بهشت از دست آدم رفت،

بهشت از دست آدم رفت، دو شنبه 7 اردیبهشت 1394
شعری از مثنوی معنوی... (2)

شعری از مثنوی معنوی دربارۀ دل نبستن به مادیات (آب در کشتی، هلاک کشتی است)...


مطلبی در دفتر اول مثنوی دربارۀ اینکه اگر انسان اسیر دنیا و مادیّات شد، گرفتار حرص و طمع و آز گردید، مثل کشتیی می باشد که آب، داخل آن نفوذ کرده است و این کشتی محکوم به غرق شدن میباشد، ولی اگر مادیاّت ابزاری در دست انسان باشد، در جهت حرکت و پیشرفت، مثل کشتی سالمی که از آب دریا جهت حرکت استفاده میکند میباشد .پس یکی دیگر از رموز و اسرار خداشناسی نداشتن حبّ مال و جاه است که پیامبر(ص) میفرمایند "حبّ و دوستی دنیا سرآغاز تمامی خطایا است".حضرت سلیمان (ع) ملک و پادشاهی جنّ و انس را داشت ولی در دلش ذرهّ ای دوستی دنیا نبود.باید مال دنیا در جهت طی مراحل معنوی استفاده کرد و نه اینکه گرفتار مادیّات شویم و دل در گرو اموال بندیم و خودمان را غرق کنیم.زیرکی آنست که حفره ای در درون زندان ایجاد کنیم تا از زندان بیرون رویم و اگر حفره ها را ببندیم، زیرکی بر عکس و به ضرر خودمان انجام داده ایم.

مکرها در کسب دنیا بارد است                    مکرها در ترکِ دنیا وارد است

مکر، آن باشد که زندان حفره کرد                آنکه حفره بست، آن مکری است سرد

این جهان زندان و ما زندانیان                     حفره کن زندان و خود را وارهان

چیست دنیا؟ از خدا غافل شدن                     نی قماش و نقره و میزان و زن

مال را کز بهر دین باشی حمول                   «نعمَ ملٌ صالحٌ »خواندش رسول

آب در کشتی ،هلاک کشتی است                   آب اندر زیر کشتی،پُشتی است

چونکه مال و ملک را از دل براند                زان سلیمان خویش را درویش خواند

 برگرفته از 

http://hafezasrar.blogfa.com

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد

ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد

 

و .........

 

 

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد

ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد

 

کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن

یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می‌دن

 

عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست

پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست

 

سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه

یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

 

کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن

بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون می‌دن

 

نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه

خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه

 

کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می‌گیرن

گمونم یادشون رفته همه یک روز می‌میرن

 

جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم

همه یک روز می‌فهمن چه جوری زندگی کردیم

 

 

پرنده در قفس، زیبا نمی خواند...

آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن

پرنده در قفس زیبا نمی خواند

گرچه برایت تمام لحظه ها رانغمه خوانی کند

بگذار برود...

تمام افق ها را بگردد و آواز سر دهد ، صبور باش و رهایش کن

گفته اند : اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد

یادت باشد قفس ، آفریننده ی عشق نیست

گمان نبر که دانه های رنگارنگ دل ، طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تو می کند

می دانم ...می دانم ...که رها کردنش رنج می آفریند

زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد

اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجیست دردناکتر

و در آن زمان که با کمترین خطایی روزنه ا ی در دل قفس باز شود میگریزد

آن هنگام را جه توانی کرد ؟

تو می مانی و این همه روزهایی که رنج برده ای اهلی شدنش را

رهایش کن ...دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند

پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند

به تمام گل ها عشق می ورزد و

تمام سر شاخه های درختان تنها را .... لحظه ای میهمان می شود

واز تمام چشمه سارها می نوشد

و حتی می گذارد

شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند

ایا نگه داشتنش در قفس تو را شاد میکند؟

ولی

.اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند

و اگر رفت و دل به باغی دیگر سپرد ....به گلی دیگر

و شاید قفسی دیگر،

پس از آن تو نیست ...بگذار رها باشد

دوستش بدار...

اما گمان نبر که با اسارت ، دلی از آن تو می شود

بگذار مهرورزیدن تو سیرابش کند

اما نگذار قلبت را گِل آلود کند

عشقی  بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کند

چه کسی گفت که عشق یعنی مالک شدن ؟

عشق یعنی درون قلب دیگری عظمت و جانی دوباره یافتن

وسعت عشق به اندازه ی دل آدمی است

و همیشه عاشق والاتر از معشو ق

از عشق زنجیری نساز که وجودی را به اسارت کشد

که ظالم ترینی

نه عاشق ترین

اگر هوای تو دارد باز خواهد گشت

سینه سرخی خواهد شد با ارمغانی از ترانه ها و نغمه های زیبا

که تا همیشه برایت خواهد خواند

بی آنکه هراس از دست دادنی

او را در قفس افکند

و شاید ققنوسی شود که حتی اگر به آتشش افکنی با جانی دوباره...

عاشق ترین باشد 


ماه باید مجال خودنمایی بیابد  تا عظمت خورشید از نگاهی پنهان نماند


====


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین