پیشینه، من رفتم عدم اعتیاد پروانه کسب را به من دادید من مورد تائید بودم چرا مغازه من رو پلمپ می کنید  مردم چی میگن دوست و آشنا جای خود داره غریبه چه فکری میکنه ؟نمی گه این آدم چه کرده؟ مشکل حل میشه اما آبروی من برمیگرده؟ ...نکنید این کار خدا پسندانه ای  نیست این ...(درد دل همشهری که اشک امانش نداد و گوشی را قطع کرد بعداز تحقیق متوجه شدیم که منظورش این بوده که یکی از مدارک مورد نیاز برای تمدید پر وانه کسب یا صدورش داشتن پروانه پایان کار است ...  و این مغازه دار باید  پایان کار داشته باشد برای همین اگر نداشته باشد مغازه اش پلمپ می شود و این کاسب محترم با بیش از سی سال آبرو داری از این موضوع دلگیر بود)

تقلب

 پس از چاپ مطلبی با ( تقلب) که بعنوان سر مقاله به قلم  آقای جعفر صابری در شماره 342 به چاپ رسید و درد دل یک مادر محترم از برخورد زشت و نادرست معلم و چند تن از کادر آموزشی یک دبیرستان پسران در شهر تهران بود توسط مادر این دانش آموز مطلع شدیم که با همکاری صمیمانه ریاست محترم اداره حراست آموزش وپرورش منطقه  مربوطه و همچنین مسئولین محترم قوه قضائی برخورد شایسته ای با این معلم و افراد خاطی صورت گرفته که ضمن تشکر قلبی خود و همکاران از این راه مراتب تشکر فراوان این مادر را نیز تقدیم این بزرگواران می نمائیم.

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین