لیلا لیلا لیلا

لیلا لیلا لیلا دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

اشعاری از پیر سیاهکلی:

مجنون روی شن های بیابان می نوشت

لیلا لیلا لیلا

 دید مجنون را یکی صحرا نورد

درمیان بادیه بنشسته فرد

صفحه اش صحرا بود و انگشتانش قلم

میزند خطی به دست  خود رغم

گفت : که ای مفتون و شیدا چیست این ؟

مشق می نویسی؟بهر کیست این؟

گفت:مشق نام لیلا می کنم ،خاطر خود را تسلا میکنم.

چون ندارم ره به وصل کام او

 عشق بازی می کنم با نام او

 

 

که ناگه شهسوارراه نخجیر

برون شد از برای صید شبگیر

یقینش  شد که او مجنون زار است

که جان داد ه و در انتظاراست

چو او را شستشو و غسل دادند

 کفن کردندو در خاکش نهادند

چو مجنون جا گرفت  در تیره خاک

ندا آمد به او از ایزد پاک

که ای مجنون چه آوردی به در گاه

 برآمد از دل مجنون دو صد آه

نی! از کرد ه های خویش آگاه؟

زمن پرسی چه آوردی به درگاه؟

مرا با جغد و بوم هم ناله کردی

مکان و منزلم ویرانه کردی!

مرا جا دادی در کنج صحرا

به دار ملک دنیا یم چه دادی؟

چه عزت بر من مسکین نهادی؟

به بالینش نکیرو منکر آمد

درآن دم دو فرشته حاصل آمد

به دستشان عمود آتشینی

بگو ربت که بود ؟دینت چه دینی؟

بگفتا رب من ولاه لیلیست!

که جانم از غم عشقش تفیلی ست

اگر مُردم من از هجران لیلیست

ندارم دست از دامان لیلی

همه گویند که من لیلی پرستم

 من آن لیلای لیلی می پرستم

ندا آمد که دست از وی بدارید

 به لیلایش  به جنب واگزارید

که خود او نشعی از جانب ماست

که ما خود لیلی و او طالب ماست!

زندگی با همه شیرینی

با تو هستم آقا

با تو هستم خانم

زندگی دانی چیست؟

آرزو های محال

که پس از جان کندن  نتوانی به مرادت برسی؟

زندگی معجونی از نشیب است و فراز

 همه گویند بساز، من که عمریست دراین دار فنا ساخته ام

درغم بود و نبود همه را باخته ام

زندگی گاهی همچون کتابی  ژرف است

مملو از شعر و غزل که درآن عشق حکومت دارد

عشق پرشور دو دلداده ی پاک

دو پرستوی همیشه عاشق

از دو اقلیم جدا  در دل خاک

 زندگی گاهی یک جهان کام دل است

از تولد تا مرگ

هر زمانی سخنی ساز کند

 قصه ی خوب و بد آغاز کند

قصه خوش بختی

که به پایش عمری

غصه ها خواهی خورد

آه ای خوشبختی : با توام حرف بزن

با چه کس همسفری

 خانه ات  ویران باد

کز غم عشق تو عمری به  تعب  افتادم.

ای سفر کرده ی یک وادی دور

من غمزده آخر مددی

تا به کی در پی تو پرسه زدن

مغز من سوت کشید زده ام پاک به سیم آخر

دارم از هجر رخت ،می میرم

 پس بگو کی و کجا من زآغوش تو آرامش جان  می گیرم

دلکم راه ویرانی گرفته در پیش

چه کند با دل ریش

ای خدای ازلی و ابدی

کافرینش همه در گاه تورا بوسه زنند

بنده ی کوچک خود را در یاب

زندگی با همه ی شیرینی

چون شرنگی ست به کامم

شب و روز با که گویم دردم

غم تنهایی، هیچ کس نیست به دادم برسد

ای نواز شگر درد

ای که غیر تو نیست رفیق

ای خدا وند شفیق

قلب من خانه توست

که ترک خورده یک بی مهریت

خواهشم را بپذیر که از اعماق دلم می خیزد

دل بشکسته ی من بند بزن

به رخم  از سر مهر  یک هزارو دوسه لبخند بزن.


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین