جعفر صابری/خود سانسوری

جعفر صابری/خود سانسوری یک شنبه 16 اسفند 1394

خود سانسوری...

 

چند روز پیش زن جوانی را دیدم که ترک موتور همسرش نشسته بود ،بیش از هر چیز چکمه هایش نظرم را جلب کرد و با خود اندیشیدم چه بسیار دختران و زنانی هستند که دوست دارند چون این زن چکمه به پا کنند و ترک موتور همسر شان بنشینند و یا با همان چکمه ها در خیابانهای شهرشان قدم  بزنند ولی نوعی شرم و شاید حیا یا بهتر بگویم خود سانسوری این حق را برایشان غیر ممکن می سازد. حتی وقتی تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم  خود سانسوری به سراغم آمد که ننویس! اما نوشته ای از یک بانوی محترم به نام خانم مریم مظفری پورمرا برآن داشت که بنویسم :بنویسم از نیمه وجودی جامعه ام که زایش از او  بود و زن نام دارد .اما آنقدر پیش از من  بهتر و زیبا تر نوشته  بودند که حیفم آمد  از خواندنشان شما را محروم سازم .این روز ها که به پیشواز نوروز باستانی می رویم شایسته است که افکار قدیمی مان را تغییر بدهیم و از واقعیت های اطرافمان بنویسیم . از زنان ،خواهران  ، دختران وما درانمان  از آنها که گاه کوه صبر و تحمل بودند! نه بهانه یک روز بلکه به دلیل قدر دانی از همه تلاشهایشان.از اینکه بار ها و بار ها از آنچه حقشان بوده و هست چشم پوشیدند و سکوت کردند !سوختند ولی ساختند.و سختترین خود سانسوری برای این بانوان است که با سکوتشان سالها در کنار ما زندگی کردند ولی لب نگشودند.روی سخنم با زنانی است که هزار بار بیشتر از یک مرد سنگ زیرین آسیاب بودند نه آنها که ارزشهای والای زنانگی و مادر بودن را به طاق فراموشی زدند سخنم با بانوانی است که داغ فرزند ، همسر و زجرهای گونا گون را چشیدند و باز ایستادند و چون کوه در مقابل طوفانهای زندگی از دیگران محافظت کردند.درود بر شرفشان...آنها که آرزوی یک کفش نارنجی داشتند و دارند...

شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد.

 

بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفتفردا برو بخرش

شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.

فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفتدخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته ...

و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به  مهرداد گفتچه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفتخیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.

بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفتبریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شیرین هم نتوانست بخندد.

بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفتکفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفتمامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.

بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفتمامان بزرگ چقدر به پات میاد.

شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.

وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفتامروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.

جعفر صابری

به مناسبت 8 مارس روز جهانی زنان

 

 

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین