جعفر صابری/بنگاه عدالت

جعفر صابری/بنگاه عدالت جمعه 18 تیر 1395

بنگاه عدالت

از بچگی با شنیدن نام عدالت ، صداقت ، راستگو،حق گو ، یاوری ...و یا صفت های دیگری که یا تبدیل به فامیلی شده بود یا نام بیشتر مراکز، مانند بنگاه های معاملات ملکی یا اتو مبیل و یا... به فکر فرو می رفتم ،که راستی راستی این ها آنچه می گویند هستند؟!

آقای عدالت مکث طولانی کرد و با همان تومأنینه ی خودش که بیشتر بنگاه داران موقع گفتن این که من خیر تو را می خواهم بکار می برند رو به  بابام کرد و گفت : من خیر تو را میخواهم این ملک نون توشه! از این دست بخری  هر وقت بخواهی بفروشی با اون دست بهت نون میده کم کم دو برابر! طرف گرفتاره ، ناچاره زیر قیمت بفروشه  ، حالا میاد شما هیچی نگو بگذار خودم جمعش میکنم، میخوام این پسرت آخر عاقبت بخیر بشه ،بابا بذار یه چیزی برای آینده ات بمونه ، این ملک به درد نوه هاتم می خوره !

و چقدر راست میگفت : چهل و پنج سال از اون روز گذشته و ما  هنوز این ملک را داریم پسرمن سی سالش  شده و آقای عدالت هم نزدیک  هشتاد سالشه ولی مثل سابق هنوز خیلی قشنگ حرف میزنه: پسرم خدا رحمت کنه بابات رو نمی خواست این ملک رو بخره میگف تو طرح هست، میگفت خارج از محدوده هست ، میگفت ...ولش کن پشت سر مرده چیزی نگیم ،خدا رحمتش کنه! کدوم طرح تو این مملکت صد سال طول میکشه یه طرحی به اجراء در بیاد من میدونم این طرف سازنده اس شما هیچی نگو ساکت، بذار من خودم درستش میکنم!

به هر شکل از بنگاه عدالت که خارج شدیم به این فکر میکردم که اگر اشخاصی مثل آقای عدالت و یا ،یاوری و یا راستگو ...نبودند من و امثال من که هم خودم کارمند  وحقوق بگیر هستیم و هم بابامون، چطور می تونستیم تواین مملکت زندگی کنیم؟حقوقامونو چطور می تونستیم خرج کنیم ؟ اصلاً چطوری به فکر آینده بچه هایمان بودیم؟ من موندم این همه اطلاعات  را این آدما از کجا دارند؟ نه فقط اطلاعات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی! حتی ادبی و فرهنگی ، وقتی دید من خیره به شعر بالای سرش که از مولوی بود ،هستم ،همچنین قشنگ از مولوی و حافظ برای من استاد دانشگاه رشته ادبیات حرف میزد که تو دوره دکترا هم استادم این جوری مولوی را به من معرفی نکرده بود! چقدر قشنگ  دلایل اشغال فلسطین را مطرح کرد و بعد فروش قسمتی از زمینهای کشور مکزیک را به آمریکا و تقسیمش بین دو تا ایالات بزرگ جنوبی و سرانجام گفت آقا ،مولوی حقشونه ،مالشونه ما خاکمون رو دادیم فکر اسم مولوی هستیم. یه روزی این سرزمین، بزرگ بود ،مولوی داشت ، سنائی داشت و خلاصه کلی دانشمند و شاعر و فیلسوف، خوب که چی، دادیم رفت زمین ها ی این مملکت را دادیم رفت. خودمون آقا ! شاهامون! دولتمون ! بحرین را بی خیال ! آذربایجان را که سند هم داریم صدسال پیش دادیم  بریم پس بگیریم دیگه! حالا نشستیم داد میزنیم که مولوی مال ماست ، مثنوی مال ماست! کم شاعر ،نویسنده ، دانشمند داریم که همین حالا فی المجلس خاک وطن را ترک کردند و رفتند فرنگ ...بابا بی خیال ول کن این داستان منم  منم را، حالا گیرم کورش نامی هم داشتیم که چی،یه سری به خیابان مولوی بزن بدبخت مولوی اگه زنده بشه بیاد میخواد تواین خیابون زندگی کنه؟ حالا افغانی جماعت یا عثمانی ،دلش خوشه میخواد بگه مولوی مال ماست خوب بگه .بشه مثل عربها که میگن خلیج عربی با این حرفها خلیج عربی میشه؟ پس تاریخ چی میشه؟!نه ،شما که اهل دانش و فرهنگ و سواد هستید بفرمائید!

جعفر صابری

 جمعه 18تیر 1395 تهران

خدایا به لوح و قلم سوگند.

خدایا به لوح و قلم سوگند                 به راز وجود و عدم سوگند

به آشفته حالی که بر خاکت             زند بوسه ها دم به دم سوگند

به مرغ اسیری که در قفسی                  غریبانه سر زیر پر دارد

به مرز فراتر از اوج  فلک                   به پرواز مرغان نظر دارد

دور از ما کن چهره ی خود خواهی را      بر ما افشان پرتو آگاهی را

تصنیف سوگند:

شاعر: مسعود محمودی

خواننده : مجمد رضا شجریان

آهنگساز: سلیم فروزان

 تنظیم کننده: فرهاد فخرالدینی



برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین