ن ،والقلم و مايسطرون

ن ،والقلم و مايسطرون دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

ن ،والقلم و مايسطرون

 

خيلي وقته كه چيزي ننوشتم .چيزي كه از دل بربيايد و بر دل نشيند .از آن حرفها كه مي زدم كلي دل خوش يم شد....سبك مي شد جون مي گرفت تا دوباره زندگي كند ...هر وقت به گذشته و آِينده فكر مي كنم يك احساس غريبي به دلم چيره مي شود گويا چند ساعت گذشته و يا چند ساعت آينده است. خيلي به هم نزديكه ......

اين روزها با اين حال كه دارم نميدونم چي بگم از كجا و از چي و كي ....ولي مي دانم همه چيز تقصير سياسته ،پدر سياست بسوزه كه هيچ كس اختياردار خودش نيست . اگر كسي بخواهد واقعا انسان باشد نميتونه ،چون تا چشم به هم بزند سياست پدرش را در مياره بايد در مسير جريان بود يادم نيست كدام يك از بزرگان ولي فكر مب كنم زنده ياد علامه دهخدا بود كه مي گفت انسان بايد بر خلاف جريان رود حركت كند وگرنه در مسير رود هر تكه پاره اي مي تونه حركت داشته باشد.عجيب حالا ما شديم همان تكه كه شايد به جنس پوست و استخوان ..خدايا عرفان و استدلالهاي عقيدتي در اين قرن به چه كار مياد حافظ و سعدي و خيام چطور مي توانند به انسان قرن بيستم بگن ما از عشق حرف نزديم چون عشق واقعي چيز ديگري بود،...

از اينكه دنباله رو يك قلم يا يك خط باشم بدم مياد ولي گاه و بيگاه كه به نوشته ها يا به قول ديگر ،سياه پاره ها نگاه مي كنم ،مي بينم بيشتر ،حرفهاي تكراري زدم ،اكثر قريب به اتفاق شبيه خدا بيامرز جلال يادش زنده باد....

حرف دل را مي زد چوب استعمار به گردنش خورده بود مي دونست از كجا خورده و واسه همين آنجوري جيغ مي كشيد ...ولي كو گوش شنوا!؟..آخر وقتي كلي چيز مي نويسم حرف مي زنم جيغ مي كشم و آخرش مي بينم همين به اصطلاح خلق مظلوم چطور سر سوار متنفر ميشم،ميگم آخر مرد واسه كي واسه چي يك عمر ،عمري كه ديگر بر نمي گردد افتادي دنبال اين حرفها و آخرش تو سيكل ماندي يكي آمد بگويد بيا اين هم اول يا دوم دبيرستان ....

اي دل غافل تازه متوجه شديكه بايد از نو شروع كني مثل ...چي ...كار مي كني واي مي ايستي تا يقه تو پاره كنند تو گوشت بزنند.زندان بندازند هزار و يك جور دري وري بهت بگن آن هم به نا حق و تو فقط نگاه مي كني كه چي؟

نماز مي خوني روزي هفت بار رو به خدا خم ميشي سر به يك تكه خاك كه دلتو خوش كردي مخلوط كربلاست ولي مي دوني كه از يك كاميون خاك معمولي شايد يك قاشق خاك كربلا قاطي داشته باشد و هموطنهاي راست و مسلمونت .....

الله اكبر ما چه ملتي هستيم چرا راستي چرا بايد تا اين اندازه بد طينت بشيم.وقتي به تاريخ پر فراز و نشيب اين ملت نگاه مي كنيم مي بينيم كه روزگاري ما جزو بهترين ها بوديم قوم آريايي از آن سوي خزر بسوي فلات آمدند و پارسيان از يك سو و كلداني ها از سوي ديگر و خلاصه تا چشم به هم زدند حكومت انوشيروان و بعد جمشيد هم نوروز را آورد بله بيشتر حرف سر نوروزه كه چي با خودم نيستم مي دونم نوروز چيه از كجا آمده و براي چي آمده تو كه مسلماني و نسبت به دينت هم يقه پاره مي كني هان ....نه نمي دوني بيخود هم بهانه نياور كه رسمه ! چه رسمي ؟! اين حرفها  چيه ؟!آيا رسميه كه مثل عروسك سالي يك بار لباس نو بپوشي و بزك كني راه بيفتي خانه اين و اون شيريني بخوري بخندي عيدي بدي و عيدي بگيري و گور و گور پدر آن كه در چند صد متري تو نون شب نداره بخره .... به ولاي علي قسم اين عيد نيست و اگر حتي جمشيد اين عيد رو رسم كرده به گور پرش  خنديده .. بريد بخونيد كه چطور عيد نوروز را جشن مي گرفت اگر قرار رسم  را رعايت كنيد حسابي نه ناقص  غير معقول .....بعضي وقتها فكر مي كنم انساني كه دل به زنده بودن بسته  خيلي بدبخته چرا كه بايد په همه چيز رو به تن خودش بمالد ميفهمي كه....

 

بعضي وقتها فكر مي كنم انساني كه دل به زنده بودن بسته خيلي بدبخته چرا كه بايد پيه همه چيز رو به تن خودش بمالد ميفهمي كه...

اما كسي كه ميره به طرف  مرگ خيلي مرده اما نه ... چرا كه اون ميدونه چرا كشته ميشه ولي اگر عزيزش رو جلوش

كشتن يا تهديد به قتل كردن و اون باز استقامت كرده اين درسته و حسين اين كار رو كرد اون مي دانست چرا بايد كشته بشه ولي علي اصغر چي؟ آيا مي دانست ؟ نه معلومه كه نميدونست تازه اگر هم ميدونست كسي كه با اون جنگ نداشت جنگ با حسين بود و فكر حسين و حسين كي بود و چه مي كرد بايد بري دنبالش به ولاي او كه هنوز خود را مريد مريدش هم نمي توانم به شمار بياورم حسين يك انسان بيش نبود و ما چقدر كوته نظريم كه به خود نام يك انسان رامي دهيم بي آنكه انساني را شناخته باشيم . هر روز صبح آدمها راه مي افتند ميرن به جائي كه ساعتي وايسن يا بشينن دستا يا پاها حركت مي كند چيزي به حركت در مي آيد وبعد باز بر ميگردن شب ميشه آنهايي كه همسردارن بغل همسرانشون  بخوابند و آنهائي كه ندارند به ياد يكي مي خوابند به اين ميگن عشق به به كل اين كارها ميگن زندگي و آخرش بقول دكتر يك جلوش تا بي نهايت صفر ....

آخر اين يك كيه؟ چيه ؟ كجاست؟ من و تو ماچنديم ؟صفري هستيم كه جلوي اين يكيم؟ آيا مي تونيم يك يا دو حتي 9 باشيم ؟هان ؟آخر تا كي بايد صفر باشيم ؟...

سختي و گرسنگي و تشنگي را تحمل مي كنيم حداقل در محيطي كه ديگران ما را مي بينند بعد ميآييم تو خلوت خودمون  يواشكي مشغول ميشيم يا نه صبر ميكنيم  زنگ رو بزنند. زنگ كه خورد دست ميره تو سفره رون مرغ تو دهن يكي ، پيش سينه تو دهن اون يكي گردن آويزون لاي  دندان اين يكي و خلاصه ساعتي بعد شكمها كه گورستان اجساد حيوانات شده ...ورمي قولمبد ....و همه چيز  تمام ميشود....و اما كودكي آن سوتر از پشت شيشه به انبوه آهائيكه پول خريد يك كيلو زولبيا را دارند مي نگرد و با خود مي انديشد روزي او هم معناي روزه گرفتن را خواهد آموخت.

آه دنياي غريبي است . مي آيي و مي روي و رفتنت را باور نداري گر چه وقت صابر با تو هستم ديگران را كنار بگذار تو چرا ساكتي تا كي براي ديگران حرف داري كمي هم به فكر خودت باش صبوري بس است. هان تصميم داري زنده بماني تلاش كني و عاقبت تو هم بميري يا نه حقيقتا قصد داري بخواني بكوشي و بگوئي و اگر مردي نه بجا ..من كه مي گويم اگر اين است خوشا به سعادتت...

 
جعفر صابری

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین