یک زنی رفت پیش رمالی

یک زنی رفت پیش رمالی یک شنبه 4 بهمن 1394

یک زنی رفت پیش رمالی

تا بگیرد برای خود فالی

گفت ای شیخ پاک گوهر من

کرده از من کناره شوهر من

دختری دیده چارده ساله

کرده نزدش روانه دلاله

دخترک گلعذار و سیمین تن

راست در خوشگلی بعکس من است

خانه ای سمت سنگلج دارد

ملک بسیار د ر کرج دارد

ثلث باغات شهریار از اوست

نیم دانگ قنات غار از اوست

نیمی از آسیاب درد آباد

وز بلوکات پیرمرد آباد

این همه ارث دارد از مادر

دارد این جمله غیر ارث پدر

از جمیع علوم با خبر است

کاردان است و صاحب هنر است

دیپلم دارد از علوم فرنگ

با سواد است و با کمال و قشنگ

باری ای شیخ شوهر بنده

دل  به او بسته و زمن کنده

رحم فرما به حال مضطر من

که زمن قهر کرده شوهر من

شیخ بگرفت رمل و اسطرلاب

ریخت در پیش و باز کرد کتاب

گفت از بهر این خیال بلند

هست لازم لواز ماتی چند

قدری از مغز مرده تازه

شاخ افعی و میخ دروازه

چشم خرچنگ و موی بیضه فیل

کمی از خاک پای عزرائیل

قلوه مور و ناخن میمون

زل گنجشک و اشک بوقلمون

روده کدخدای ازرق چشم

مژه خرس پیر موقع خشم

ده نخود مرگ موش سائیده

پنجه گربه نزائیده

پیه کفتار و سنگدان کلاغ

پشکل اشتر و پهن الاغ

ریز و در کاسه سر مرده

مرده ای را که مرده شور برده

اگر آن جمله را خورد شوهر

پاک دل بر کند از آن دختر

زن نادان چون این سخن بشنید

رفت و یکدسته پیرزن را دید

هر چه در خانه داشت جارو کرد

تا فراهم اساس جادو کرد

خویشتن را فقیر و رسوا ساخت

تا محالات را مهیا ساخت

ریخت اندر غذای شوهر خویش

تا کند خاص خود همسر خویش

شوهرش زان غذای سمی خورد

شب بنالید و صبحگاه مرد

زن چو این دید زار و محزون شد

بسکه فریاد کرد مجنون شد

شوهر مرده  خانه ی خالی

نه  در او فرش مانده نه قالی

کهنه رندی شنید آن فریاد

گفت به هر چه احمق باد

مادر قوم هنر با هنر باید

تا که فرزند باهنر زاید

چشم امید از آن سرای به بند

که در او نیست دخت دانشمند

وه چه خوش گفت در گلستان راز

حضرت شیخ سعدی شیراز

زن بد در سرای مرد نکو

هم  در این عالم است دوزخ او

استاد حسین مسرور (سخنگو)

 

 

 

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین