جعفر صابری/درخت

جعفر صابری/درخت چهار شنبه 10 خرداد 1396

  درخت

دیروز بعد از باد شدیدی که آمد بزرگترین و قدیمی ترین درخت نزدیک خانه ما را که کنار میدان بود،با حضور مأمورین شهرداری و آتش نشانی و چند نفر از نیروی انتظامی قطع کردند!

درخت بزرگی بود ،خیلی بزرگ می ترسیدند وقتی باد بیاید شاخه و برگهایش به مردم آسیب برساند!

به یاد شعری از مارگوت بیکل ترجمه: احمد شاملو افتادم که میگفت:

درخت هر چه سالخورده تر باشد

سُترگ تر است و پُر ارزش تر

ريشه اش هر چه عميق تر

پاي در جاي تر در برابر توفان

شاخه اش هر چه انبوه تر

پناه اش امن تر

تنه اش هر چه بنيرو تر

تكيه گاهي اطمينان بخش تر

تاجش هر چه بَرتر

سايه اش دعوت كننده تر .

هر حلقه اش نشان نماياني است

از روزگاري كه پسِ پشت نهاده:

همچون چيني بر چهره اي.

آدم ها هم این طور هستند،اگر عمرشان بیشتر شود ،بدون شک تجربه هایشان هم بیشتر میشود و شاخه و برگش هم بزرگ تر میشود اما عجیب است نباید خیلی بزرگ شود درخت هم که باشد کنار هم که باشد به کسی هم که کار نداشته باشد باز دلیلی برای شکستن و یا از ریشه کندنش خواهد بود... ترس از اینکه شاخه هایش زمانی که باد می وزد به دیگران آسیب نرساند !

تازه کسی هم به حرفهایش گوش نمی دهد و گاهی برای عکس یادگاری کنارش می آیند و یا برتن خسته اش یادگاری می نویسند ... زیر سایه اش و کنارش سفره پهن میکنند و لی وقتی میروند حتی زباله های بجا مانده شان را هم با خود نمی برند.

من صدای ناله درخت بزرگ کنار خانه مان را شنیدم و اگر به من نخندید اشکهایش را هم دیدم!

دیدم که چطور خیره به آدمها نگاه میکرد من را شناخت و دردلش گفت یادت هست از کودکی و نوجوانی چقدر به من تکیه میدادی؟به مغازه دار محله نگاه کرد و گفت یادت هست چقدر تفاله قوری چایی خودت را پای من ریختی!ولی من تابستانها سایه بر سر مغازه ات انداختم!

من دیدم دختر بچه ای به طرف درخت دوید ولی مأمور او را از درخت دور کرد، دخترک قسمتی از پوست خشکیده تنه درخت را در دست داشت خوب که نگاه کردم دیدم نیمه ی قلبی است که سالها پیش شاید پدرش بر روی درخت با چاقو جا گذاشته بود!

عصر فردای آن روز جلسه شورایاری محله بود ،یکی از اعضاء گفت کار مهمی انجام داده و به دوستان شهر داری  پیشنهاد داده از امسال دیگر نهال های یک ساله را در روز درخت کاری نکارند چراکه زود میشکند بهتر است نهالها، چند ساله باشند!

اما این روز ها بیشتر درختهای قدیمی و بزرگ را در گذرگاه ها حتی خیابان ها ی بزرگ شهر ما از ریشه جدا میکنند و شاخه و برگهایش را می برند تا مزاحم کسی نباشد!

اما درخت تمثیلی از ریشه های ماست و تو میدانی که من چه میگویم و از چه سخن در میان می آورم؟ پس  بیائید به  حفظ ریشه  و اندیشه ها و فرهنگمان بیشتر بیندیشیم. چرا که نابودی اینها ،نابودی خود مان خواهد بود گنجینه ای به نام سالمندان را کنارمان داریم که منبع خیرات هستند آنها را دریابیم نه برای خودشان که برای خودمان، این گونه شایسته است!

زنده یاد سیاوش کسرایی می سراید:

 تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی که بادها

در برگهای در هم تو لانه می‌کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا ؟

خورشید را کجا ؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین