تقلب ...

تقلب ... دو شنبه 7 اردیبهشت 1394

 

تقلب

صدایش می لرزید و بغض گلویش را می فشرد .کلمه به کلمه حرف می زد ،آقا بنویسید من و امثال من باید به کی شکایت کنیم و صدایمان را چه کسی میشنود! می شناختمش بیشتر از پانزده سال بود که به تنهایی دو فرزند دختر و پسرش را خودش بزرگ کرده بود  و برایشان هم پدر بود وهم مادر، در  این زمانه که مردها تو مخارج  خانه مانده اند خیلی سخته که یک زن تنها، بتونه دو تا بچه اش را با آبرو داری بزرگ کنه.

آن هم بچه هایی که هر دو بعنوان شاگرد های نمونه در مدرسه  های دولتی در طول مدت تحصیل درخشیدند.حالا این زن تنهای آبرو دار، داشت می گفت که معلم ادبیات بچه اش ، این پسر بچه ی سال دو دبیرستان  را کتک زده ،بچه ای که در سکوت و نزاکت همیشه شاخص بوده .این آقای معلم متاسفانه نه این بچه، بلکه بچه های دیگر را هم کتک می زند و دست بزن داشته و دارد .اما بعضی از خانواد ه ها ترجیح دادند که این سال تحصیلی به پایان برسد و بعد بچه شان را نجات بدهند. کاری که بیشتر مردم شریف ایران بجهت روحی انسانیشان در مقابل ستم انجام می دهند. سکوت و صبر! اما این مادر رنج کشیده به مدرسه میرود  تا با آقای معلم حرف بزند و گویا ایشان به او هم بی احترامی می کند و او هم  با سیلی به صورت معلم مربوطه می زند.جالب این که بعضی از مسئولین  مدرسه و همه ی شاگردان و والدین بچه ها هم از این کار او تقدیر می کنند اما بواقع خودش شرمنده است چرا که می گوید: این معلم به جهت معلم بودنش ارزشی والا داشته و دارد و اساساً نباید این اتفاق می افتاد ...حتی اگر او بچه ی مرا این گونه کتک زده بود...معذالک داستان این نوجوان، مرا به یاد روز های اول خدمتم بعنوان مدیر هنرستان، انداخت...یک روز صبح آقای مهندس کاظمی رئیس اداره آموزش فنی و حرفه ای آموزش پرورش  که آن زمان مدیر هنرستان ها بود به سالن جلسه وارد شد و بعد از این که کمی سکوت کرد از همه ی ما مدیران بابت دیرآمدنش عذر خواهی کر د و گفت : دلیل دیر آمدنش این بود که به او خبر دادند یک دانش آموز در پارک لاله خودش را سوزانده  و او رفته بود تا مطمئن شود از هنر جو یان هنرستان های شهر تهران نبوده...او هم، متأسف بود که این اتفاق افتاده و هم  خوشحال که از هنر جو یان هنرستان های شهر تهران نبوده و دانش آموز یک دبیرستان بوده...به اعتقاد او در هر صورت وقتی مشکلی برای نوجوانی که محصل است پیش می آید بی شک کادر آموزشی بی تقصیر نخواهند بود. یادش بخیر خوب یادم هست سال آخر بودیم و درس معارف از جمله دروسی بود که بدلیل حجم زیاد مطالبش همیشه دانش آموزان دچار مشکل بودند،معلم آن روز های ما جناب آقای دکتر نظیف بود وروز امتحان  همه ی بچه های کلاس  مطالبی را بعنوان تقلب آماده کرده بودند و در زیر میز و کنار پنجره و خلاصه هر جایی که می شد جاسازی نموده بودند. که استاد آمد و گفت بچه ها اینجا صدا زیاد است برویم کلاس دیگری،ما همه نا امید و دل شکسته راهی شدیم و او سؤالات را بین ما تقسیم کرد و رفت.  بیش از دو ساعت گذشت و او نیامد ما هم با دوستان به راحتی کتاب ها را درآورده بودیم و پاسخ سؤالات را می نوشتیم.بعد  هم من به سراغ استاد رفتم و گفتم آقا نمی آئید ؟ایشان خونسرد و آرام گفتند :شما برگه امتحانات را جمع کنید و ببرید منزل خودتان تصحیح کنید و برگه شما را هم آقای حسین نایب کاشی تصحیح کند.من بر گشتم و به دوستان خبر را دادم سکوت سنگینی حکم فر ما شد ،این یک امتحان درسی نبود امتحان الهی از درس معارف بود همه  تصمیم گرفتیم که دوباره بنشینیم و پاسخ سؤالات را آن قدر که می دانیم و از درس فهمیدیم بنویسیم و این کار را کردیم . بی شک نمراتی که من تصحیح کرده بودم هیچ کدام قابل توجه نبود ولی یک هفته بعد از دادن نمرات به استاد ،دوستی مرا در نمازخانه دید و گفت نمرات را استاد روی بُرد زده است. برای من  خبر جالبی نبود ولی وقتی دیدم که نمرات همه ی ما بیست است با تعجب به سراغ استاد رفتم و از ایشان سؤال کردم که چطور ما همه بیست شده ایم  و او گفت معارف درس خدا شناسی است و شما علی رغم آنکه می توانستید تقلب کنید این کار را نکردید ای کاش نمره ای بالاتر از بیست می شد به شما تقدیم کنم. خوب یادم هست معاون مدرسه راهنمایی داشتیم به نام آقای گفران او بدلیل اینکه بعضی از بچه ها در درس زبان انگلیسی دچار مشکل بودند بعد از زنگ آخر و یا قبل از باز شدن مدرسه کلاس فوق العاده برای بچه های علاقه مند می گذاشت و رایگان به آنها درس می داد حتی جزوه ها را خودش تهیه می کرد ...روز بارانی بود مهندس موسوی مدرس درس های فنی ما بود  کارمند بودم و عصر آن روز به هیچ عنوان حال حضور در کلاس را نداشتم و لی ناچار به احترام شخص استاد راهی شدم و با تعجب دیدم تنها شاگرد کلاس که آمده بود من بودم، اشک  شوق دیدار شاگرد در چشمان استاد دوید و من دستان او را بوسیدم و همیشه به این بوسه غبطه می خورم . اینها شد که من  معلم شدم و سالها افتخار معلمی در پر ونده ام هست . حدود بیست سال پیش مدیر هنرستان بودم و علی رغم اینکه گفته بودم کسی تقلب نکند یکی از شاگردان سال چهارم حسابداری تقلب کرد و من ناچار برگه اش را گرفتم و از جلسه اخراجش کردم هشت سال بعد او و همسرش به دیدنم آمدند و او در مقابل همسرش حرفهای آن روز من را تکرار کرد که چطور مسیر زندگی و بینشش را عوض کرده بود و مرد موفقی شده بود...در دانشگاه معلم بودم سر جلسه امتحان با صدای بلند می گفتم هر کس  سئوالی دارد و یا سئوال را متوجه نشده من در خد مت هستم گاه جلسه امتحان را تبدیل به جلسه درس می کردیم و هر گز به خود اجازه ندادم به شاگردی توهین نمایم و این همه به برکت وجود معلمین و اساتید خوبی بود که افتخار درس خواندن در محضرشان را داشتم و کم نیستند مانند من شاگردانی که هر چه داریم از برکت وجود این معلمان و اساتید است .این روز ها در مدارس بویژه دولتی وعلی الخصوص ابتدایی  با جمع آوری کمک های مردمی بعنوان خرید هدیه برای روز معلم ، توسط اعضای انجمن  گامی هر چند کوچک برای قدر دانی از این عزیزان بخصوص کادر آموزشی،برداشته  میشود .گر چه این کمترین کاری است که اولیاء می توانند در خصوص قدر دانی انجام دهند ،اما باید مواظب بود که شاید خانواده هایی باشند که نتواند رقم مشخص شده را بپر دازد و نیکوست این کار زیبا با همت عالی همراه باشد و نه با اجبار، به آن شخصی هم که لباس مقدس معلمی را به تن کرده من می گویم آیا این نوجوان را تو زده ای یا نه اگر انکار کنی که دروغ گویی و اساساً لیاقت معلمی را نداری و اگر هم قبول داری که این نوجوان و نوجوانان دیگر را تنبیه کر ده ای بهتر است بروی و شغلت را عوض کنی که این جا، جای تو  نیست وتو با تقلب معلم شده ای !

التماس دعا

جعفر صابری

جویبار کوچکی که همه ی وجودش از دریای بیکران توست...

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین