معلم عزیزم روزت مبارک

معلم عزیزم روزت مبارک چهار شنبه 22 اردیبهشت 1395

معلم عزیزم روزت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رقیه صادق نژاد هستم، آموزگارمقطع ابتدایی منطقه پنج شهر تهران، دبستان شهید مهدیزاده ،در شهر خوش آب و هوا و تاریخی و زیبای تبریز متولد شده ام به آذری زبان بودن خودم افتخار می کنم متولد سال 1338 ومتاهل، ثمره ی این ازدواج  خوب هم  دو تا فرزند دختر است . 37  سال است که از ازدواج بنده می گذرد و 27 سال سابقه تدریس دارم . مفتخر به این هستم که نشان معلمی و نام زیبای معلم را با خود دارم و عاشقانه به این کار مشغولم . البته از دوران کودکی عاشق آموزگاری بودم به طوری که از سن 10 سالگی دیوارهای حیاط خانه پدریم تخته سیاه من بود و بچه ها ی کوچک همسایه ها حکم شاگردان من را داشتند.آنها را جمع می کردم روی پله ها می نشاندم تا به آنها درس یاد بدهم .

عاشق بچه های کوچک هستم و 16 سال پایه اول را تدریس کردم و بقیه سالها معلم دوم و سوم بودم . زندگی معمولی دارم و همیشه سعی کردم شاغل بودن من به زندگی شخصی ام لطمه نزند . خدا را شکر به لطف خدا در این راه موفق بودم . البته مسلم است که هیچ زندگی یا کاری بدون مشکل نیست و ما هم مثل همه مشکلاتی داشتیم ولی سعی کردیم حل کنیم .

به جوانان تو صیه می کنم حتماً هر شغلی را دوست دارند به سراغ آن بروند و کارشان را عاشقانه دوست داشته با شند .

و اما خاطره شیرین :

خدا را هزاران بار شکر می کنم که دوران خدمتم مملو از خاطرات شیرین است بخصوص که با بچه های کوچک سروکار داشتم . در پایه اول،ماههای مهر و آبان و آذر ، زیاد صدا کشی می کردیم و من بارها اتفاق افتاده بود که نصف شب خواب آلود بدون اینکه متوجه باشم دخترانم را بیدار می کردم و برایشان صدا کشی می کردم که یک روز دخترم پرسید مادر،درس شاگردانت کجاست ؟گفتم  نشانه ی (د)  گفت: پس ما از آنها جلوتر هستیم چون شبها در خواب به ما (ر) را یاد می دهی .این خاطره برایم خیلی جذاب و شیرین بود . دوران معلمی هر لحظه اش خاطره است و متاسفانه گاهی خاطرات بد برای ما رقم می خورد و ما شاهد آن هستیم .و اما یکی از این خاطرات تلخ مربوط به زمان تدریس من  در روستای بندر عباس است که کودک سه ساله ی همکارمان که یک آقا بود در راه رودخانه به داخل آن افتاد و به کام مرگ گرفتار شد ،همکار ما دچار ناراحتی روحی شدیدی شد و به بالای دیوار مدرسه می رفت و برای دخترش شعر می خواند و در عین حال معلم موفق پا یه اول نیز بود که من در طول خدمت هرگز چهره آن آقایی که همکار ما بود را فراموش نکردم. و حداقل روزی یک بار همراه ایشان گریه می کردم چون به هیچ عنوان آرام و قرار نداشت .

سخن آخر:

از دانش آموزان عزیز می خواهم با تلاش و جدیت درس بخوانند و برای خودشان هدف مشخص کنند چرا که امثال ادیسون و پرفسور سمیعی و... هم روزی بچه بودند و زمان آنها هم اندازه ی زمان این بچه ها بود تازه امکانات این دانش آموزان را هم نداشتند پس تلاش کنند تا آینده ساز کشور پر افتخارمان باشند . انشاءالله

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین