جعفر صابری /آب گل شد سهراب...

جعفر صابری /آب گل شد سهراب... دو شنبه 7 اردیبهشت 1394
 

 

 

 

آب گَل شد سهراب

در فرو دست دگر کفتر از آب نخورد

سَره در آب گَل آلود پر خویش نشست

کوزه های مردم آبادی

پر شد از آب گل آلود

که ما گَل کردیم

آب گَل شد سهراب

چشم مگشا که آن آب زلال

که تو گفتی شاید

برود پای سپیدار و بشوید دل تنهایی را

آمدو پای سپیدار رسید

لیک گَل گشته و اما چرکین

آن دل اندوهگین

که تو گفتی دل پر درد من تنها بود

ز دیدار آن آب ،گَل آلوده شده است

دیدم آن درویش آمد لب آب نشست

لیک نگذاشت که آب، نان خشکیده ی وی را گَل آلوده کند

چون دل من!

او نشست و بر این آب گریست

آب گَل گشته، طلوع رخ آن زیبا را

پاسخی زشت بداد با رخی نازیبا

که به روی تن خود نقش نمود

مردم بالا دست

چه صفایی دارند .

چشمه هاشان جوشان

گاوهاشان شیر افشان باد

لیک پائین دستان

زوفا و زصفا بی بهره

برکت داده زدست

چشمه ها خون جوشان

گاو هاشان خون شیر

جای پای ابلیس

همه جایی پیداست

مردم پائین دست

مردمی بی عشقند

از کجا میدانند

که شقایق چه گلیست

و نمی دانند

گل چیست ؟

کجاست؟

در فرو دست

تو گویی هزاران سال است

غنچه ای نشکفته است

و اگر میشکفد

تا بچینند آن را

مردم پائین دست

همگی بی خبرند

در شب پائین دست

سفر هر کلمه

زسیاهی به بر تاریکی است

سوت و کور است اینجا

کوچه هایی که به دیوار رسند!

مردمان سر رود

آب را می فهمند

گَل نکردندش

ما

مردم پائین دست

آب را گَل کردیم.

آهو آمد لب آب

لیک زان آب نخورد

آهو از آب گریخت

چشم مگشا سهراب

آب گَل شد

آب را گَل کردیم!

این شعررا در سال 1369 سروده و تنها یک بار در سال 1377 با نام مستعار به چاپ رسید ه را تقدیم به شما هم وطنان عزیزم می نمایم تا هرگز آب را گل ننمائیم.

ما ملتی هستیم که در فر هنگ باستانی مان چون دین مان اسلام عزیز به آب و زمین بشدت احترام می گذاریم و هرگز آب دهانمان را بر روی زمین و آب روان نمی اندازیم. این حرمت به آب را نهادینه بنمائیم.

ارادتمند

جعفر صابری


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین