جعفر صابری /گوشواره

جعفر صابری /گوشواره چهار شنبه 25 فروردین 1395

گوشواره

چشمم که به زمین افتاد برق زد و خیلی زود خم شدم تا آنچه دیده بودم را از زمین بردارم ، درست حدس زده بودم یک لنگه گوشواره طلا بود وزنش کم نبود دانه های درشتی داشت در زیر نور چراقهای سالن ،برق می زد در جیب شلوارم گذاشتم و می دانستم که اگه زیاد بهش فکر کنم شاید هیچ وقت به دنبال صاحبش نگردم !برای همین بلافاصله رفتم روی سِن و اعلام کردم، یک لنگه گوشواره پیدا شد ه صاحبش بیاید و بگیرد ...مراسم بیشتر از یک ساعت ادامه پیدا کرد و هیچ کس به دنبال گمشده اش نیامد. من هم تا رسیدیم خانه بطور کل فراموش کرده بودم ولی در خانه وقتی دستم را در جیبم کردم یادم افتاد، فرصتی شده بود که بهتر به آن نگاه کنم و تازه متوجه شدم که آن یک قطعه گوشواره بدلی است...و این آغاز اندیشیدن من بود به اینکه خدایا بعضی از ما چه ملت شریفی هستیم و چگونه با سیلی صورت خود را سرخ نگاه میداریم، یادم افتاد که وقتی امپراطوری روسیه منحل شد،همه میگفتند جواهرات تزار به غارت رفته ولی هیچ چیزی نبود. بعضی از مردم ما مردمی با آبرو هستند که درون غمزده خود را پشت لبخندی شاد مخفی می سازند ، بله بعضی ازمردم کشور من مردمی هستند که با دست خالی سفر هایی را در مقابل میهمان می گسترانند که دیدنیست.مردم من مردمی هستند که صبورند و ساکت ،مردم من مردمی هستند که در چشمانشان عشق موج میزند و در دلشان آرزوی خوشبختی همه، حتی دشمنشان را دارند ،ملت من ملت ریا نیست ،ملت نفاق نیست ،ملتی درد کشیده ،رنج کشیده و غارت شده است که در طول تاریخ کمتر پادشاهی او را شناخته ،مردمی که غارتگران از جمجمه سر مردانش مناره ساختند، بیشتر افراد ملت من مردمی هستند که آب را می فهمند و به نان احترام می گذارند ،مردم کشور من حرمت نمک را می دانند و میهمان نوازیشان همیشه زبانزد بوده ،در میان مردم من رنگ و نژاد سالهاست که معنایی ندارد، زبان و گویش سدی نیست که باعث جدایی آنها از یکدیگر شود.

مردم من مردمی با عشقند و میدانند که شقایق چه گُلی است...سکوت صاحب آن گوشواره و شرمش از اینکه در پی گمشده اش بیاید، درس های زیادی به من داد وامید وارم شما نیز چون من بیندیشید و باور کنید که ما ملت با حیائی هستیم. پس این حیا را از بین نبریم. گاه سکوت دوستی، دال بر رضایتش نیست ،گاهی صبررفیقی، نشان از گذشتش نیست ! گاهی وقتها آدمهای اطرافمون سکوت میکنند و حتی لبخند میزنند و میروند... نه سکوتشان ،نه لبخندشان و نه رفتنشان را تو باور نکن!شاید جایی ثبت نشود ،شاید جایی گفته نشود ، ،شاید مغرور باشی که این بار نیز حق با تو بود ، ولی نه مغرور باش و نه باور کن که حق با تو بوده...همان حیا و شرم و صبرو شعور هموطنت این بار نیز تو را قابل ندید که در مقابلت بایستد و پاسخت را بدهد. بله سال جدید را با این نیت شروع کنیم که هیچ طلا و جواهری بالاتر از شرف و انسانیّت همنوعی نیست که در کنارش زندگی میکنیم و باید بگویم این گونه هموطنان آبرودارهم کم نیستند.

یا حق..

جعفر صابری

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یدفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ رو ندیدی

دل نبود توی دلم ، تورو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز، به کمینت نشینن

الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟!

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یدفه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی

پرزدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه، نریزن سرت کلاغا !!!

نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکروخیالت ...

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفه مثل یه گل،رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه ، که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه ، یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ،نریزه از تو یه برگ ...

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفه مثل یه شمع ، داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی ...

آره ، پروانه شدم که پرام سوخته شه

تاکه آتیش دلت به دلم دوخته شه ...

دارم ازتو می نویسم ، توکه غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو، تا بازم بگم برات

اونقده می گم ، تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم

که بسوزه پروبالم ، که راحت بشه خیالم .....

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

(مسعود فرد منش)


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین