جعفر صابری/نزدیک بین

جعفر صابری/نزدیک بین سه شنبه 18 آبان 1395

نزدیک بین...


منظورم از نزدیک بین این نیست که چشمامون دچار نزدیک بینی شده  ، بلکه منظورم اینکه که گاهی وقتها انقدر نسبت به نعمت های اطرافمون بی تفاوتیم که بواقع اصلاً نمی بینیمشون و تا از دستشون ندیم قدرشون رو نمی دونیم.

مثلاً همین فرزند سالم ، یا همین همسر خوب که درست کنار دستمون داره یه گوشه از زندگی ما با ما زندگی میکنه و لی ما نمی بینیمش...باورتون نمی شه بخدا گاهی وقتا ما همدیگر را نمی بینیم...

گاهی وقتا زن در کنار کار خانه شعر میگوید و یا داستان مینویسد و یا حتی نقاشی میکشد او یا از قبل از ازدواج به این کار ها میپرداخته و یا بعد از ازدواج علاقه مند شده و یا حتی بعد از بزرگ شدن بچه ها تصمیم گرفته به ندای کودک درونش گوش دهد و به سراغ آنچه دوست دارد برود اما دیگران حتی همسرش اورا باور ندارد...یا بلعکس مرد هنرمند بود و یا هنری را دوست دارد یا اساسا در پست و مقامی قرار دارد برای نمونه استاد دانشگاه و یا مشاور یک نهاد و سازمانی است  که بسیار هم مورد توجه مدیران و کارشناسان می باشد اما در خانه و خانواده او را باور ندارند حتی از مشورتش هم بهر مند نمی شوند ...کم نیستند این گونه افراد و متاسفانه باید بگویم فاصله ها از اینجا شروع میشود...از اینجا که ما آنقدر به هم نزدیک می شویم که یک دیگر را نمی بینیم و  این که بیشتر وقتها فرزندانمان پرخاشگری میکنند و یا به صحبت ها ونصایح  مان توجه نمی کنند یکی از دلایلش همین است که ما خودمان به هم احترام نمی گذاریم اگر بیاموزیم و تمرین کنیم که برای هر موضوعی حتی بسیار کوچک و پیش پا افتاده با یکدیگرمشورت و نظر هم دیگر را بخصوص در مقابل فرزندانمان بخواهیم و به آنچه شریک زندگیمان میگوید عمل کنیم تاثیرش در دراز مدت بسیار زیبا خواهد بود البته باید سعی کنیم که در مقابل این برخورد ها باطعنه  و گوشه  کنایه ویا بی میلی و بی احترامی یک دیگر را کوچک نسازیم که این نوع رفتار هایمان نیز از چشم تیز بین فرزندانمان دور نمی ماند...

گاه علی الرغم خرسندی متاسف میشوم که بعضی ها برای مشاوره و گفتگو موضوعاتی را مطرح میکنند که اگر سالها قبل بدان توجه میکردند امروز لازم نبود برای باز سازی زندگیشان به مشاوره رجوع می کردند...

دوستی میگفت بیشتر از سی سال پیش شاعر و ترانه سرا بودم ولی وقتی میخواستم ازدواج کنم به اصرار خانواده کار دولتی انتخاب کردم و علی الرغم میل باطنی شدم کارمند دولت روزهای یک نواخت و کسل کننده ای را داشتم بعد از عقد با همسرم وقتی علت این دلمردگی و کسالتم را جویا شد دلیلش را گفتم و او با نا باوری گفت : من پا هستم برو دنبال عشقت و به کار هنری خود ادامه بده ...من هم رفتم و حالا بیشتر از سی سال است که او هنوز پای حرفش ایستاده و با تمام مشکلات و سختی های کار من کنار آمده با کمبود ها و نداشتن ها یم ساخته و من شرمنده  و قدر دان او هستم...چرا که هر یک از موفقیت های هنریم  را به نوعی مدیون او مدانم.

گاهی وقتها یادمان میرود شریک زندگی ما قبل از ازدواج انسان کاملی بوده و برای خودش زندگی و برنامه هایی داشته که بیشترش را  بخاطر ما کنار گذاشته اما به هر حال او انسان کاملی بوده و برای خودش آرزو های را دنبال میکرده ...جایگاه اجتماعی داشته و یا دارد با بی میلی و بی تفاوتی نسبت به شغل و کارش گاه نابودش میکنیم ...همین شغل او که به نظر شما بدلیل درامد کمش حقیر و چیپ می اید عشق و علاقه و دلیل زنده بودن شریک زندگیتان است و چه بسیار افرادی که عاشق زندگی با این گونه افراد هستند و یا این افراد را میستایند...

دوست دیگری که کارگر ساده ای است میگفت نتوانستم دیپلم بگیرم وقتی با دختری از محله خودمان ازدواج کردم او شر ط کرد که اجازه بدهم دیپلمش را بگیرد من قبول کردم و بعد از گرفتن دیپلمش با هم ازدواج کردیم پسرم سه ساله بود که گفت در خانه حوصله ام سرمیرود بروم نقاشی بردمش کلاس نقاشی و بواقع نقاش خوبی هم شد چند بار هم نمایشگاه خصوصی گذاشت و من خودم از مهمانهایش پذیرایی میکردم بعد از ده سال گفت بگذار بروم دانشگاه من اولش قبول نمی کردم ولی بعد او حرفی زد که جگرم سوخت و گفتم برو اگر فکر میکنی من عقده ای هستم و از روی حسادت نمی خواهم تو درس بخوانی  برو و او رفت...سال های آخر دانشگاه بود که از هم جدا شدیم و حالا پسرم دوازده سالش است با من زندگی میکند البته گاهی هم به مادرش سرمیزند مادرش یک بار دیگر ازدواج کرد ولی همسرش بعد از مدتی رفت آمریکا...

گاهی وقت ها چنان از نزدیک به هم نگاه میکنیم که نمی بینم چی داریم ...

مثلاً همین فرزند سالم ، یا همین همسر خوب که درست کنار دستمون داره یه گوشه از زندگی ما با ما زندگی میکنه و لی ما نمی بینیمش...باورتون نمی شه بخدا گاهی وقتها ما همدیگر را نمی بینیم...

حق یارتان باشد

جعفر صابری

 

هیچ کار خدا بی حکمت نیست

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد در عزایش گوسفند ها سربریدند...


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین