جعفر صابری/ موجی

جعفر صابری/ موجی یک شنبه 6 تیر 1395
<m:smallfrac m:val="off"> <m:lmargin m:val="0"> <m:rmargin m:val="0"> <m:defjc m:val="centerGroup"> <m:wrapindent m:val="1440"> <m:intlim m:val="subSup"> <m:narylim m:val="undOvr">

موجی

 

 

 

دوستی اصرار میکرد که اگر امکان دارد با همسرم حرف بزن و راضیش کن که  به منزل برگردد، بیشتر از پنج سال است  رفته منزل پدرش و من تنها زندگی میکنم . تقصیر من است و  او زن خوبی بود،همین که بیشتراز بیست سال هم مرا تحمل کرده بود ...اما من خیلی تنها هستم و به او نیاز دارم!

وقتی با   همسر این دوست صحبت کردم گفتنی های زیادی داشت خیلی بیشتر از یک خط و نوشته اولش گفت شما میدونید موجی یعنی چه؟ ومن ساکت شدم چیزی نگفتم و او ادامه داد من بیشتر از بیست سال با یک موجی زندگی میکردم تازه نجات پیدا کردم تازه تواین چند ساله یه نفس راحت میکشم ،آقا دخترم بدبخت شد از دست این بابا ما آبرو نداریم گاهی وقتا آنقدر مرا کتک میزد که همسایه ها  نه، رهگذرها از خیابان به پلیس زنگ می زدند و برای کمک می آمدند ،بشدت شکاک و وحشتناک بد دهن است هرچی دلش میخواهد میگه هرجور دلش میخواد لباس میپوشه و اصلاً به فکرآبروی من و دخترمان نیست بچم بزرگ شده چندتا خواستگار را رد کردیم تو محل که آبرویمان رفته بود اینجا منزل پدرم ،باز کمتر کسی ما رامیشناسد. اما همین جا هم آرامش نداریم آنقدر آمد و رفت که پدرم دق کرد و مُرد ،شب عقد دخترم مثل مهمان ها آمد و با کل خانواده اش حتی یک دسته گل نیاورد.  به من میگفت باید پنج میلیون بدهی تا اجازه عقد دخترم را بدهم و گرفت!یک بار وقتی بعد از کتک زدنهایش مرا به پزشک قانونی بردند برایم شش ماه استراحت نوشتند ،آقا من چی بگم از شب ها و روزهایی که مرگ را آرزو میکردم ،گاهی وقت ها چند هفته و یا چند ماه میگذشت اما به صورتش نگاه نمی کردم به چشماش خیره نمی شدم فقط صدایش را می شنیدم و پاسخ میدادم، یک بار بعد از مدتها  نگاهمان به هم دوخته شد و خودش گفت چقدر پیر شدی!او هم پیر شده بود خیلی پیر شده بود و شکسته تمام این مدت ما با هم میجنگیدیم و من به خودش هم گفتم حاضر نیستم به این زندگی ادامه دهم اما قصد ازدواج...           

 

 هم ندارم اگر او میخواهد ازدواج کند من برایش آرزوی موفقیت میکنم من به همین که نامش در شناسنامه من باشد راضی هستم و نمی خواهم نگاه های سنگین نامرد مردم، روی من باشد همینقدر که اجازه بدهد سفری به کربلاکنم راضی هستم، هیچ مهریه ای هم نمی خواهم همه چیز از شیر مادر  حلالترش باشد...شما چه می گوئید ؟ساکت بودم و گوش میدادم بیشتراز دو ساعت درد دل میکرد و من سکوت کرده بودم و بعد گفتم چه بگویم همان اول خود شما گفتید او یک موجی است و اگر این را میدانید دیگر من چیزی برای گفتن ندارم و گوشی را گذاشت!

او گوشی را گذاشت و من می خواستم بگویم خواهرم تو میدانی موج چیست؟ تو می دانی موشک فرانسوی چیست؟ تو می دانی خمپاره 120 و یا 80 چیست؟ تو میدانی فشاری که بعد از سالها گذشت زمان،هنوزبر جان و دل خیلی از رزمندگان سنگینی میکند چیست!تو میدانی اگر رزمنده ی دیروز  که امروز بعنوان یک همشهری در نزدیکی ما زندگی میکند ساکت و آرام بدون دفترچه و سند بدون هیچ ادعا یی چقدر رنج میکشد وقتی بعضی حق کشی ها را می بیند ؟ تو میدانی آنکه از جانش گذشته تا از آب و خاک و ناموسش دفاع کند وقتی بعضی ناهنجاری ها را می بیند چه زجری میکشد ؟ تو میدانی انسان باشعور و شوری که دیروز بدلیل دانستنش همه ی هستیش را به قربانگاه برده بود، امروز چقدر برایش سخت است که جماعتی او را نادان فرض میکنند و به سادگی به حقوق او و همنوعش تجاوز میکنند و او ناچار سکوت میکند و بیشتر وقتها نزدیک ترین آدمها به او دورترین افراد هستند . پدر ،مادر،خواهر، برادر، همسر و فرزند ...یاد آن دوست فیلم سازمان افتادم که با تمام شدن جنگ فیلمی به نام عروسی خوبان را ساخت تا نشان دهد چه بر سر بعضی ها آمد و یا چقدر فیلم های گونا گونی از جنگ و سربازان در هالیود ساخته شده تا مردم بدانند یک سرباز و رزمنده در چه شرایط روحی و روانی قرارگرفته بوده و چه روزهایی را پشت سر گذاشته متاسفانه بدلایلی در ایران به بیشتر رزمندگان حاضر در جنگ به چشم سلامت نگاه میشود و بیماری های روحی و روانی این عزیزان را به هیچ عنوان مورد توجه قرارنمی دهند در صورتی که  این افراد هرچه به میانسالی و سالمندی نزدیک میشوند بیشتر عوارض حضورشان در جنگ ،خود نمائی میکند چرا که به تعداد موشک هایی که در اطرافشان اصابت نموده سلول نابود شده در مغزشان افزوده شد و این آسیبها به مرور خود نمائی میکند . درد های فراوان مفصلی و خلاصه جنگ ،چیزی نبوده که به سادگی آن را فراموش نمود . شاید خیلی ها خوششان نیاید شاید عزیزانی که سالهاسکوت اختیار کرده اند دوست نداشته باشند از آنها و درد هایشان بگوئیم و بنویسیم اما واقعیت این است که هست! آن جوان شاد و دل زنده که روزگاری با لبخند راهی جنگ شد و آن صحنه ها را دید در طول تمام این مدت با خود می جنگیده تا دیگران از درد درونش مطلع نباشند اما واقعیت چیز دیگری است او سکوت میکند اما صدای فریادش بسیار بلند است او از درون متلاشی است هیچ یار و یاوری در کنار خود نمی بیند فاصله زیادی را با دیگران احساس میکند و گاه ترجیح میدهد در سنگر وجودش مخفی شود عزاداری را دوست دارد، سکوت را دوست دارد،تصاویری که از دفاع مقدس پخش میشود را دوست دارد تفنگ را دوست دارد و لباس خاکی زمان جنگش را دوست دارد اگر به او بگوئی کجا آرامت میکند با لبخند میگوید خط جبهه و او این گونه است اوو تنها با دیدن دوستانش و هم رزمانش آرام می گیرد و  با شنیدن حرفهای آن روزها لبخند بر لب می آورد . هنوز دوست دارد به بهشت زهرا برود و ته دلش یاد شهدا آرامش میکند...بله خواهرم من نمی خواهم بگویم که تو چه اجری میبری اگر تا کنون با همسر رزمنده دیروز هنوز زندگی میکنی من می خواهم بگویم از این پس هم تواجر خواهی برد بشرط آنکه درکش کنی و بدانی او هنوز همان رزمنده است و او تا آخرین روز زندگیش همان گونه خواهد مان. موج گرفتگی یعنی این، یعنی ماندن در آن شرایط  و این را نه تو، بلکه خیلی ها باید بدانند ...هیچ دارو و مسکنی هم نمی تواند این افراد را درمان کند مگر برای زمان کوتاهی که مسکن باشد ، ایشان خودشان به درمان خویشتن همت نموده اند و با سکوتشان در کنار ما با درد هایشان کنار می آیند و این تمام آنچه است که در توان دارند اما شما نیز بد نیست کمی درکشان بنمائید و خود را به آنها نزدیک نمائید بخصوص نسل جدید فرزندانشان  که احساس میکنند خیلی بیشتر از والدینشان میدادند و اساساً ایشان را  از هر نظر دور تر از خود میدانند احترام کافی نیست باید احساس و درک را نیز  به این رابطه افزود  به امید داشتن آرامش و آسایش در کنار یک دیگر آرامش و آسایشی که خیلی ها از دست دادند تا  امروز ما صاحبش باشیم!تقدیم به بانوانی که در زندگی مشترکشان با عزیزان جانباز از جان گذشتند.

التماس دعا

 جعفر صابری

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین