دعای توسل

دعای توسل دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

 

 

                                       سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به طوفان نسپرده ايم

                                      چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

 

 

بنام خداوندد بخشنده و مهربان

 

سلام؛سلامي به گرمي تمام آشنائيها و به حرارت نور خورشيد و به لذت ديدن يك دوست قديمي كه سالها كه سالها از او بي خبر بوده اي .

مدتها بود در انتظار نامه اي از تو بودم ، تا آنكه ديدم در انتظار بودن ارزشي ندارد بايد دست به كار شوم برايت نامه نوشتم و تمام نامه هايي را كه داشتم و نامه هايي كه نوشته بودم را زير و رو كردم فقط به خاطر آنكه بتوانم نامه هايم را در قالب يك نامه برايت بفرستم و تو بخواني ،و بداني كه دوست داشتن سخت نيست .

حالا ديگر تمبرها هم نقش حروف يك ماشين است و چه بگويم.

نامه ها : براي تو در واقع يك بهانه است كه دست به قلم شوي ويك نامه براي خودت و خلوت خودت .

ميداني چه مي گويم ،اين روزها چقدر با خودت خلوت كرده اي و چقدر درد دلهايت را گوش مي كني .نامه ها يادت مي آورد كه بايد بنويسي و به خودت هم فكر كني به دور و برت هم نگاه كني و خوب نگاه كني نامه ها ،نامه هاي نوشته شده در خلوت آدمهائي است كه به خودت و به ديگران فكر مي كردند نامه ها را خوب بخوان و نامه هايت را از اين پس به ياد آنچه از نامه ها در ذهن داري بنويس .ساده روشن و....

اين نامه ها از جعفر صابري-مريم يار محمدي – مسعود امامي – علي بيگي – ببرك احساس مي باشد و اميدوارم كه در آينده نزديك نامه هايي از شما هم به دست ما برسد و به اميدآن روز.

 

ح .ج . صابري

20/2/1379

 

دعا توسل

حالا ديگر من تنها بودم . رنگ خورشيد گرچه از همان طلوع ،روشنايي نداشت اما در اين ساعت پاياني روز با تلاش فراوان سعي مي كرد كه خودي نشان دهد.ولي 40 سانت برف و سرماي استخوان سوز مجالش نمي داد .

براي يك لحظه ،و هم مرا در خود فرو برد .من تنهاي تنها بر فراز يكي از بلنديهاي شمالي رشته كوه زاگرس جايي كه از شمال به مرز تركيه و ا زغرب به مرز عراق منتهي مي شود، درمانده بر كوهي از برف و سرما خيره به چه چيز جز آينده مي توانم باشم ،ينده را چگونه مي ديدم و گذشته را چگونه به ياد مي آورم . هر كدام يك مثنوي با يك من كاغذ مي خواهد . منطقه اي كه من در آن قرار داشتم ،در آينده نزديك شاهد عملياتي خواهد بود و در آن چه اتفاقاتي خواهد افتاد .

همه تخيلاتم را تشكيل مي دهد شهرك دزلي چند كيلومتر پايينتر در دامنه كوه برافراشته ،قله ملخپور كه در عمليات والفجر به دست مرتضي جاويدي فرمانده شهيد گردان فجر ،از فساد آزاد شده بود هم سر به فلك كشيد منتظر ماوياران بود. ولي در حال حاضر من بودم شب بود و سرماي سوزان كوهستان كه مكمل تمامشان تنهايي بود.

در همان اوايل روز به ياري دوستان ادري علم كرد ه بوديم وارد چادر شدم كف چادر را  قبل از علم كردنش با مشماي نايلوني پوشانده بودم و رويش هم سه لايه پتو انداخته بوديم . يك چراغ علاءالدين هم داشتيم و روشنايي چادر هم يك فانوس بود كه ناميزان  مي سوخت و نور چادر را تامين مي كرد.

علي الرغم خستگي فراوان نمي تواستم به خواب برم . مي دانم از ترس نبود چرا كه سالها بود ترس از همه چيز حتي مرگ را در خود كشته بودم . من تنها فرزند خانواده فرزند پسر يكي يك دانه خانه از سالهاي آغازين انقلاب عاسقانه پا در راهي گذارده بودم كه برايم يك ارزش به شمار مي آمد....

خوب كه نگاه مي كردم . مي ديدم بدنم مي لرزد . دوست داشتم گريه كنم بغضم تركيد و شروع به گريه كردن نمودم.چقدر سبك شدم . يك كتابچه دعا هميشه همراهم بود و از تمام دعاها دعاي توسل را بهتر مي خواندم .

اي بار توسل به امام جعفر صادق نمودم و دعا را شروع كردم. چه صفايي داشت آن لحظات خلوت خود و خويشتنم .پلك هايم سنگين شده بود و خستگي داشت ديوانه ام مي كرد. براي يك لحظه همه چيز را تمام شده احساس مي كردم. پلكهايم آنقدر سنگين شده بود  كه به زحمت مي توانستم بازش كنم. دستهايم حركت مي كرد اما چه حركتي به سمت پاهايم نگاه كردم. يك آن احساس كردم پا ندارم .بعد خوب كه نگاه كردم ديدم پا دارم. ولي ناگهان احساس دردي به دلم افتاد  . دانستم در حال يخ زدن هستم . بايد حرارت را به خود نزديك مي كردم .ولي چراغ خاموش بود و من نمي توانستم برخيزم .به سختي خود را به آن طرف چادر كشاندم .كبريت را از جيبم درآوردم و چراغ را روشن كردم . خاموش شدكبريت دوم،سوم،چهارم.... اما خاموش مي شد. حالا ديگر يك كبريت مانده بود و من و چراغ خاموش سرما تا كمرم رسيده بود....

آخرين كبريت را زدم چراغ روشن شد و بعد از چند لحظه دور تا دور فتيله آتش گرفت ولي بد مي سوخت ، با آخرين قدرت در بدنم چراغ را حركت دادم. به زحمت سرم را بالا آوردم كه ببينم چراغ را حركت دادم به زحمت سرم را بالا آوردم كه ببينم چراغ چگونه مي سوزد .حرارت آتش ناگهاني بودن آن باعث شد كه هم رمق آخرا را از دست بدهم و هم از حال بروم .

يك روز بعد در مريوان چشمم را گشودم و دانستم زنده هستم .

دكتر مي گفت معجزه بود و من مي گفتم نه ياري و مساعدت همنامم بود كه به او متوسل شده بودم....

 

 

 

 

 

جعفر صابری

برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین