جعفر صابری/ نیم تخت

جعفر صابری/ نیم تخت جمعه 17 مهر 1394

نیم تخت

قدیما زندگیها یه جور دیگه بود،وقتی یه چیزی خراب می شد ،می بردنش تعمیر گاه و تعمیرکار تا آنجایی که جا داشت خود  وسیله را  درست میکرد و اگه نمی شد  آن قطعه خراب را عوض میکرد،وخلاصه مردم بابیشتراشیاءو وسایلشون سالها زندگی میکردند ، حتی اگه کفششون خراب میشد می بردند کفاشی و کفاش ،حسابی درستش میکرد . جالب بود کفش نو هم که می خریدیم یه سری میخ دور کفه کفش می زدند که عمر کفش بیشتر بشه و گاهی وقتا میخ بنفش میزدند این اسم میخه بود، ریز و محکم ، وای گاهی وقتا کفاش  اشتباهی میخ میزد و مدتها میخ جوراب  آدم را پاره میکرد. البته یه وقتایی هم  میخ های مخصوصی بودند که جلو کفش و یا ته پاشنه میزدند و این خیلی باحال بود ، وقت راه رفتن یه صدای باحال میداد. بیشتر وقتا کفه کفش،یه تیم تخت می انداختند که در مرور زمان ،اول نیم تخت از بین بره و اصل کفه آسیب نبینه  و گاهی وقتا هم وقتی کفش از کفه اش آسیب میدید نیم تخت میزدند و در هر صورت روی کفش همیشه سالم و خوب بود جنس کفشها یه طوری بود که مدتها ،حتی سه  یا چهار سال  دوام می آورد و یه کفش در یه خانواده دست به دست یا بهتر بگم پا به پا میشد. البته بعد از سالها خد مت صادقانه، تازه می شد کفش دمپایی ،یعنی پشتش را می خوابوندند و  به عنوان دمپایی از اون استفاده می کردند. این وقتی بود که روی کفش خراب شده بود ولی هنوز زیره ی کفش جون داشت و قرص و محکم بود...

چند وقت پیش یه دوستی از قرآن می گفت: که زن و مرد را لباس هم دیگر تشبیه کرده، یاد همین داستان نیم تخت افتادم ...اینکه چقدر میتونه بودن نیم تخت به زندگی ها دوام و بقاء ببخشه .زن در خانه  و کنار همسر، که رویه کفشه، تو چشمه وچقدر میتونه به زندگی قوت ببخشه و مثل لباس بر تن ،لختی ها را بپوشونه و یا اگه سرد بشه ،تن را از سرما بپوشونه این لباس، گاهی مرد و گاهی زن هست که بر تن یکدیگرند. دوستی داشتم که از همسرش جدا شده بود و هر وقت صحبت می شد میگفت چیزی نگید، آن زمان که همسرم بود ،ناموسم بود و این زمان که همسرم نیست چرا غیبت کنیم. چقدر راحت  از زندگیهامون به این و اون میگیم و چقدر راحت اجازه میدیم سرمای اطراف،تن شریک زندگیمون را بلرزونه...لباس تن که باشه اگه آدم بدنش به چیزی  بخوره اول لباس آسیب می بینه، بعد تن ، کاشکی از لباس یاد میگرفتیم...

کاشکی از نیم تخت ،تو زندگیهامون الهام می گرفتیم و کاشکی تعمیر گاه ها و کفاشی هایی بود که بشه بریم و زندگیهامون و تعمیر کنیم... دوستی، خوب میگفت :

یکی بود و یکی نبود

عشق بودو نفرت نبود

خالی اگر  سفره ها ،عشق تو دلها جاری بود

شب همه ماه بود ونور،دلها همه سنگ صبور

سفره شام بهانه ای ، واسه شادی و سرور

سادگی کو ،عشق کجاست؟

سفره ی ما ،ای  دوست  بی ریاست

ساده اگر سفره مون ،حالت ما اون زمون

بوسه به دست پدر،شکر خدا بر زبون

سفره دل واکنیم

غصه رو پیدا کنیم

عشق و صفا جای اون  ،توی دلها جا کنیم

سادگی کو ،عشق کجاست ...

سفره ی ما ای دوست بی ریاست...

 

جعفر صابری

 

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین