جعفر صابری/گرمابه صداقت!

جعفر صابری/گرمابه صداقت! یک شنبه 29 آذر 1394

گرمابه   صداقت!

 

یادش بخیر آن موقع ها خانه ها حمام نداشت  ،یعنی آب گرم نداشت  چه برسه به حمام و لی هر محله ای یه حموم عمومی داشت که واسه کلاس کارشون هم که شده بود زیر تابلوش می نوشتند  با  ده تا خصوصی و این یعنی حموم خوبیه .البته بعضی از حمومای عمومی هنوز هم تو همون محله ها هستند یکیشون هنوز تو محله ما هست . گرچه دیواراشو سنگ کرده ولی توش همون جوری مثل قدیما. از نمره  و یا همون حمام خصوصی که بگذریم  عمومی ها خیلی باحال بود بیشتر عمومی ها  زنونه و  مردونه بودند البته  یه جاهایی هم بود که حموم عمومی یکی داشت و  بین زن و مرد ها تقسیم می شد . یکی  هم نمره یا خصوصی داشت که مخصوص بود مثلاً رئیس پاسگاه  یا زن کد خدا، چی بگم خاص بود دیگه اسمشم روش بود خصوصی  البته اینکه بهش نمره هم می گفتن واسه این بود که اولش باید نمره میگرفتی شماره ده، بیست و  خلاصه حمومی وسط راهرو راه میرفت و هی داد میزد زود باشید . یه وقتایی هم در یه نمره رو میزد و میگفت آب و ببند. یادش بخیر .تمام ذوق ما آن وقتا که کوچیک بودیم و با مادرمون حموم میرفتیم این بود که بچه خوبی باشیم و زیر کیسه که به جونمون می افتاد طاقت بیاریم وگریه نکنیم تا آخرش برامون کانادا یا پبسی بخرن . وای که چه حالی میداد وقتی تو آن بخار حموم نمره در نوشابه یخ را باز می کردند . چه حالی میداد وقتی توش هم یخ زده بود... بزرگ که شدیم دیگه مادرمون حموم نمیبردمون . از برنامه حمام با بزرگترا راحت شده بودیم . آخه اول باید  کیسه میکشیدیم و بعد دو دست صابون و بعد لیف و بعدشم یه دست شامپو . یادش بخیر شامپو ها اسم نداشت یعنی کسی به فکر اسمش نبود  همش تخم مرغی می گفتن  ولی یا زرد بود یا صورتی ما  زرد وبر می داشتیم . آخه حمومی  شامپو هآ رو  تو یه کاسه بزرگ جلو چشمش رو میزش می ذاشت که یه شیشه بزرگ هم داشت و زیر شیشه پر بود از انواع اسکناسها و یا چندتا عکس، اما همیشه یه عکس از صاحب حموم که رفته بود امام رضا و کنار زری  عکس گرفته بود پیدا می کردی . دور تا دور سالن انتظار هم  عکس و نوشته و یا پوستر بود .

بیشتر وقتا شعرها ی تو حموما یکی بود مثلاً امانتی خود را به صندوق بسپارید و... چی بگم ... عمومی ها هم حا ل و هوای خودشو داشت یه چیزی مثل همین استخرهای سر پوشیده  حالا بود که اولش پا ها رو باید بزنی تو آب و بری تواستخر . و یا موقع خروج هم همین طور... دوش حموم عمومی تو بود سه یا پنج تا دوش داشت . باید منتظر می موندی تا دلاک کیسه ا ت کنه  و یا لیفت بزنه ... اما یواش یواش شامپو هآ  بسته ای شدن . دیگه هرکی واسه خودش کیسه سوا می اورد و یا لیفش  سوا شد . کمتر کسی به دلاک ها  می گفت کارشو بکنه . دلاکا که  یه وقتی خیلی سرشون شلوغ بود و هر حمومی واسه خودش دو یا سه تا دلاک داشت حتی دلاک زن ... کارشون کم شده بود .بیشتر وقتا دلاکا تو رختکن  کنار بخاری می نشستن  واگه کسی کارشون داشت همون جوری با لنگ میرفتن تو و کیسه یا لیف میزدن  و  بیشتر مشت و مال میدادن . چه حالی داشت وقتی مشت و مال تموم می شد رسم بود لنگ رو مینداختند رو سر طرف و یه مشت محکم رو کتفش میزدند این یعنی خیلی باحالی و  بعد نوشابه باز می شد ...  همونجور که نشسته بودی نوشابه رو می خوردی و حال میکردی که مرد شدی ... وقتی میامدی بیرون کنار میز مثل یه مرد میگفتی آب داشتم ونوشابه صابون و کیسه و شامپو... حمومی هم می گفت خرج دلاک باخودشه . یعنی اینکه باید پولشو به خودش بدی  یه چیز دیگه که تو حموم عمو می بود پیش دستی یا بشقاب جلوی حمومی بود که  خیلی قشنگ بود  نمی دونم چطور  یا از کجا ولی جزو چیزای خاص حموم بود  و  واسه اینکه حمومی دستش به نا محرم نخوره یا  چیزی تو این مایه ها پولو از توش بر میداشت و باقی پول رو هم توش میذاشت. ... می رفتی تو و کنار در یه پیاله و یا بشقاب بود مثل خود صاحب حموم اما نه به اون شیکی  و پول خورد ها رو میریختی توش  مینشستی کفشاتو پات می کردی و بیرون میزدی .

حالا اگه فیلم قیصر را دیده بودی که خوب بیشتر حال می کردی وگرنه  میرفتی خونه و همه چی تموم می شد ... از حموم عمومی و گرمابه ها خیلی خاطره هست مثلا محله ها رو با حمومای عمو می شون می شناختن و حتی آدرس دادن هم از رو حموم عمومی ها بود  مینوشتن خیابون کاشانی کوچه نوبخت پشت گر مابه صدف و یا رو بروی گرمابه صدف ... یه چیز مهم دیگه گرما به ها  تلفن های رو میزشون بود بغالی و گر مابه ها جزو اولین مراکزی بودن که تلفن  داشتن و  مثل رادیو و یا تلویزیون که هی به کلاس کارشون اضافه میکرد آدم خوشش می آمد .مثلاً عصر جمعه که آدم دلش می خواست بشینه خونه   سریال  وسترن زورو چاپارل رو نگاه کنه گرمابه ای که تلویزیون داشت هرچقدر هم دور بود بهتر بود...

اما چی شد که حموما آمدن تو خونه ها اولش با آب گرم شروع شد و بعد حموم  یه چیزی مثل توالت بود بیشتر وقتا کنار توالت تو حیات و یا گوشه ساختمون ساخته میشد . یادش بخیر مر حوم پدرم وقتی داشت خانه می ساخت و قرار شد حمام را داخل ساختمان بسازد معمار گفت آبش نجسه نباید با آب برنج یکی بشه ما  هم ناچار لوله کشی کردیم که آب حموم بر ه تو چاه توالت، آره مردم اینجوری  اعتقاد داشتند که آب حموم نجسه نباید با آب آب کش برنج یکی بشه ... چی بگم اینا همه رو گفتم که یه چیزی بگم اما بی خیال  ولش کن  هیچی نگم بهتره ... دیگه حالا فکر ما قدیمی شده ما خیلی قدیمی فکر می کنیم . و عقاید مذهبی داریم . نوشابه ها شیشه هاش پلاستیکی شده دیگه کسی شیشه نوشابه رو بعداز خوردن نمی شوره  و تو جاش نمی زاره . یه جای خوندم دویست و پنجاه سال طول میکشه تا پلاستیک به چرخه طبیعت برگرده..250 سال طول میکشه میدونی یعنی چی... واسه همینه که می گم بی خیال دیگه از این حر فا گذشته که قصه  قاطی شدن آب حموم و آب برنج را داشته باشیم دیگه خند ه داره به فکر حلال و حروم باشیم و دست نامحرم و کاسه تو حموم که نکنه حمومی  دستش به دست نا محرم بخوره... نمی گم چی شد که این طوری شد فقط میگم شاید واسه اینه که فر مون  و فر مونا  به ناحق تو گذر زمون از پشت خنجر  نا رفیقی خوردند از آن نامردا که فکر می کردند چون بچه اون محله نیستن زرنگیه که پول حمومشونو ندند و پول دلاک بیچاررو و بعد بپیچن و برن ...  واسه اینه  که نمی دونستند پول حموم یعنی پول غسل و نباید غصبی باشه . واسه اینه که حالا تو آپار تمانها آب و برقشون مشترکه و نفری  یا واحدی حساب میشه خلاصه بدجوری آبها قاطی شده . یعنی آب و نو ن ها قاطی شده...

 که  نطفه ها اینطوری شده!آیا بهتر نبود که دین از سیاست جدا می بود!

به قول معرف :

آخرین برگ سفر نامه باران اینست که زمین چرکین است

 

جعفر صابری

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «
طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «
قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«
داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای
روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«
سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «
آب‌منگول‌»ی‌هاست.


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین