صورتخانه

صورتخانه دو شنبه 7 اردیبهشت 1394



صورتخانه

نوشته سیمین دانشور

مهدی سیاه درآئینه نگاه کرد. شنل قرمز را از سر میخ برداشت و روی لباس هایش پوشدو گفت: دیگه حاضرم . اما ای خواجه سرای دربار خلیفه کو شلاقت؟ شلاق را از سر میخی که لباس خلیفه به آن آویزان بود  برداشت . مهدی سیاه زودتر از همه بازیگران می آمد. زیرا سیاه کردن صورت و دستهاو گردنش مدتی طول میکشید وتازه شستن سیاهی ها از سیاه کاری سخت تر بود . ناچار از هم دیر تر هم میرفت.

 در کوتاهی که اتاق پشت صحنه را به تالار تماشاخانه می پیوست .بازشد و این اتاق پشت صحنه  دالان درازی بود با همه مشخصات یک دالان. چوان کوتاه قدی که موی مجعد داشت دولاشد . و توآمد. سیاه رو در روی او قرار گرفت و گفت: تو دیگه کی هستی؟ داش من کسی نمیتونه تو صورت خونه بیاد؟ و سویچ چراغ را زد و چراغ پر نوری صورتخانه را روشن کرد. به مرد کوتاه قد نگاه کردو گفت : تو دیگه  کدوم جونوری ؟ ای خدا میخوام بترسم. انگشترش و پاش.

کله مرده روشه.  سنجاق کراوتش رو ببین. الماسه. بااین دنک و فنک تو این طویله دنبال کدوم آخور میگردی؟ خندیدو شلاقش رابلند کرد، مرد جوان پرسید: تو مهدی سیاه معروفی ؟

-          مهدی سیاه هستم ، اما نمیدونستم معروفم

-           من شنیدم مردم به خاطر تو به این تئآتر میان

سیاه گفت: اره داشم مردم شب ازم میخنند و صبح بهم. مرد جوان خودش رامعرفی کردو گفت :آمده ام جای محسن بازی کنم. خودش مریضه. گفته باید جوجی خان بشم. اما نمیدونم چطور؟ میترسم . تا حالا رو سن نرفته ام. سیاه خواست بخندد.و جوان تازه  کار را حال بیاورد. آخر هر چه بود معروف یا ناشناس  متلک گوئی اصل سیاه شدنش بود. در پوست عاریتش شخصی شوخ دراو بیدار میشد. اما در پوست حقیتش دیگر نمیشد گفت شخصی است. آنقدر خودرا در دنیا غریبه میدید . روی صحنه همه مردم چشم  به او خارج از صحنه هیچ چشمی به او نبود.

خواست جوان را دست بیندازد . معمولاً غنیمت های دمهای سیاهی را از دست نمیداد. اما به درد دیگران رسیدن هم خاصه همیشگی اش بود. گفت: نترس ، هیچکس نمیدونه تو چه پوستی میره

 مگه اول نمایش رو نمیخونین؟ مگه تمرین نمیکنین؟

ساه گفت: نه داشم . اینجاازاین خبرها نیست . شب اول رئیس تماشاخونه میاد قصه رو میگه و سهم هرکسی رو معین میکنه . اون وقت لباس مون رو میپوشیم و میریم بازی میکنیم . شب اول برای همه سخته. بعد راه میفتیم . مهم اینه که اولی خوب شروع بکنه. اینکه خیلی سخته من تازه ار هم تمرین داشته باشم بازم میترسم رو سن برم. سر زبان سیاه آمد که بگوید : بل چی چی ؟ و بگوید بپا چشمت نزنم. اما نگفت و برعکس کوشید به جوان دل بدهد و گفت اینجا تماشاخونه پتل پورت که نیست. تئاتر سرقبر آقاست، بغل میدون تره بار فرشا. خیال میکنی تماشاچیها کیها باشن؟ آدمهای سختگیر ؟ که باد به غبغب میندازن و سیگار گنده میزارند لب دهنشون.  نه بابا اینجااز سر کار ما با تره بار روش ها و حمالها و درشکه چیها و گور کن هاست. کارهاشون که کردن میان سراغ ما . سرگرم کردن این آدمها که کاری نداره.

کمک کردکه جوان لباس بپوشد. ارخالق تنگی تنش کرد و شالی روی آن بست . با دود ابروهایش رابالابرد و کنار چشمش را باحرکت ابرو مناسب کرد گفت: برو خودت رو تو آئینه ببین. تو حالا جوجی خانی . پسر پادشاه چین . که باید از دختر خلیفه بغداد خواستگاری کنه. منم پاسبون قصرشم.

 جوجی خان به طرف آیئنه رفت که سیاه اورا میدید گفت: دست شما دردنکنه . اما چه لباس های شرنده ای . به علاوه این لباس چینی که نیست به سیاه برخورد ؛ نه اینکه بخواهد از تئاتر دفاع بکندو نه. از اعتقاد خودش دفاع میکرد. گفت: داشم راست میگی . هم بیخود میگی . من قیافه تو چینی کردم و همین بسه. توباید خوب بازی کنی تامردم از قیافه ات وبازیت بفهمن چینی هستی. به علاوه مگه لباس من لباس سیاه است. مگه لباس خلیفه لباس خلیفه است؟ نیگاکن . دارو ندار تیاتر همین هاست که به میخها آوزیونه. اون لباس خلیفه بغداد که زوارش دررفته . اونم جقه شه . اون یکی لباس فراش حکومتیه.  اون یکی لباس جادوگر. اون یکی لباس عاشقه  .اون یکی لباس حاجیه . تو هر نمایشی همین لباس ها  لازم میشه. بعد هم یا به دخترمیریسه یا نمیرسه ، من هم پاسبون قصر هسم .

یا نوکر حاجی..... اما دلم برای عاشق میسوزه تو هم چشمت که بهش افتاد خود بخود بازیت خوب میشه.

 ساکت شدند. روی نیمکتهای خشک و خالی اتاق پشت صحنه روبروی هم نشستند. مهدی سیاه از همان جاکه نشسته بودخودش را درآئینه مقابل میدید. اتاق سرد بود و مهدی دستهایش رازیر بغلش گذاشته بود . هنوز کلاه قرمزش را سر نگذاشته بود و با چشم دنبال کلاهش میگشت.  وقتی کلاه را روی نیمکتی افتاده دید خیالش راحت شد.

 حرف جوان که مردم به خاطر تو به تئاتر میان به فکر فرو برده بودش. خودش به مهارت خودش اعتمادداشت. بیشتر همکارانش پیش از ورود به صحنه  جامیزدند تاترسشان بریزد. امااو هیچ احتیاجی به هیچ محر ک و مخدری نداشت. برای او سیاه شدن طبیعی ترین اعمال بود. روی صحنه که میرفت بر صحنه و بر جمعیت مسلط بود .حواسش به طور عجیبی بود تازه کار ها چشم به لبهای او میدوختند. و گاهی چنان محو بازی او میشدند که یادشان میرفت کجا هستند واو بود که حرف به دهانشان میگذاشت اما همه زحمت ها را او میکشیدو عشق بازی با دختر  نصیب دیگران میشد. و هر وقت این عشق بازی را تماشا میکرد اندوهی بر دلش مینشست تاتماشگران از این اندوه درمیاوردندش : سیاه جون چرت نزنی ها . اگر لحظه ای دیر به صحنه میامد  تماشاگران صوت  میکشیدند و اوا را میطلبیدند و او نقش خودرا به نرمی وسهولت ادامه میداد. اما بااین همه سیاه هرگز اززبان مدیر تماشاخنه  یا همکارانش تخسینی نشنیده بود و تخسین مردم هم منحصر بود و به همان چند ساعت تماشابود وگرنه فردای تماشا دیگر کسی نمی شناختش یا نمیتوانست  بشناسدش.

 جوان با علاقه به سیاه نگاه میکرد و پرسید: بازی کردن را کجا یاد گرفته ای ؟ تحصیل کرده ای ؟

 -نه تحصیل درستی نکرده ام.اما در زندگیم خیلی سیاه وسیاهی دیدم. به علاوه فقط سیاه شدن روبلدم

 جوان گفت: من همیشه خیال میکردم تو بااین مهارت سالها درس خوندی

-  تو این عمر چهل و جند ساله کلکی نبوده که نزده باشم. از نقالی بگیر تا شاهنومه خونی وزوزخونه. مدتی هم قصه گو و مثنوی خون نوه عموی ظل السلطان بدوم. حزب بازی هم کردم. بیست ساله م هست که تئاتر ساه میشم. کمه ؟ یه وقتها از خودم میپرسم این همه عمر و من کردم. این همه کلک هارو من دیدم؟

 جوان بلند شد مثل اینکه میخواست چیزی بگوید اما شرم کرد. رفت جلو آئینه ایستاد و پشتش به سیاه بود . من من کرد: میخواستم بگم که... من دیپلمه هنرستان هنرپیشگیم .

اما صد دل و جرأت تورو ندارم. حتی میترسم تو سن برم. خیلی هم میترسم.

 سیاه پرسید: پس تو مدرسه چی یادتون دادن ؟ ها

 جوان برگشت.آمد پهلوی سیاه نشست و گفت: تو مدرسه خیلی چیزها یادمون دادن . اما خیلی چیزها یادمون ندادن. شاید هم من ترسو هستم. میدونی یه بارقرار بودمن هاملت بشم.

 خیلی هم تمرین کرده بودم .اما همینکه خواستم برم روسن . دزدکی به سالن نگاه کردم . دیدم چندتا غریبه هم غیر از هم شاگردی هام امدند. دلم آشوب شد. اصلاً رو سن نرفتم شخص متلک گوی سیاه دراو بیدار شد پرسید: گفتی آملت؟ خوب تقصیر تو نبوده . آخه املت که مال مانیست . مال کشک و بادنجونه.

 جوان خندیدی و گفت: درسته که تو تحصیل هنر پیشگی نکردی اما به علت تجربه کولتور وسیع داری . استعدات هم فوق العاده است . از همه مهمتر نمیدونم چطوره که آدم براحتی دلش میخواد برای تو درد دل بکنه . بعد گفت: تو میدونی بزرگترین تراژیدی چیه؟

سیاه گفت: ببین داشم ،اگه بخوای فرنگی بازی دربیاری معامله مون نمیشه ها . نمیتونی راس حسینی حرف بزنی؟

 جوان گفت: راستش من همه جور حرف میتونم بزنم . اصلاً خیلی خوب حرف میزنم. اما وقتی برم روسن لال میشم . اونقدر حرفها تو کلم هست اما به موقعش نمیتونم بزنم. یک بار قرار بودتو مدرسه تئاتر میهن عزیز ما ایران رو بدیم. میدونی ؟ من یه قوطی کبریت دستم بود .رل من همین بود که برم و چراغ دوفیتیله تو سن رو روشن بکنم و بگم ای چراغ هدایت فراراه مردم ایران روشن باش. همین یه جمله. آن شب چند تا افسر پشت صحنه رفتدو آمد میکردند .یکیشون به من نزدیک شد و گفت : بببینم میخوای بااین کبریت چیکار بکنی ؟ من لال شدم . افسر جیبهامو گشت . اما مگه من تونستم برم روسن. باز دلم آشوب شد.

مهدی سیاه به دلسوزی گفت: این حرفها به گوش من خورده . اما منصرف شد و منتظر ماند جوان گفت: معذرت میخوام : داشتم از غم انگیزترین چیزها حرف میزدم. به نظرمن غم انگیز ترین چیزها تو دنیا همینه که آدم آروز داشته باشه بازیگر یا نقاش و شاعر درجه اولی بشه و هر چه زور بزنه نتونه. یه وقت که آدم میفته دنبال نون درآوردن. اون وقت خود به خود کارش خراب میشه. اما اون آدم بدبختی که ازهمه چیز میزنه و نمیتوننه تراژیدی همینه . سیاه گفت: راست میگی تو خیلی خوب حرف میزنی  تعجب میکنم که میگی نمیتونی بازی کنی پس چرا امشب به جای محسن اومدی؟

میخوام یه باردیگه خودم و امتحان کنم . محسن گفت تو همه بازیگرهارو راه میندازی بدون اینکه خودت متوجه باشی فکرکردم آدم اگه توزندگیش به یه مرد بربخوره و اون مرد یه خرده آدم هول بده فقط یه کمی – شاید آدم راه بیفته. بعضی ها خودشن میرن. بعضی ها  هم ندونسته میرن.بعضی ها هم بی مایه اند اما با هو و جنجالدو دوزو کلک  میرن. اما بعضی ها نمیتونن برن. اگه آدم اقبال داشته باشه که با یه مرد حسابی روبرو بشه.....

 سیاه چشمکی زد و پرسید : بایک زن حسابی چطوره ؟

جوان گفت مقصودت اینه که اگه آدم عاشق......

 حرف جوان ناتمام ماند . بازیکران دیگر خم مشدندو از در کوتاه به اتاق پشت صحنه میامدند. اتاق شلوغ بود. خلیفه داشت باچشب ریشش رامیچشباند . عاشق سرخاب . سفیداب میکرد. جادوگر زلفش راآشفته میکرد. مدیر تماشاخانه برای جوجی خان تازه نقشش را توضیخ میداد و سیاه میشنید و جوانک از هنرستان هنر پیشگی ذکری کرد اما از ترس خود چیزی نگفت.

بازیگران یکی یکی آمدند و  نشستند. خلیفه سیگارش را آتش زدو به سیاه گفت: دادش پاشو سرگوشی آب بده ببین سالون پرشده یانه ؟ سیاه سلانه سلانه پاهایش را به زمین کشید وبه سمت در کوتاه رفت. صدای خنده همکارانش راشنید. از شکاف درسرک کشید. یک سوپر شهرداری را دید که ردیف جلو پرده نشسته و تخمه میشکند. ازآهن و تلپ او خوشش آمد . مخصوصا ًکه لژ نشسته بود .زیرلب گفت: جانمی هی. بعد برگشت به خلیفه گفت: تک و توکی اومدند

**

اواخر پرده اول سرنگاه برق خاموش شد. صحنه وسالون در تاریکی گور مانندی فرورفت. یک لحظه سکوت بود و بعد ولوله و پچ پچ توی مردم افتاد. سوپورشهرداری فندکش راروشن کردو پاشد و فندک را جلوی صحنه گرفت. و تماشاگران دیگر بعضی کبریت کشیدن . بچه هایی که مبان جمع بودند ترسیدندو گریه کردند.صدای بهم خوردن  صندلی هااز ته سالن به گوش میرسید.هرکی هر چی قایم کرده بخوره . عده ای کمی خندیدند و او پکرشد. بلند تر گفت: مگه بختک روتون افتاده؟ این بار کسی گوش نداد تابخندندو سیاه از مشغول داشتن این دیو جمع که به حرکت آمده بود منصرف شد. سیاه دختر خلیفه رادر تاریکی میدیدکه از قصربیرون آمد.

 نزدیک سیاه و در گوشش نجوی کرد: سیا جونم حالم بهم خورده. تماشاگران سوت میکشیدند . دست میزدند. تاریکی به رنگ سیاه برزنگی برهمه جا افتاده بود. فندک سپور هم خاموش شده بود. سیاه نگاهی به تماشاگران انداخت. به نظرش غول هزار دستی آمد که هر دستش یک جائی بنداست.

-چرا معطلی ؟ منو ببر وگرنه همین جا غش میکنم سیاه دست دختر خلیفه را گرفت. تربود. کورمال کورمال ازصحنه خارج شدند از پله های پشت صحنه بالارفتند . دراتاق زنها را که باز کردند زنها دوندیمه دختر خلیفه جیغ کشیدند . سیاه گفت:

نترسین .سیاه به کسی کاری نداره . دختر خلیفه حالش بهم خورده  دختر راروبه تنها نییمکت اتاق برد و روی آن خوابانید. به یکی از ندیمه ها گفت: آبجی میری یه لیوان آب بیاری ؟ ندیمه از اتاق بیرون رفت سیاه گفت: کاش یه چراغ هم پیدا کنه بیاره . رو به ندیمه  دیگر گفت: بیا بند هاشو واز کن  هیولای ندیمه دیگر دراتاق حرکت کرد. روی سینه دختر خلیفه خم شدوکندو کاو کردو گفت: گرهش کوره . نمیتونم وازش کنم. اقا مهدی تو بیا ببین میتونی شاید سیاه میتوانست و میخواست اما پیش نیامد. ندیمه گره روبان را که چپ اندر قیجی پیش سینه دختر خلیفه را زینت داده بود پار ه کرد و سیاه صدایش را میشنید که از دختر خلیفه میپرسید: باز باهات دعوا کرده

-آره

 -ول کرد و رفت؟

معلوم دیگه.من که از اول گفتم اون دیونه اس. خوب خرج میکنه . اما جون به جونش کنی دیونه اس. حالا باید به فکر خودت باشی بیچاره. دروغ میگم آفا مهدی ؟

 سیاه حیران وسط اتاق ایستاده بود، آمد کنار تخت دختر روی زمین لخت نشست . پدرانه گفت: چی بگم. همین قدر میدونم که بدجوری زندگیت و درب و داغون میکنی . دخترجون حیف نیست ؟

 کاش میتوانست همیشه همان جا کنار تخت دختر روی زمین لخت بنشیند . کاش میتوانست گره کور زندگی دختر را باز بکند. ندیمه را درتارکی دید که کنار تخت نشست و پرسید: قرصارو خوردی ؟ خوردم اما  چه فائده . این قرصا فقط حالم بهم میزنه.  ندیمه دیگر تو آمد یک شمع روشن و یک کاسه  آب .شمع راداد دست مهدی که به دیدن او بلند شده بود .چشم های سیاهی داشت که در نور شمع یک لحظه برق زد. گفت: نمایش مالیده شد برق نیست . مشتری ها چندتا صندلی رو شکوندن. امشب پول مولی در کار نیست

 سیاه شمع رادر طاقچه بالای سردختر جاداد؛ اندیشد که فقط جوجی خان میتواند از بهم خوردن نمایش خوشحال باشد. جوجی خان در پرده دوم روی صحنه می آمد. بی اختیار به یاد هودجی افتد که به ابتکار او برای حوجی خان ساخته بودند تا در موقع ورود به صحنه نترسد. چهار گوشه زنبه گل شی . چوب دستک فرو کرده بودند. پرده قلم کاری دورتا دور دستکها کشیده بودند.و بنا بود جوجی خان تویش بنشیند شبهای پیش جوجی خان با وزرا و اعیان کشورش که چهار نفر بودند به پای خود به صحنه میآمد. سیاه به دختر خلیفه نگاه کرد که نشسته بودو ازندیمه پرسید : واقعاًامشب پول نمیدن؟ ندیمه گفت: پاسبونه گفت باید پول تماشاچیار وپس بدین -پس یست تومن به من قرض بده  -به خدا ندارم دختر خلیفه سرش را زیرانداخت زیر لب گفت: اقلاً باید ده تا قرص دیگه بخورم هر قرصی دونه دوتومنه

 سیاه دست کرد زیر شنل قرمزش و جیبهای جلیقه اش را کاوش کرد . چندتا اسکناس درآورد . دختر خلیفه دست انداخت گردن سیاه صورتش رابه او چسباند و گفت : تو چه خوبی سیاه . سیاه احساس کردکه گردنش ترشد. وقتی دختر خلیفه سربرداشت او میدانست که باید صورتش سیاه شده باشد.

 شب بعد به اصرار جوجی خان جدید نیم چترل عرق خورد. هیچ شبی قبل از نمایش این کاررا نمیکرد. نمایش خود به خود گرمش میکرد. بعد از بازی بود که رخوت و اندوه و خستگی می آمد .

مهدی خودرا بدقت سیاه کرد. دستش را تر کرد و چروک شنل رمز را با دست صاف کرد . شنل کهنه بودو وسه جایش پاره بود و بوی نم میداد. کشمکش  با جادوگرو عاشاق دختر کار آسانی نبود. جوجی خان خودش لباسش را تن کرده بود خود را آماده میکرد. اما رنگش پریده بود و سیاه میدانست که میترسد.خلیفه و جادوگرو وزرا و عاشاق و فراش حکومتی حاضر بودندو سیاه به آنها خبرداده بود که سالن پراست و چندتا فرنگی هم ردیف جلو نشسته اندو یکی ازآنها دوربین عکاسی هم دارد و سوپرهم عیناً جای دیشبش نشسته. زنگ سوم رازدند ونمایش شروع شد. سیاه شلاقی رادست گرفت و با نشاط داخل قصر خلیفه شد. درایوان قصر ظاهر شدو تماشاگران از دیدنش خندیدندواو نگاهی بی اعتنا به جمع درتایکی فرو رفته انداخت. 

عاشق به صحنه آمد. جلوی در فرعی قصر ایستاد. وشروع کرد به زاری و راز ونیاز با ماهی که بنا بود درآسمان صحنه باشد اما نبود. و ادای شمارش ستاره ها را درآورد. سیاه منتظر دختر خلیفه بود که بیاید  اورا از ایوان قصربراند و با عاشقش قرار ومدار بگذارد. دختر خلیفه دیر کرده بود واما  سیاه میدانست که خواهد امد در انتظار دختر چندباراز در مقوایی قصر که به صحنه بازمیشد بیرون آمدو عاشق را با شلاق تهدید کرد و تماشاگران خندیدندوقتی به قصر میرود دخترا خواهد دید. و تقریباً به شتاب به قصر میرفت. اما از دخترخبری نبود. رازو نیاز و نیز عاشق با ماه و ستاره ها و تهدید سیاه چندبار تکرارشد و سیاه بی حوصلگی جمیعت را احساس کردبار چهارم که به قصر رفت مدیر تماشاخانه رادید که آشفته دم در قصر ایستاده. به سیاه نجوی کرد: دختر نیامده . نمیدانم چه کنم؟

 سیاه همان طور که گوش به راز ونیازعاشق داشت آهسته پرسیدمگه میتونه دست مارو تو حنا بذاره و نیاد .این بیچاره دیگه حرفی نداره بزنه.

مدیر تماشاخانه گفت: چطوره یکی از ندیمه هارو بفرستیم؟ مگه میشه ؟…. این پیرو پاتالها ؟ پس دستم به دامنت جمعیت را مشغول کن. تا بلکه پیداش بشه. سیاه با شلاق یه صحنه آمد عاشق مات به ایوان قصر نگاه میکرد سیا نزدیکش شد و رو به جمیعت گفت: بیخودی انتظار نکش دحتر خلیفه نیامد .

معشوقت. .. خواست بگوید مرده نفهمید چرا خود به خود گفت:آبستنه.  که مردم خندیدندو سیاه تحریک شد و گفت: اره داشم آبسته . چراماتت برده ؟ مگه دختر خلیفه نمیتونه آبستن باشه ؟ چرا خودتو باختی ؟

 وواقعاً عاشق خود باخته می نمود. به سیاه حیرت زده نگاه میکرد آهسته پرسید: خل شدی صدای یکی از تماشاچیان ردیف اول آمد که سیاه نکنه کار خودت باشه ؟ سیاه بدش آمد . چشمهایش را درانید و گفت: ای شما کلاه مخملیها ، پاقاپوقیها . سر قبر آقائیها . فوکلی ها . فرنگیها . عکاسا چادر نمازی ها …..خواست بگوید بی چادر نمازها بی اختیار گفت: بی نمازها

 و تماشاگران خندیدند اما نه قهقه …. نه نخندید بذارید راستشو بهتون بگم. ای تو که آنجا نشسته ای و چشمهایت در تاریکی مثل گربه برق میزند خیال نکن مسخره بازی درآوردم ها این سیاه رو می بینی ؟ ازاون آدم ها نیست که چشم بد به ناموس مردم بندازه . چشم ودلش پاک و حرفش حق واون دختر خلیفه هم هنوز نیومده . ازاوناش نیس…. صدای یک خنده تک از تماشاخانه برخاست. این خنده در سکوت تماشاگران برای سیاه دردناک بود. حرف خودش را اصلاح کرد : نه داشم خلیفه از اون دختر ها نیس او هم مثل سیاهتونه همه مون مثل سیاها هستیم . تک و توکی توما سفیدن…  سیاه احساس جنبشی در جمع کرد که از سر بی حوصلگی بود . در برابر کوچکترین عکس  العمل  جمع همواره حساس بود. این طور ادامه داد : بذارید برقصم تماشای ننه من غریبم که نیومدید پس دست بزنید . چرا معطلید ؟ سیاه میرقصه .باید هم برقصه … سیاه ضمن رقصیدن برخوردبه عاشق که مات وسط صحنه ایستاده گفت: داشم چرا وایسادی بررمنو میپای ؟

عاشق آهسته به طوری که فقط سیاه بشنود گفت: من که سردر نمی آرم. وسیاه بی توجه به حیرانی عاشق پرسید: داش من بگو ببینم عاشقی بدتر یا گشنگی؟

 عاشق جواب نداد. صدای مردی از میان جمع بلند شد که تنگت نگرفته که هردوتاش ازیادت بره . مردم خندیدند و یکی دو نفر کف زدن . اما سیاه خوشش نیامد . چرخی زد و از عاشق دور شد روبروی جمیعتی ایستادو با صدای اندوه باری گفت: سیاه رقصید و تورقصش برخورد به دختر خلیفه که ابسته که شوهرش ولش کرده رفته . حالا  دختر خلیفه رفته تو راسته آهنگرا. یک دست لباس آهنی و کفش آهنی و جوراب آهنی . عصا و انگشتر آهنی سفارش بده که حاضر شد بکنه تنش و سر بگذاره به بیابون دنبال شوهر . بغض گلوه سیاه را گرفته بود. اندیشید که بیخود عرق خوردم. وکوشید که بر خودش مسلط شود. نتوانست شروع کرد به دست زدن و گفت: بخندیدو دست بزنیدو کیف کنید. تقصیر جوجی خانه . اما جوجی خان چه دردی داره جوجی خان نمیدونه که یک گنج قارون تو دل آدمیزاد پنهون کردید.گاهی هم یک مار جعفری روی این گنج دست نخورده خوابیده . باید ورد توکل بخونی و به ماره فوت کنی  .

 به قدرت خدا اسیر دست  میشه . بعد سر فرصت میری سراین گنج هرچی میخوای بردار. تمومی که نداره چشمت و ببند یکهو بپر توی آب  نترس.  از چی می ترسی گنجی که تو دل تو هست نمیذاره تو خفه بشی . وامیدارت به دست و پا زدن. آخرش به یه جائی میرسی .توپستوی دل همه مون یه گنج قارون خوابیده. فقط باید سراین ماررو که اسمش ترسه یه طوری بکوبیم ورد حضرت سلیمون بهش بخونیم و بهش فوت کنیم. اما اگه این ماربیرون نشسته باشه چی؟ اگه آدم ازاین گنج که خدا دستش سپرده درست مصرف کنه .اما از هر جا سردرآره بزنن تو سرش چی ؟ اگه جلوی آدمارو مدام بگیرن اگه یه دیوار جلوی آدم بکشن و تمام صورت آدم بخوربه دیورو دماغش پهن بشه چی ؟

سوپور شهرداری که ردیف جلو نشسته بود عطسه ای کرد و با سرو دصدا آمیخته بود. سیاه متوجه عطسه  او شد. با خود اندیشید که عمدا ًعطسه کرد که به من نهیب بزند؟ و رو به سپور گفت: خیر باشه داشم. اما هیچ خبر نیست. ودر گوشه تالار چشمش به دو پاسبتان افتاد. این دو پاسبان هر شب در تالار تماشاخانه بودند و او میدانست اما امشب وجود حقیقی آنها را احساس میکردگفت: سیاه میرقصه . تو رقصش برمیخوره با آژان  خیال میکنه گدا هسم . به  خیالش آدم ناتوانی هستم. یک قوطی کبریت دستم میبینه خیال میکنه میخوام  قیصریه رو آتیش بزنم. می پرسه بااین کبریت میخوای چکار کنی  ؟ داشم میخوام موی دختر شاه پریون روآتیش بزنم تابرسه خدمتت.

ولوله تماشاگران عاشق را از درماندگی و سیاه را ازادامه آنچه  خواست بگوید بازداشت.  عاشق حرکتی کردو گفت: آه محبوبم ازانتظار جانم به لب آمده . و روبه ایوان دوید سیاه برگشت و به ایوان نگاه کرد یکی از ندیمه هارا دید که به لباس دختر خلیفه درآمد لباس برتنش زار میزد دندان های مصنوعی . موهای وزکرده  نگاه بیمناک او سیاه را بیزار کرد.

 هیچ احساس همدردی در او انگیحته نشد. داد زد محبوب هیشکی نمیاد. محبوب هیشکی هیچ وقت نمیاد. دختر قلابی خلیفه ، پیرزنی که درایوان قصر ایستاده بود گفت:  خفه شو یاقوت. وامیدارم حضرت خلیفه سراز تنت جدا کند. و در کاهت پوست بچپاند و به دیوار قصربیاویزد.دختر قلابی خلیفه نتوانست کلمه را درست تلفظ کند و سیاه  بلند گفت: ابجی دیدی حالا ؟ آدم عاقل پوست رو میکنه تو کاه ؟ عاشق گفت: ای محبوبی که نظیرت در تمام بغداد نیست سیاه رابه من ببخش سیاه گفت: اروا عمه اش

 دختر قلابی خلیفه رو به سیاه کردو گفت: ترا بخشیدم. بیا توی قصر تا انگشتر خود رابه انگشت تو بکنم و همه افق…. آفاق رابتو…. زانو بزنم. عاشق خودرا به سیاه رساندو نجوی کردجون من برو. سیاه رفت. مدیر رادید آشفته تر از پیش. مدیر پرسید چرا همچین میکنی ؟  سیاه آهسته گفت: نترس میخوام نمایش رو تغیر بدم  میخوام نشون بدم کلکی در کاره . دختر خلیفه مخصوصاً دایه خودشو فرستاده تا عاشق رو از سرواکنه. اما این احمق حالیش نمیشه . مگه مردم خرند که این پیر زن و جای دخترخلیفه بگیرن؟  مدیر گفت: تاریکه چه می فهمن؟

 سیاه گفت: چطور نمی فهمن. وبیرون آمد. همینکه از قصر با به صحنه گذاشت هودج جوجی خان رادید که امنای کشورش بردوش گرفته اند و میاوردن. زنبه راآوردند و جلو درمقوائی قصر برزمین گذاشتندو پرده قلم کاررا  پس زدند اما جوجی خان همان طور نشسته بود وبیرون نیامد. جوجی خان پرده دوم ظاهر میشد نه اینجا توی کوچه و جلو در فرعی . عاشق بیچاره مسکین  خودت رو قایم بکن  بگذار ببینم کیه؟ معلومه که غریبه . راه گم کرده اگه تور اینجا ببینه وبه خلیفه خبر بده وای به حالت . به قول این آبجی در کاه تو هم پوست میچپانند.عاشق خودرا پشت پرده کناررفته صحنه رسانیدو ناپدید شد. سیاه روبه هودج رفت. سرش راکرد توی هودج و آهسته گفت: چرا حالا اومدی ؟

 جوجی خان آهسته گفت: حرفهای تو تحریکم کرد بیام . اگه حالا نمییومدم هیچ وقت نمیتونستم بیام

 سیاه گفت: پس پاشو  بیابیرون اگه حالا نیای دیگه هیچ وقت نمیتونی . و دست اورا گرفت و بیرونش آورد واداشتش. خودش به نظر نمی آمد اراده داشته باشد. تعظیمی به او کرد و گفت : قربون شما کی باشید که از کنار قصر خلیفه میگذرید؟

 جوجی خان ساکت سیاه را می پائید هیچ نگفت. سیاه گفت: قربون از ریختتون پیداست که زبون ما سرتون نمیشه. یا دوراز جون لال هستین ؟ جوجی خان هیچ نگفت. دختر قلابی خلیفه از ایوان قصر گفت این شاهزاده سرو قد به خواستگاری من از چین و ماچین آمده فرزند والای فغ فرغ ….

 سیاه نگذاشت فغفورش را بگوید که به هر جهت نمیتوانست گفت: آبجی چشمات آلبالو گیلاس میچینه. تو این دوره زمونه کو شوهر جوجی خان بی اختیار خندید . سیاه پرسید: پس لال نیستی داشم. چینی هستی نه؟

 جوجی خان با سر اشاره کرد سیاه بلند گفت: چین چون چانک . چیان چونگ چینک  که جوجی خان با جمعیت خندید  جوجی خان بنظر میامد که یادش رفته است کجاست بخنده گفت: عجب خوب بلدی چرند بگی  چرند نمیگم داشم. پس زبون مارو میدونی . فکر کردم غربیبی وراه گم کردی .جوچی خان بی اینکه بترسد دست پیش آورد وپا پس کشد و گفت: غریبم عاشقم آن ره کدامست؟

 کدوم راه رو میخوای داشم جوجی خان باز ساکت ماند  دختر قلابی خلیفه ازایوان قصر پرسید راه قصر خلیفه بغداد ؟

من دایه دختر خلیفه ام همین شبونه تورومیرسونم به دختر و پنج دینار زر میگیرم.  سیاه از همکاری بجای زن خوشش آمدو گفت: باریکلابه توای دایه . عاشق رو خوب گول زدی واز سر واکردی آفرین اما دلت به جوونی این رهگذر نمی سوزه که میخوای به کشتش بدی ؟

جوجی خان باز دست پیش آورد پا پس کشید و گفت:  من رهگذرم. مرا به کار دختر خلیفه کاری نیست.عابری هستم راه گم کرده و از قافله عقب مانده گلی هستم در شنزار روئیده و به امید آب سراب ها دیده. بسیار دویده ام. دستی درآمد. مرا از شنزار چید و در گلدان جای داد و آبم داد تاشکفته شوم…

سیاه حرف جوجی خان را برید و گفت : قربون شما مثل ماشین دودوی شابدولریمین. دیرراه میفتین اما وقتی راه میفتین دیگه ترمز نمیکنین.

جوجی خان گفت: سیاه دست تو بود که بوسیدنی است. و به طرف سیاه خم شد تا دستش راببوسد سیاه خودرا عقب کشید وپرسیدداشم تو شنزار که بودی مباد آفتاب به مغزت خورده باشه ؟

 جوجی خان خندید و گفت: سحرگاه بود که قافله سالار ندادر داد که برخیزید ه دیرگاه است . دیگران رفتندو رسیدند و وما راه درازی در پیش داریم بانگ جرس کاروان را می شنیدم  اما خواب نمی گذاشت که دیدگان بگشایم . ای سیاه  تو مرا بیدارکردی و براه انداختی …… سیاه گفت: قربون باز ترمزتون برید. آخر نگفتین جویای کدوم راه هستین جوجی خان گفت: راه کعبه را میجویم . تومراراهبرباش. سیاه گفت: قربون ماخودمون هم راه کعبه رو بلدنیستیم . اما میدونیم به کعبه خیلی مونده. اینجا تازه بغداد و منزل اوله. راستی داشم مگه مسلمون هم هستی ؟ عجب خر تو خری میشه . سیاه خندیدو خنده اش در صدای خنده جمعیت گم شد

 همراهان جوخی خان که زنبه محتوی اورا به صحنه آوررده بودن تا کنون دست به سینه و ساکت ایستاده بودند. یکی ازآنها که شبهای پیش نقش پیشکار شاهزاده چینی رابازی میکرد جلوآمد . تعظیمی به جوجی خان کرد و گفت: قربان صلاح براین میبینم که چندی در بغداد اطراق کنیم و خستگی از در بگیریم و شما به  حضور خلیفه شرف یاب شوید. وروکرد به سیاه و اضافه کرد توی ای خواجه سرای دربار خلیفه وقت بار عام را به ما اعلام کن سیاه دست گذاشت روی چشمهایش و گفت: آی بچشم جوجی خان گفت: ای پیر دیر غرض ازراه دور و رنج بسیار دیدار چون تو مرد کاملی بود. دیگر مرا در بغداد وبا خلیفه اش کاری نیست. دایه از ایوان قصر بصدا درآمد ای جوان اقلاً تکلیف دختر خلیفه را معین کن.دختری که خدا برای دوستی خودش آفریده . دختری که به ماه شب چهار ده میگویدتو در نیا که من درآمده ام جوجی خان خشمگین داد زد ای دایه مگر این دختر فقط برای عشقبازی خلق شده دایه با دست اشاره به قصری که وجودنداشت کردو گفت  خوب دراین قصر درنداشت حوصله دختر سر میرود  اگر عشقبازی نکند چه کند ای جوان بیاو از دختر خلیفه خواستگاری کن.جوجی خان خشمگین فریاد زد مگر زور است ؟ مگر حکم حاکم است و مرگ مفاجات؟ نه خیر من باید همین شبانه به طلب مقصود باقدم سربروم و رو به هودج پیشرفت وتا سیاه به برسد در هودج نشست  جویجی خان  از توی هوج بلند گفت: رفتم وازسخت جانی های خود شرمنده ام سیاه از جوجی خان ناامید شد  روبه پیشکار و همراهان دیگر شاهزاده چینی که راه افتاده بودند کردو گفت: مبادا از بغداد دور شوید فردا صبح روز باز عام جضرت خلیفه است. وادارم حضرت خلیفه بلائی سراین تون درآره که تو کتابها بنویسند.و حیرت زده به جوجی خان نگاه کرد که به پای خود هودج درآمده بود و به طرف سیاه آمدو گفت: برمن ببخشای . به جونیم رحم کن  سیاه پرسید : بوکسوبات کردی؟

پرده اول بعد از اشاره های سیاه افتاد. دو پرده دیگر نمایش راهر طوری بود ادامه دادندو چون حضرت درپرده دوم به پادر میانه سیاه و دایه بر جوانی جوجی خان رحمت آورد جوجی خان بیچاره مجبورشد ربع ساعت تمام در پرده سوم باندیمه دیگر دختر خلیفه عشقبازی کند. به ابتکار سیاه صورت این ندیمه را طوری نشانده بودند که تنها چشماهی سیاه وبراقش پیدابودبیخود نبود که جوجی خان اورا بت پوشید هروی لقب داد.

**

نمایش تمام شده بود. تماشاگران رفته بودند. بازیگران رفته بودند. تنها سیاه مانده بود که در صورت  خانه سیاه ها را می شست و جوجی خان که به انتظارش روی نیکمت نشسته بود  .

جوجی خان میخندید. به سیاه که صورتش را خشک میکرد چندبار گفت: متشکرم چقدر متشکرم .سیاه شنلش را زد رو میخ و جوجی خان پاشد. گفت: محسن مییگفت توهمه رو راه میندازی اما آدم تا نبینه باور نمیکنه. محسن دوست خوبیه. میتونه حالا حالا ها ناخوش بمونه تا من بکلی راه بیفتم. سیاه ساکت بود ودنبال کتش میگشت . جوجی خان یکریز حرف میزد. فقط میخواستم ازت بپرسم میدونی چکار میکنی ؟ مخصوصاً این حرفهارو میزدی  . عجب حرفای گنده و  خطرناکی زدی . با چه مهارتی بازی رو گردوندی …..

 تو واقعاً بزرگترین هنرپیشه ای هستی که من درعمرم دیدم.سیاه کتش را پوشید. درآئینه نگاه کردو گفت: سیاهی هیچ وقت درست پاک نمیشه.  جوجی خان گفت: بریم قول دادی امشب باهم شام بخوریم. خونه ما خیلی دور نیست میخوای با تاکسی بریم راه افتادند. چراغهای تماشاخانه خاموش شده بود و خیابان خلوت بود به پیاده رو مقابل رفتند .یک زن که چادر سیاه سرداشت و رویش را محکم گرفته بود زیر یک درخت تاریکی نشسته بود. آنها را که دید بلندشد آهسته گفت:آقا مهدی هردو برگشتند . سیاه شناختش . دختر خلیفه بود سیاه گفت: دختر جون تو چراامشب نیومدی ؟ پدر همه مون در اومد تا سرو ته قصه رو هم آوردیم.مگه نمیدونی بی تو کارکون نمیگذره؟ دختر همراهشان شد و سیاه آنها را بهم معرفی کرد . جوجی خان گفت: اگر مهارت آقا مهدی نبود بانبود شما امشب تئاتر تعطیل میشد.

  مخصوصاً با ناشی گری های من! دخترهمان طور که شانه به شانه آنها میامد گفت: نزدیک بود امروز بمیرم. همین الان از مطب دکترمیام. .رو به مهدی کرد و گفت : آقا مهدی میشه باهاتون تنها صحبت کنم؟

جوجی خان قدم تند کرد و سیاه و دختر ایستادند. دخترآهسته گفت: سیاجونم قربون شکلت باید دو کار برامن بکنی . غیر از تو راه به جائی ندارم. اولاً باید نذاری کارم از دست بدم سیاه کلام دختررابرید و گفت: ازاین حیث خیالت راحت باشه . و دختر درادامه گفت: هر طوری هست همین امشب اقلاً دویس تومن پول برام راه بندازی دویس تومن؟ این هم ه پول برای چی میخوای؟ سیا جون باید همین فردا برم پیش دکتر تا بچه رو دربیاره. امشب آمپولشو زده اگه نرم جونم در خطره

 سیاه درمانده گفت: ببین دختر جون خودت خوب میدونی من خیلی هنر کنم میتون سی  چهل تومن برات سرهم کنم  این رفیقت چطور؟ نمیشه ازش قرض بگیری ؟ به نظر که پول دار میاد. سیا با صدای گرفته ای گفت  حرفش هم نزن. اگه بخوام از او قرض بگیرم خیال میکنه….  دختر رنجیده گفت: تو این دنیای نانجیبا همین تو میخوای نجیب بمونی ؟ دیگه کاریت ندارم رفقیت صدا بزن. و با قدمهای تند راه افتاد. هرسه به هم رسیدندو باهم خیابانهای خلوت را پشت سر گذاشتند. دختر خیال خداحافظی کردن نداشت. با جوجی خان خودمانی شده بود و چندبار دستش را گرفت امااز مهدی فاصله میگرفت. مثلاً قهر بود . جوجی خان دست کرد در جیش کلیدش رادرآورد. درراباز کردو گفت: بفرمائیدو به دختر نگاه کرد که همان جا ایستاده بود  گفت شما هم اگر میل دارید بفرمائید.

 دختر عشوه گرانه گفت: آقا مهدی صدتا یک جا نمیره . حالاببینید خاطر شما چقدر عزیز بوده و داخل خانه شد و تا اتاق برسند گفت: خوشحالم که با همبازی آینده ام آشنا میشم.

 وارد اتاق شدند که به نظر سیاه عجیب مینمود. میز تحریر بزرگی وسط تاق بود و قفسه  پراز کتاب دردو طرف میز تحریر. مجسمه ای روی میز بود . جوجی خان چراغ روی میز را روشن کرد و چراغ صورت مجسمه را. مجسمه انگار میخندید.و هم گریه میرد. هم زن بود و هم مرد. لخت بود چهارزانوراحت نشسته بود .یک گربه سیاه با چشمهای زاغ وارد اتاق شد. یک راست رفت سراغ جوجی خان. دختر خم شد و گربه را گرفت وبااو بازی کردجوجی خان گفت: بفرمائید بشینید تا من برم سورو سات بیارم.

 وازاتاق که بیرون میرفت صدا میزد: احمد و صدااز جائی گفت: بله آقاسیاه و دختر روی دو مبل کنار هم گوشه اتاق نشسته بودند. میز جلویشان بود .دختر گربه رو رها کرد وگفت: پدر سگ دستمو خون انداخت. کتاب کلفتی را بایک میخ طویله به دیوار کوفته بودند . عکس یک کف پای بزرگ کنار همان کتاب باسنجاق به دیوار زده شده بود. یک آن سیاه خواست ببیند چه کتابی را به دیوار کوبیده اند اما حوصله نکرد. دلش تنگ بود. دختر گفت: از تنها کسی که  خجالت میکشم توئی مهدی پدرانه گفت: اصلا چرا میخوای بچه رو بندازی ؟ خدارو خوش میاد؟ دختر ملتمسانه گفت: آخه سیا جون تو مثل اینکه اهل این دنیا نیستی  بابچه که نمیشه کارکرد . از کجا نون بخورم

 سیاه گفت: همون کسی که بچه رو تو دل تو انداخته باید خرجش هم بده

 دخترزخر خندی زد و گفت: اون خودش زن و بچه داره . از وقتی فهمیده آبستنم ولم کرده

 رفته

 سیاه پرسید: به همین آسونی ؟ مگه نمیخواس تورو بگیره؟

 نه هیچ وقت نگفت منو میگیره . سیاجون تو خیلی ساده و نجیبی فکر میکنی همه مثل خودتن؟

 سیاه فکری کردو گفت: دختر جون نمیشه یه مرد نجیب پیدا کنی زنش بشی؟ سروسامون بگیری ؟ حیف تو نیس که این ط.ور خودتو تو هچل میندازی ؟ تیشه به ریشه خودت میزنی ؟

 اخه کی میاد منو میگیره . تازه هم بگیره اولین حرفی که میزنه اینکه دیگه نمیخوام از خونه بیرون بری دیگه نباید بازی کنی

مهم نیس دختر جون.بازی رو صحنه ها اونقدر هم مهم نیست. باید تو زندگی زندگی کم نیاری  دختر کلافه بنظر میرسد و خسته گفت: سیا جون دیگه کار من از این حرفا گذشته هرطوریه باید امشب این پول از یه جایی دریارم. خودم راهش بلدم .فقط از تو خجالت میکشم . اجازه میدی بارفیقت ….

سیا ه بلند شد آنجا نمیشد گریه کرد . کاش میرفت خانه و سیر گریه میکرد. اگر به اندازه همه بارانهای دنیا اشک میریخت بازهم کم بود وقتی آدم در مخمصه ای گیر میکند که مجبور میشود آنقدر خودش را کوچک بکند…چقدر دل آدم بایدازاین کوچکی بشکند. درست مثل این است که تف بیندازد روی صورت خودش .بیچاره دختر .سیاه همیشه ازدور دیده بودش باآن مو های خرمائی که روی شانه های سفیدش میفتادباآن چشمان درشت سیاه که وقی به آدم نگاه میکرد دل آدم خون میشد وباآن لب و دهانی که وقتی باز میشد انگار غنچه باز میشد وستاره میریختدردامن آدم. باان ابرهای که انگار همیشه به رازی اشاره میکرد

دختر التماس کرد : سیاه جون اینقدر دور اتاق نچرخ بیا بشین حالم بهم میخوره. .سیاه نشست . دختر التماس کرد اجازه بده سیاه جون پای جونم در کاره. اگه خودت میتونی برام فراهم بکنی بکن. همین الان برم و جلوی تواین هم خجالت نکشم. با دکتر قرار گذاشتم باید فردا صبح ساعت هشت برم. آمپولی بهم زده بچه رو تکه تکه میکنه فردا باید برم درش بیاره. تو که نمیدونی چه دردی داره . تاحالا چهار بار این کارو کردم. همچین انبر یندازه تو دل آدم و میخراشه  که دنیا پیش چم آدم سیاه میشه. الهی همین فردا زیر عمل بمیرم تا تو اینطور به من نگاه نکنی . خوب شد؟

 کاش سیاه پول داشت . کاش میتوانست شبانه از جائی دویست تومان دربیاورد. کاش به قول دختر دراین دنیای نانجیب نجیب نبود ومیتوانست به جوجی خان رو بزنددخترچادرش را گلوله کرد و پرت کرد  گوشه اتاق . در کیفش را باز کرد. شانه و ماتیک درآورد. گذاشت روی دسته مبل آن را درآورد و بشتاب ماتیک مالید  لبهایش راروی هم فشار داد .سرش را شانه کرد و دکمه یخه اش راباز کرد و سینه بندش را بالا کشید و همه دکمه ها را نبست. عوض شد. اما قیافه اش خالی بود . سیاه پرسید : گریم کردی ؟ جوجی خان با یک سینی که درآن یک بطری و چند جام و ویک ظرف سالاد بود توآمد . سینی را روی میز تحریر گذاشت  پشت سرش مردی باشلوار و بیجاما و بلوز پشمی و شبکلاه بافتگی توآمد . سلام کرد . یک قاب که درآن دوتا مرغ بریان بود روی میز گذاشت . مرد رفت وآمد و چیزهای دیگرآورد و روی میز قطار کرد جوجی خان پشت میز تحریر نشست . سیاه اندیشید که حالا شروع میشه. مثل دو گربه مست روبروی هم وایستادن. دختر پاشد . کمر کلفتش را طوری تکان میداد که انگارروی صحنه است .

گفت: اجازه بدین من ساقی بشم . بطری رابرداشت و به آن نگاه کرد پرسید: ویسکیه؟ و خندیدو جامی را پر کرد و گذاشت جلوی جوجی خان  بعد برای سیاه ریخت. به سیاه نگاه نکرد. جام را گذاشت روی دسته مبل . برای خودش کمتر از همه ریخت. چشمهایش می درخشید اما نه مثل وقتی که روی صحنه عشقبازی میکرد . جامش رازد به جام جوجی خان و گفت: به سلامتی

 یک پر کاهو از ظرف سالاد برداشت وگذاشت دهنش . دوبار ه خندید اما مصنوعی . حتی ندیمه هایش روی صحنه ازاو راحت تر میخندیدند. به جان مرغها افتاد. قسمت همه را دربشقابها گذاشت و بشقاب هارا جلوی هر کدام .چراغ روی میز فقط دست ودامنش راروشن میکرد نه گریبانش را که باز کرده بود . همان طور که روی میز نشسته بود پایش را تکان مییداد و میخندید

بعد شروع کرد به خواندن صدایش گرفته و واخورده بود . و همان شعر همیشگی را خواند که سیاه منتظرش بود اگر دردم یکی بودی چه بودی ؟ و این همان دختری بود که در پشت پرد ها میخواندو سیاه آوازش را با دنبک  همراهی میکرد و هردوشا ن چه شور و نشاطی درمردم می انگیختندو وقتی آوازش تمام میشد مردم چقدر دست میزدند تا دوبار ه بیاید . دختراز جوجی خان پرسید تو این خونه دنبک پیدا نمشه . جوجی خان گفت من که بلد نستم بزنم دختر گفت آقا مهدی بلده کمونچه هم میتونه که جوجی خان گفت: نه دنبک ندارم دختربه خواندن ادامه داد و سیاه احساس کرد به زور میخواند شاید هم حالش باز بهم خورده بود .سیاه مشغول خوردن شد دخترآوازش راتمام گذاشت مثل کسی که تازه به صرافت افتاده باشداز جوجی خان پرسید: نکنه پدر ومادرتون بیدار کنم؟

نه اونا طبقه بالا میخوابن تازه بیدار هم بشن خیال میکنن رادیو گرفتم. دختر باز خندید. چشمهایش را خمار کرد به جوجی خان دوخت. یک تکه ازران مرغ با چنگال جداکرد به طرف جوجیخان خم شد . جوجی خان دهان باز نکرد . چنگال رابادست گرفت و گفت متشکرم

دختر در بشقاب خودش کندو کاو کرد . جناق مرغ را جست به طرف جوجی خان گرفت و گفت جناق بکشیم

سر چی ؟

 سربوسه

جوجی خان لبش را گزیدو سرش راپائین آورد دختر گفت : چه پسر کوچولوی باحیائی که سیا ه بلند شد . چنان پاشد که جام از روی دسته مبل افتاد روی قالی . نشکست.

 فقط محتوایش ریخت. گفت :سر پول بشکنید . دویست تومن پول

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین