سقا خانه...

سقا خانه... دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

سقا خانه...

محرم سال 1382 بود ،با همکاری چند نفر از اهالی محل قسمتی از دیوار محل کار مان را کندیم و با کار گذاشتن  یک شیر آب و کاشی کاری آن با نمایی  طاقی،  یک سقا خانه درست کردیم و میدیدیم که رهگذران چگونه از آنجا می گذشتند و در گرمای تابستان آب می نوشیدند و یا خیلی ها آب می بردند...

 بیش از ده سال بعد در یک شب پائیزی نزدیک محرم  دوستمان، حاج احمد دهقان  ،یکی از اهالی همان محل که از معتمدین محل هم هست داستان زیبایی از سال 1343 برایم تعریف کرد که دلم نیا مد برای شما تعریف نکنم:

داستان این است که مرحوم پدر حاج احمد که صاحب سه پسر و دو دختر بوده و در شهر یزد زندگی می کرده به شغل فروش علف و کاه برای گوسفند داران مشغول بوده ولی عاشق این بوده که سقا خانه ای ر برای رفاه حال مردم و رهگذران بسازد .لذا یک کوزه بزرگ گلی را می خرد و روی یک سه پایه آهنی درست روی جوی آب قرار می دهد ،تا مزاهم رهگذران نباشد و هر روز دو قالب یخ می خرید و یکی را میشکسته و درون کوزه می ریخته و از فاصله پانصد متر آنطرف تر با دو تا پیت حلبی 17 کیلوئی آب را می آورده و درون کوزه می ریخته  تا مردم در آن گر ما بنوشند و بگویند : سلام بر حسین لب تشنه...

البته قالب دیگر را هم عصر همان روز با همان شرایط در کوزه قرار میداده و این مهمترین دلخوشی پدر حاج احمد بوده...اما همیشه شمری هست که راه آب را بر ملت  تشته ببندد و آن روز ها هم شمر ما،  کارمند شهر داری بوده و درست در کنار مغازه پدرم منزلش بود شاید اساساً ربطی هم به شهرداری نداشت ولی این آقا  با آن موهای چرب کرده و کت و شلوار اتو کشیده و کراوات رنگیش به خودش اجازه می داد که دستور بده برای رفع سد معبر هیچ کس حق نداره در مسیر مردم چیزی بگذاره...چند بار اخطار و یک روز وقتی از ادراه بر می گشت...همین که به کوزه گلی سقا خانه رسید بدون اینکه دستانش را از روی فر مان دوچرخه اش بر دارد با لگد زد به کوزه و کوزه آب با یخهای داخلش واژگون شد  و این طور داستان سقا خانه پدر من بسته شد...اما واقعیت این بود که پدرم اصرار زیادی به دایر بودن سقاخانه داشت و روز ها ی گرم شهر یزد داخل مغازه به تشنگی مردم و رهگذر ها می اندیشید...

آن روزها ما  در خانه 100 متریمان سه اتاق داشتیم  که در دو تایش زندگی می کردیم و در یک اتاق دیگر هم برای کمک خرج زندگی شش گوسفند را نگه می داشتیم ،با پرورش گوسفند می توانستیم قسمتی ازمخارج خانواده را هم پوشش بدهیم...و کمک خرج ما بود تا اینکه یکی از میش ها بره ای به دنیا آورد...آنها که گوسفند داری را می شناسند می دانند که زندگی با گوسفند کار سختی است بخصوص در گرمای شهری چون یزد و فضولات این حیوان به همراه بوی بدش در فصل تابستان کنار محل زندگی بسیار ناراحت کننده می شود،گاهی وقتها علف تازه ای که این گوسفند ها می خوردند فضولاتشان را نرم و شل می کرد و ما برای رفتن به حیاط و یا توالت باید از میان این فضولات عبور می کردیم و هر چه بگویم کم است...برای همین بایدقبول کنید وقتی یکیشون صاحب بره ای شد ما چقدر خوشحال شدیم چرا که می توانستیم شیر تازه و یا حتی ماست بخوریم...

اما هرگز این اتفاق نیفتاد چراکه پدرم و مادرم تصمیم گرفتند ،از آن شیر ماست تهیه کنند و هر روز من ماست را برای آقای  کارمند شهر داری ببرم تا میل کند و اجازه بدهد سقاخانه ما دایر شود ...من هر روز ماست را که مادرم از تتمه شیر بدست آورده شده تهیه می کرد می بردم درب خانه آقای کار مند شهر داری و او که مرد میانسال و مجردی بود آن را می گرفت و میرفت داخل خانه اش ومیل می کرد...اوبعد از میل کردن ماست با همان لباسهای قشنگ اتو کشیده دوچرخه  اش را به دست می گرفت و فاصله خا نه تا اداره و بلعکس را بدون اینکه سوار دوچرخه شود راه میرفت.  فاصله ای حدود 100 متر یا کمی بیشتر... و من در تمام این مدت با چشمانم او را دنبال می کردم و به خودم می گفتم یعنی ماست ما چقدر می تواند خوشمزه باشد...من هر گز از آن ماست نخوردم مادرم هم که درست می کرد نخورد هیچ یک از افراد خانواده ما که در مجاورت این گوسفند ها زندگی میکردیم هرگز از این ماست و شیر نخوردیم ولی مردم شهر و رهگذرها از آب سقا خانه مرحوم پدرم آب می نوشیدند و این پدرم را خوشحال میکرد ...خوب یادم هست که یک روز با همان زبان کودکی خودم گفتم :چرا بر شمر و یزید لعنت می فرستند آنها گناه دارند...برادر بزرگترم مرا کتک شدیدی زد و گفت این حق شمر و یزید است که آنها را لعنت بکنند...

سالها گذشت آن مرد ازدواج کرد ولی صاحب فرزند نشد و زنش را هم طلاق داد و بر خلاف پدرم  همیشه ناراحت بود...من دلم برایش می سوخت که آنقدر تنها است .من دلم برای شمر و یزید هم می سوخت هنوز هم می سوزد من می گو یم آنها گناه دارند ومثل آن مرد  ندانستند چه می کنند و این خاندان خیلی خاندان بزرگی است و بزرگوآر...بیش از پنجاه سال میگذرد و من هم مثل پدرم و به یاد پدرم این سقا خانه را همینجا کنار مغازه ام دایر کردم و لذت می برم از این که رهگذری آب بنوشد به یاد لب تشنه حسین (ع) و امّا من این کار قشنگ را از تو یاد گرفتم که درب  دفتر کارت  این کار را کرده بودی ...گرچه ریختند و دفتر و محل کارت را با خاک یکسان کردند اما  هنوز هم آن سقا خانه  نشانی از معرفت شما بود...و مشوق من،ای کاش هر کس که میتوانست یک سقاخانه درب محل کارش درست می کرد و ای کاش قدر آب و شفافیتش را می دانستیم...  

این نوشته تقدیم به تمام کسانی که با روح بزرگشان حتی  برای شمر و یزید هم دلشان می سوزه...تقدیم به شمر صفت هایی که ریختند و بردند و نابود کردند با اینکه می دانستند به حق همان سقاخانه  حسین(ع) لب تشنه حق با آنها نبوده و نیست...

جعفر صابری


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین