گل سر...

گل سر... دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

گل سر...

 

علی رغم سردی هوا می شد ایستاد و به حرفهای تکراری معاون مدرسه گوش کرد، رو به بچه ها  که پشت سر هم  در صفهای منظم ایستاده بودند کرد و گفت: امروز می خواهیم شاگرد های نمونه مدرسه را معرفی کنیم و به همه ی آنها جایزه بدهیم.

تمام صورتم سرخ شد اشک در چشمانم حلقه زد حس خوب غرور و سر مستی و شادابی از اینکه بالا خره از تلاش و کوشش من در طول سال تحصیلی می خواهند قدر دانی کنند تمام وجودم را گرفت .شاد بودم و با خودم می اندیشیدم چطور به شش خواهر و سه برادرم فخر بفروشم که دیدید این منم که شاکرد نمونه مدرسه شده ام و از من تقدیر به عمل آمده است و...یعنی چه هدیه ارزنده ای را به من خواهند داد امید وارم کتاب نباشد،ای کاش لوازم تحریر و یا کیف باشد چقدر خوب است که مداد رنگی سی و شش تایی باشد و یا چرا نباید کامل باشد شاید از اداره فرستادن و همه چی در آن است اگر از اداره فرستاده باشند حتماً یه کیف با لوازم تحریر است خدا کنه رنگش قشنگ باشه البته مهم نیست همینقدر که فهمیدند من چه دانش آموز درس خوانی هستم کافیست و چقدر کار خوبی کردند با این کارشان باعث می شوند که استعداد ما کودکان و نوجوانان بیشتر رشد نماید و کمکی هم به خانواده هایی است که مثل ما بچه زیاد دارند و نمی توانند به همه ی آنها برسند گر چه من آخرین بچه خانه هستم ولی برای کمک به خواهر و برادرهایم اجازه می دهم که از لوازم من استفاده کنند و ...هی دختر چرا نمی ری سر کلاس...

خدای من  در طول این مدت که من داشتم به جایزه ام فکر می کردم همه ی بچه های مدرسه جایزه گرفته بودند و فقط من مانده بودم که هیچ جایزه ای را هم نگرفته و حیران در حیاط مدرسه مانده بودم...معاون فر یاد زد ده بیا برو سر کلاس و من رفتم سر کلاس، همه جایزه هایشان را به یکدیگر نشان می دادند ولی من هیچ جایزه ای نگرفته بودم  حتی تنبل ترین شاگرد  کلاس هم جایزه گرفته بود ولی من هیچی نگرفته بودم بقض گلویم را می فشرد  از کلاس زدم بیرون و یک راست رفتم  دم در مدرسه خواهر بزرگ ترم که دبیرستانی بود  و در حیاط مدرسه ایستادم و شروع به فریاد زدن کردم خیلی زود او از سرکلاس درسش آمد بیرون و به من گفت چته!  داستان را گفتم و او گفت عزیزم امروز به بعضی ها جایزه میدهند و فردا به بقیه ،جایزه تو  را فر دا میدهند ناراحت نباش...و رفت...در طول مسیر خانه دو خواهر بزرگ ترم مدام با هم حرف میزدند و هی وارد مغازه های مسیر میشدند،یکیشون که میرفت داخل مغازه ،آن یکی کنار من می ایستاد و بالا خره یه بسته کوچک را به من نشان دادند و رفتیم خانه...صبح فر دای آن روز نه سر صف بلکه وقتی رفتیم سر کلاس درس  معاون مدرسه آمد وبعد از اینکه بچه های کلاس را ساکت کرد از جیب مانتوش یه بسته کوچک را درآورد و گفت بیا دختر این هم جایزه توست...من گرفتم و ساکت نشستم...چند سال بعد فهمیدم که مدرسه به همه ی والدین بچه ها گفته بود که برای بچشون جایزه بخرند و بیارند و لی مادر من فراموش کرده بوده که این کار را بکند و وقتی خواهرم فهمید با کمک خواهر دیگرم تمام پول توجیبیشان را روی هم گذاشتند تا  بتونند یه گل سر برای من بخرند...

سالها از آن روز می گذرد و من هنوز آن گل سر را دارم چرا که گرانبها ترین هدیه زندگی من است اما خاطره درد ناکی بود از یک دروغ در زندگی من...

 کی میگه دروغ بده ؟ بچه که بودیم پستونک را به جای سینه ی مادر به دهانمان می گذاشتند که خوب خداییش دروغکی بود...کمی بزرگ تر که شدیم می گفتند یه سرو دوگوش که بعد فهمیدیم آدم است نه هیولا این هم دروغ بود! اینکه درست را بخوان جایزه میدهیم و از این حر فها،  هم که الا ماشاءالله گفتند و ما  از همان اول می دانستیم که دروغ است...اما مدرسه دروغ هاش بیشتر جگر مان را می سوزاند...چراکه هرگز از یادمان نرفت که نرفت ...

 اولش فکر می کردم فقط من قر بانی دروغ هستم و یا نسل ما این گونه فریب می خورد اما به مرور دیدم نه داستان دروغ ریشه تاریخی دارد از هزاران سال پیش تا امروز حتی انسانهای اولیه هم با دروغ شکار می کردند و این که دروغ رکنی از آموزش بشود. خیلی خطر ناک است ... وقتی شاگردی درس می خواند و قرار می شود به او هدیه و یا جایزه ای بدهند چرا به دروغ می گو یند مدرسه میدهد ...وقتی اساساٌ چنین نیست و خانواده باید خودش برود  جایزه  خریداری نماید...

این روز ها که هنوز شروع سال تحصیلی است بیائید با هم به بچه هایی فکر کنیم که کنار بچه های ما هستند و با هم خاطره ای خوش برای آنها از سالهای تحصیلی علم و دانش را فراهم کنیم و یاراولیای مدرسه باشیم...

 

ارادتمند

 جعفر صابری

 

 

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین