هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

زندگی

]

او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [گالیا] شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری به نام کاروان (دیرست گالیا...) با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش در گیرودار مسائل سیاسی سرود. ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت.

منزل شخصی سایه که از منازل سازمانی شرکت سیمان است در سال ۱۳۸۷ با نام خانه ارغوان به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده‌است. دلیل این نام گذاری وجود درخت ارغوان معروفی در حیاط این خانه است که سایه شعر معروف ارغوان خود را برای آن درخت گفته‌است. این خانه قدمت چندانی ندارد، اما ازآنجاکه در زمان سکونت سایه در آن محفل ادبی بزرگان شعر و موسیقی و محل نشست‌های آنها بوده‌است دارای ارزش فرهنگی بسیار بالایی است.

سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعرخوانی بر مزار حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که دکتر باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تا پاریس) استقبال بی نظیر شرکت کنندگان و هیجان آنها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهد و می‌نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان زده شوند.

ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران (پس از کناره گیری داوود پیرنیا) و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود.[۲] تعدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیر شجریان، ناظری و حسین قوامی اجرا شده‌است. تصنیف خاطره انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) از اشعار سایه است. سایه بعداز حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) به همراه محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفا داد.

از مهم‌ترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزل‌های حافظ است که با عنوان حافظ به سعی سایه نخستین بار در ۱۳۷۲ توسط نشر کارنامه به چاپ رسید و بار دیگر با تجدیدنظر و تصحیحات تازه منتشر شد. سایه سال‌های زیادی را صرف پژوهش و حافظ شناسی کرده که این کتاب حاصل تمام آن زحمت هاست که سایه در مقدمه آن را به همسرش پیشکش کرده‌است.[۳]

آثار[ویرایش]

سایه هم در آغاز، همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود؛ دنبال کرد.

سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که می‌توان گفت تعدادی از غزل‌های او از بهترین غزل‌های این دوران به شمار می‌رود.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با کتاب شبگیر خود که حاصل سال‌های پر تب و تاب پیش از سال ۱۳۳۲ است به شعر اجتماعی روی آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

سایه پس از درگذشت دردناک احسان طبری در بهار ۱۳۶۸، مثنوی معروف و تاثیرگذار «قصه خون دل» را به یاد و در رثای او سرود


به پایداری آن عشق سربلندم قسم / هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک / هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

از :هوشنگ ابتهاج (سایه)



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
گالیا / هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 

 

دیرست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان...

 

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی ست

اما، در این زمانه که در مانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

 

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزاردختر همسال تو، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تارو پود هر خط و خالش: هزار رنج

درآب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

 

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی ست.

 

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند:

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

 

زودست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من!

هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
ارغوان / هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟


آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

هوشنگ ابتهاج


 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
هوشنگ ابتهاج / سفری
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

در بگشایید!

شمع بیارید!

عود بسوزید!

پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب

شاید این از غبار راه رسیده

آن سفری همنشین گمشده باشد...

هوشنگ ابتهاج

 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
این قافله از قافله سالار خراب است / هوشنگ ابتهاج (الف .سایه)
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

از :هوشنگ ابتهاج (سایه)

 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
زنده اندیشان به زیبایی رسند / ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
زندگی زیباست ای زیبا پسند

 

زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

 آنقدر زیباست این بی بازگشت

 کز برایش میتوان از جان گذشت

 

 مردن عاشق نمی میراندش

 در چراغ تازه می گیراندش

 

باغها را گرچه دیوارو در است

 از هواشان راه با یکدیگر است

 

شاخه ها را از جدایی گر غم است

ریشه هاشان دست در دست هم است

 

هوشنگ ابتهاج

 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
تعدادی از اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
امروز
نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازيچه ایام دل آدمیان است... هوشنگ ابتهاج

 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت  هوشنگ ابتهاج

 

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟ هوشنگ ابتهاج



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
شب یلدا در شعر هوشنگ ابتهاج "سایه"
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج

 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
زمانه با من است / هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
هوشنگ ابتهاج

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
دلم هر آنچه جفا دید وفا دانست ... هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست

 

                           دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست

روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان 

                           چرا که آن گل خندان چنین روا دانست

صفای خاطر آیینه دار ما را باش

                           که هر چه دید غبار غمش صفا دانست

گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال

                           که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست

تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق

                           به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست

ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار

                           که خاک راه تو را عین توتیا دانست

 

هوشنگ ابتهاج ( سایه )




:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست ( هوشنگ ابتهاج )
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
هوشنگ ابتهاج :

 

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است

اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت

وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام

كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست

* این شعر را محمد اصفهانی بصورت ترانه اجرا کرده است.



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
از اشعار دلنشین هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست

 

دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست

روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان 

چرا که آن گل خندان چنین روا دانست

صفای خاطر آیینه دار ما را باش

که هر چه دید غبار غمش صفا دانست

گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال

که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست

تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق

به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست

ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار

که خاک راه تو را عین توتیا دانست

هوشنگ ابتهاج ( سایه )



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
عاشقانه ترین شعر هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
هوشنگ ابتهاج :

 

 ای عشق همه بهانه از توست
 من خامشم این ترانه از توست
 آن بانگ بلند صبحگاهی
 وین زمزمه ی شبانه از توست
 من انده خویش را ندانم
 این گریه ی بی بهانه از توست
 ای آتش جان پکبازان
 در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
 ور هست همه فسانه از توست
 کشتی مرا چه بیم دریا ؟
 توفان ز تو و کرانه از توست
 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
 مست از تو ، شرابخانه از توست
 می را چه اثر به پیش چشمت ؟
 کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
 من می گذرم خموش و گمنام
 آوازه ی جاودانه از توست
 چون سایه مرا ز خک برگیر
 کاینجا سر و آستانه از توست 



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
از بهترین های هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

هوشنگ ابتهاج :

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی 
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی 

 ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
 اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی 

 سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
 به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی

خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
 که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی

 یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند
دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی

 اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
 از آستین عشق او چون خنجری در آمدی

 فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش
اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی

 شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست
چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی


 سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته
 اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
اشعار هوشنگ ابتهاج ( ه الف سایه )
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

 امیر هوشنگ ابتهاج :

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

 که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
 

آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست
 

خک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
 

دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت
 

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
 

شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه ! مکشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
 

مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
هوشنگ ابتهاج " ه الف سایه "
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

هوشنگ ابتهاج " ه الف سایه "

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
شعر " زندان " از هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

هوشنگ ابتهاج :

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
یکی از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 از هوشنگ ابتهاج



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

 

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

 

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست 

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

 

رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

 

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

 

" سایه " صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

از هوشنگ ابتهاج - ه الف سایه



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی / هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنهی خون زمین است فلک، واین مه نو

کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساختهاند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج (سایه)



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

 

در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند

به دشت پـر ملال مـا پـرنده پـر نمی زند

يـكی زشـب گرفتگان چـراغ بـر نمی كند

كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار اين غـبار بی سـوار

دريغ كـز شبی چنين سـپيده سـر نمی زند

دل خراب من دگـر خراب تـر نمی شود

كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم

يـكی صلای آشـنا بـه رهگـذر نـمی زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات

بـرو کـه هـيچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند

نه سايه دارم و نه بر، بيفکنندم و سزاست

اگر نه بـر درخت تـر کسی تـبـر نمی زند



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج :
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج :

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 از  بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
بهترین شعر هوشنگ ابتهاج - تو ای پری کجایی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی


من همه‌جا، پی تو گشته‌ام

 

از مه و مهر، نشان گرفته‌ام
بوی تو را، ز گل شنیده‌ام
دامن گل، از آن گرفته‌ام
تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی


دل من سرگشته توست

 

نفسم آغشته توست
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی
در این شب یلدا ز پی‌ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی

مه و ستاره درد من می‌دانند

 

که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟

چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ

که راه بسته می نمایدت ؟

زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: بهترین اشعاری که خوانده ام
ارغوان - از دلنشین ترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

یکی از دلنشین ترین شعرهای هوشنگ ابتهاج

ارغوان !

شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من

آسمان ِ تو

چه رنگ است امروز ؟

آفتابی است هوا

یا گرفته است هنوز ؟

من

در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است ...

آه ! این سخت ِ سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند ...

ره چنان بسته که پرواز ِ نگه

در همین یک قدمی می ماند !

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز ِ شب ِ ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا

زندانی است !

 

هر چه با من اینجاست

رنگ ِ رُخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی ِ این دخمه

نینداخته است ....

اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده

ــ کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده ــ

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد ...

ازغوانم آنجاست !

ازغوانم تنهاست !

ارغوانم دارد می گرید !

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد ....

تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من

ارغوان !

شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من ....

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف سایه )



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: بهترین اشعاری که خوانده ام
تو ای پری کجایی ؟ - از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
تو ای پری کجایی ؟ / از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج

 

شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم

 

چو آهوی تشنه پیِ تو دویدم

دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم

نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

              تو ای پری کجایی؟

              که رخ نمی نمایی

              از آن بهشت پنهان

               دری نمی گشـایی

من همه جا،پی ِ تو گشته ام

 از مَه و مِهر،نشان گرفته ام

بوی تو را،زِ گُل شنیده ام

 دامنِ گــــــل،از آن گرفته ام

              تو ای پری کجایی؟

 که رخ نمی نمایی

              از آن بهشت پنهان

 دری نمی گشایی

دلِ من،سرگشته ی توست

نفســم؛آغشته ی توست

به باغِ رویاها،چو گُلت بویم

 در آب و آئینه،چو مَهت جویم

                   تو ای پری کجـــــــایی

در این شبِ یلدا،ز پی ات پویم

به خواب و بیداری،سخنت گویم

 تو ای پری کجـــــــایی

مَـــــه و ستاره دردِ من می دانند

 که همچو من پیِ تو سرگردانند

شبــی کنارِ چشمــه پیدا شـــــو

میانِ اشــکِ من چو گل وا شو

 تو ای پری کجایی؟

 که رخ نمی نمایی

                از آن بهشت پنهان

  دری نمی گشایی

 

هوشنگ ابتهاج (سایه)



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
:: برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
هوشنگ ابتهاج
 
هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که میسپارندم؟

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سَری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا صبح می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم

چه نقش ها که ازین دست می نگارندم

کدام مست، می از خون سایه خواهدکرد

که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

شعر از هوشنگ ابتهاج



:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج
خواب نازت ای پری از سر پرید
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
هوشنگ ابتهاج :

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری از سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است




:: موضوعات :: اشعار هوشنگ ابتهاج

.


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین