جعفر صابری/خلوت یک مرد

جعفر صابری/خلوت یک مرد پنج شنبه 3 دی 1394

خلوت یک مرد

 

سرد بود سرد سرد .سیاه بود سیاه سیاه . سوز بود سوزی سخت و استخوان سوز و بادکه گوشهایم را سرخ کرده بود دیگه نمی شد وایساد راه افتادم و در مسیر به یاد آن چهره مهربان و دوست داشتنی ،به یاد آن لبخند  و صدای گرم ،گرم گرم وقتی نگاه می کرد محبت در چشمانش بود. تمام لحظات زندگیم با او ،را به یاد دارم تمام تمامش را و چه بگویم : از  ظهر گرم یک روز تابستانی در سال 1355در شهر قزوین   که با اتومبیل فولکس طوسی رنگمان داخل یک خیابان فرعی پیچید و در مقابل یک فروشگاه کفاشی ایستاد  و مرا داخل مغازه برد و یک جفت کفش تابستانی برایم خرید که خیلی بزرگ بود اما خرید  به مادرم گفت      می خواستم متوجه نشوند کجا رفتم .بعد ها که  تبعیدش کردند متوجه شدم که از دست ساواک فرار می کرد. ویا آن غروب پائیزی  که از حمام عمومی بیرون آمده بودیم  در مقابل یک فروشگاه ایستاد و به من گفت ساعت دوست داری من که کلاس چهارم بودم شاد شدم و گفتم بله او هم یک ساعت عالی را نشانم دادمن هر گز فکر نمی کردم آن را برایم بخرد اما خرید و دستم کرد،هنوز هم دارمش ساعت ژیمیس ساخت ژاپن که چهارده سنگ است و صفحه ی آبی دارد و تاریخ شمارش ایرانی است بند حصیری و بسیار زیباست هنوز حتی جعبه اش را دارم.یا آن روز گرم تابستانی در خط فاو که تا مرا دید به طرفم آمد و مرا در آغوش کشید .گفتم تو اینجا چکار می کنی؟ و او خندید و گفت بیست ودوسال از این ملت حقوق گرفتم که اگر کشورم و مردمم به خطر افتادند از آنها دفاع کنم و امروز همان روز است!   ویا آن روز که همه ی مدعوین با صدای کف زدن مرا دعوت کردند که راجع به روز پدر حرف بزنم و من به همه تبریک گفتم الا پدر خودم و وقتی  سخنرانی من تمام شد تنهاکسی که اشک میریخت و بیشتر از همه کف می زد او بود.و من چقدر شرمنده شده بودم اما او لبخند داشت و مرا می بوسید.یک شب از خانه قهر کردم جایی نداشتم به کنار خیابان شهید رجایی رفتم و در روی یک صندلی ایستگاه اتوبوس  واحد نشستم او آمد و کتم را روی دوشم انداخت و گفت مرد هر گز قهر نمی کند! درد زیادی میکشید بخصوص در بازو و سرش هنوز سوغاتی های زمان عشق بازی هایمان در تنش مانده بود ترکش هایی که هرگز نمی شد بیرون بیاوری  به او گفتم: بیا برایت درصدبگیریم !خندید و گفت چرا خودت نمی گیری ؟ گفتم من خجالت می کشم از آنها که دست و پا داده اند! و او گفت من هم مثل تو!

دیروز کنار یک اسباب بازی فروشی به قیمت اسباب بازی ها نگاه می کردم  بعد از میدان انقلاب  داخل یک جعبه ریخته شده بود  هر کدام هزار تومان   نمی دانستم کدام را بخرم  به هر کدام که دست می زدم یاد م می افتاد که باید حواسم به جیبم باشد که چقدر پول دارم و... چهره مهربانش را باز دیدم .آن روز صبح یادم افتاد نماز که خواندم به ساعت نگاه کردم حدود 6 بود شب قبلش خواب دیده بودم که دارم مسجد می سازم .گوشی تلفن را برداشتم و بااو تماس گرفتم ایران ساعت هشت صبح بود واربعین حسینی(ع) گفتم  خواب دیده ام نگران شدم واو خندید گفت خیراست .گفتم چه چیزی برایت بخرم و سوغات بیاورم ؟ گفت یک جفت جوراب و ... عصر همان روز جمعه اربعین  حسینی سید به ما زنگ زد و گفت پدرت مرد! و من برایش سوغات کفنی را آوردم که یک مغازه دار عرب از کربلا برای خودش خریده بود  به حرم حضرت رقیه بردم وبعد از سه روز در ایران او در همان کفن به خاک سپرده شد و امروز  که سرد است  کنار سنگ سیاه قبرش زیر این سوز سرمای زمستان به یاد گرمای او هستم  و دوست داشتم باز لبخندش را می دیدم و صدایش را می شنیدم گر چه چند سال پیش همه چیز ما را در دفتر کارمان بردند  و حتی عکسی از او هم دیگر من ندارم  چه  رسد به فیلم و یا صدا ... همسرم میگوید اگر پدر زنده بود  شاید این اتفاقات نمی افتاد من       می گویم اگر  پدرم زنده بود .اگر پدرم زنده بود خیلی چیزها اتفاق نمی افتاد حتی این خلوت من هم هر گز تا این اندازه دلگیر کننده نبود شاید من اصلاً خلوتی نداشتم !

تقدیم به تمام مردها که پدر از دست داده اند.


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین