مرا حلال کن

مرا حلال کن دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

 مرا حلال کن

دستان فريبا در دستان رزا سرد و بي جان شده بود و چشمانش كه برنگ آسمان بود خيره به چشمان او دنيائي حرف را در خود داشت. رزا با ناباوري تمام دوباره دستان فريبا را فشار داد و گفت :نه نمي گذارم تو بميري!

 دقيقاً در چنين شرايطي پروانه داخل آمبولانس  كيلوترها انطرف تر از اينجا مثل امروز فريبا مي رفت تا سفر واقعي و بي بازگشت   خود را شروع كند و فريبا با گريه  مي گفت : نه خواهرم نه نيم گذارم توبميري اما چند لحظه بعد قبل از ورود به بيمارستان پروانه جان به جان آفرين تسليم كرده بود.

آنروزها پروانه 21 سال داشت  زيبا وشاداب با دنيايي از آرزوهاي جواني ساعتها مي خنديد و تفريحش رقص بود مثل شمع در محفل دوستان ميدرخشيد  غمخوار دوست و آشنا بود جوان ولي دنيايي از تحربه بود پروانه به چند دليل از تمام دوستانش بيشتر مسائل اطرافش را در ك مي كرد مهمترين آن اين بود كه او از كودكي يادگرفته بود روي پاي خود بايستد .كمتر  از كسي خواهش مي كرد مگر براي ديگران هرگز چيزي براي خودش طلب مي كرد با كمترين ها مي ساخت و بيشترين احترام را به ديگران مي گذاشت .خدا را از دريچه باورهاي  خود عبادت مي كرد و سخت هم به آن معتقد بود.عشق برايش تعريف خاص خودش را داشت و حتي به يك شاخه گل هم عاشق مي شد.اشكهايش هميشه بي صدا بود و تنها  لبهاي سرخش بود كه اورا رسوا ميكرد پروانه دنياي خاص خود را داشت ودرتنهايي خود هزاران دوست را جاي داده بود تا آنكه به قول خودشفرشته نجاتش را يافته بود ومرد زندگي اش را پيدا كرده بودو ميخواست هر قيمتي شده  سر بر شانه اي  او بگذارد مي خواست در لابه لاي بازوان مردانه اوبعد از اين جا بگيرد  مي خواست زندگي ديگري داشته باشد

همه آنها  كه دوستش مي داشتند آمدند تا به او كمك  كنند و سرانجام همه او را به خانه بخت با لباس سفيد فرستادند .

پروانه پر گرفته بود  و حالا فريبا بعد از سالها مي ديد كه همان داستان براي نوه جوان رزا تكرار شده كتايون دختر خواهر زاده فريبا هم سرنوشتي چون خاله جوان مرگش را در پيش روگرفته بود اما اينبار فريبا و رزا چون گذشته بلكه به جهت جلوگيري از چنان فاجعه اي جبران گذشته را بنمايند .

رزا باز دست فريبا را فشار داد و گفت :من اينجا هستم  كنار تونمي خواهم توبميري خواهر كوچكم عزيزم  فريبا....

فريبا با آ×رين نفسهاي  مانده در گلو سعي كرد تا كلامي بگويد نتوانست فقط سرش را تكان دا تا به معناي آنكه نه هستم نگران نباشيد.

دوباره فريبا به گذشته فكر كرد به آنروزها كه چگونه با عشق وعلاقه  با پروانه برخورد مي كرد نمي خواست باور كند كه يك حسادت بود تا عشق خواهر  زاده هرگز باورنمي كرد كه پروانه آن كوچكترين خواهر بتواند چنين سرمستانه راحلي را انتخاب كند كه شايد در آينده به ضررش تما شود بيشتر تحت تاثير حرف ديگران ويژه اقوام همسرش بود نمي توانست متلكهاي همسرش را تحمل كنر براي همين با  طعنه و نيش به مادرش و خواهرانش ميكرد مي كوشيد كه ه رطور شده پروانه با آن مرد ازدواج نكند گاهي وقتها در خلوت خود به اولين عشق خود  فكر مي كرد كه هرگز به نتيجه نرسيد و او به اجبار پدرومادر همسر عباس شده عباس بلند قامت  خشن و فوقالعاده معمولي بود هيچ جذابيتي براي فريباي رمانتيك نداشت مثل تمام مردهاي ديگر بودتفاوت سني زيادي بين فريبا و عباس بودباعث مي شد خيلي چيزها را فريبا از عباس طلب نكند عباس عاشق ماشين بود و بيشتر وقت خود را با ماشين هايش سر مي كرد  ساعتها شيشه آن را پاك مي كرد و مدام به فكر آن بود كه لاستيك مارشال بهتر است  يا رينگ اسپرت ،سيلندر ميني بوس چرا صدا مي كند و راننده كمكي چرا از دخل كش مي رود. هر وقت هم كه وقت پيدا مي كرد به مادرش و خانواده خودش مي رسيد فريبا با بچه ا بايد خودشان به منزل دوستن و اقوامشان مي رفتند فريبا سرزنده  و شاداب بود و به ورزش  علاقه داشت اما متلك هاي عباس  برايش گران تمام مي شد گاهي وقتها از خودش بدش مي آمد اما مادرش به او ياد داده بود كه در مقابل مردها بايد سر فرو داشت  اين كار  را مادرش هم انجام مي داد وهروقت پدرش فحش مي داد يا كتك مي زد مادر فقط مي ايستاد و حتي فرياد هم نمي زد كه كسي متوجه شود فريبا هم خوب آان را آموخته بود تنها فريادش گاهي وقتها ترك خانه بود آن هم بعلت سردي نگاه پدر خانه نشين و مادر كارگز زياد طول نمي كشيد بيشترين كسي كه در اين لحظات به فرياد فريبا مي رسيد پروانه بود كه عاشقانه به گرد خواهرش مي چرخيد فريبا هم دنبال تلافي بودوهيچ وقت فكر نمي كرد  با آن وساطت هاي كودكانه باعث مي شد كه پروانه را از دست بدهد فريبا مي خواست خواهر كوچكشان مثل مادر قرباني نشود و فكر مي كرد اين طور بهتر است كه پروانه با ورد جواني  ازدواج كند كه حداقل زن نداشته باشد او نمي خواست رنجي كه خودش از ناهماهنگي بين خود و عباس داشت را پروانه تحمل كند او معتقد بود اينطور بهتر است و پروانه نمي فهمد چه چيز برايش بهتر است براي همين با كمك رزا پروانه را از ازدواج با آن مرد منصرف كرددن و به اجبار به دانمارك همان جا كه رزا زندگي   مي كرد فرستاده بودن و خوشحال بودند كه همه چيز تمام شده بي خبر از آنكه عشق ودوست داشتن با آنچه او فهميده بود متفاوت است آن روزها  اودچار توهمات خاص خودب ودتوهماتي كه امروز متوجه شده بود تنها ي ك خيال واهي بود براي همين تا فهميده بود كه نوه رزا هم مي خواهد چنين كاري انجام دهدو رزا نمي گذارد آمده بود تا به او بفهماند كه قبلاً چقدر اشتباه كرده ايم.اما رزا حرف او را باورنمي كرد اما فريبا با خواهش به او فهماند كه دروغ هايش فقط براي خوشبختي پرونه  بود نه سياه بختي او رزا حنا دخترش را خيلي  دوست داشت ولي از همان روزهايي كه آمده بودند تا در دانمارك زندگي كنند با خود كنار آمده بود كه ديگر صاحب حنا نيست اين فرهنگ فرهنگ آنها نيست حنا مثل خود او يا مادر بزرگش نمي ايستد تا شوهرش حرف بزند نمي ايستد كه مرد  او را كتك بزرنمد و يا زنهاي ديگر در مقابل او معاشقه نمايد. حنا براي كتايون هيچمحدوديتي قائل نميشد و از نظر حنا كتايون بزرگ شده بود و م ي توانست هر طور دلش مي خواست زندگي كند از نظر حنا كتايون مرد خوبي را انتخاب كرده و همان طور كه خودش در ازدواج مختار بود به حرفهاي مادرش و خاله هايش توجه نكرده بود .

فريبا حنا را ديده بود و حرفهاي او وكتايون را شنيده بود و تازه  مي فهميد گه پروانه هم حقي براي انتخاب در زندگي داشته آخرين چيزي گه باعث شده بود تا رزا هم به جبهه موافق فريبا بپيوندد كه آن ازدواج سر بگيرد تعريف دروغ پول رزا بود فريبا با چرب زباني فقط بخاطر اينكه رزا هم با او هم كلام شود و از ازدواج آن دو جلوگيري كنند گفته بود كه اين مرد آنقدر زيرك  است كه به پول هاي تو  رحم نكرد و با چرب زباني  فقط بهخاطر اينكه هم با او هم كلام واز ازدواج آندو جلوگيري كنندگفته بود اين مرديآنقدر زيرك است كه جز به پول هاي و فكر نمي كند    و با چرب زباني پولهاي تورا از پروانه گرفته بود و بابدبختي مادر از  ان پس گرفته رزا هم  ناباورانه  قبول كرده بود كه چنين انساني هست. براي همين  به شدت  با ازدواج آندو مخالف بود.

هنوزفريبا چهره مردانه ولي سرشار از انسانيت ضمير را فراموش نكرده كه در  آخرين روز گفت: خانمها من براي خوشبختي پروانه هر چيزي را حاضرم تحمل كنم حتي جدائي از اور ا شرط آنكه اولاً او حتماً خوشبختشود ودوماً هرگز مرا نفرين نكند .

فريبا به ياد آخرين حرفهاي رزا افتاد :چرا جريان پول را دروغ گفت:او حقيقت را نگفته بود.

و او گفت: بخداآنروزها من هم نمي دانستم فقط وقتي به روشنك دوستش پول ها را آورد فهميدم كه جريان چه بوده و داستان از چه قرار است و هر گز جعفر در جريان پولها نبوده.

رزا دستان  فريبا  را فشار داد و گفت: چرا پروانه به مان گفته بود پول ها را داده  به دوستش چرا با ما اين بازي را كرد؟

 

  جعفر صابری1380

 

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین