مطالب خواندنی

مطالب خواندنی چهار شنبه 8 شهریور 1396


مطالبی خواندنی


ازدوستانمان در تلگرام


توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.

به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم ودکتر گفت: برو بالاتر...

بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر.  عفونت از این جا بالاتر نرفته

لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد.  خیلی تلخ.

دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی

می کردند.

 

شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.

 

پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر...  برو بالاتر..

 

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود.  وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :

 

- بچه پامنار بودم. 

گندم و جو می فروختم.خیلی سال پیش.  قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم.

 

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. شناخته بودمش.

خود را به حیاط بیمارستان رساندم.  من باور داشتم که

 

از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو ز جو

 

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

 

استاد آناتومی دانشگاه تهران

دوستان سلام

 

پیام آموزشی 

 

   اگر کسی در حالت سکته قرار گرفت قبل از حمل به بیمارستان، با سوزنی تمیز سر 10 انگشت او را زخمی کنید تا دو قطره خون بیاید و از لخته در مغز جلوگیری شود .

 

توصیه های یک پروفسور چینی:۸

 

 

یک سرنگ یا سوزن در خانه نگه دارید : یک روش غیر قراردادی و شگفت انگیز برای بهبود سکته. این متن را بخوانید شاید روزی توانستید به کسی کمک کنید.

 

متحیر کننده است. لطفا این متن را در دسترس بگذارید توصیه های بسیار خوبی هستند . چند دقیقه صرف مطالعه آن بکنید هرگز تصور نمی کنید که ممکن است زندگی یک نفر بستگی به شما داشته باشد.

 

 

پدر من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد. کاش من چیزی در باره این نوع کمک های اولیه می دانستم . هنگامی که حمله صورت می گیرد مویرگها به تدریج در مغز پاره می شوند.

 

 

هنگامی که سکته اتفاق می افتد، آرامش خود را حفظ کنید. مهم نیست قربانی کجاست . او را حرکت ندهید چون مویرگهایش پاره خواهند شد. برای جلوگیری از سقوط قربانی ، کمکش کنید تا بنشیند سپس می توانید

 

حجامت را شروع کنید. اگر در خانه یک سرنگ تزریقی داشته باشید خیلی عالی می شود. در غیر این صورت یک سوزن خیاطی یا یک سنجاق صاف هم خوب است.

 

 

1- سوزن یا سنجاق را روی آتش استریل کنید بعد با آن سر هر 10 انگشت مریض را خراش دهید.

 

2- این طب سوزنی نیست فقط یک خراش یک میلی متری است روی سر انگشتان.

 

3- خراش بدهید تا خون خارج شود.

 

4- اگر خون خارج نشد، با انگشت خودتان سر انگشت مریض را فشار دهید.

5- وقتی از هر 10 انگشت خون خارج شد چند دقیقه صبر کنید تا بیمار هشیاری خود را باز یابد.

 

 

6- اگر دهان قربانی کج شد لاله گوشهایش را آنقدر بکشید تا سرخ شوند.

 

7- بعد هر لاله گوش را دو بار بخراشید تا از هر کدام دو قطره خون خارج شود.

 

بعد از چند دقیقه قربانی باید هشیاری خود را بدست بیاورد. منتظر بمانید تا بیمار دوباره وضعیت طبیعی خود را بدون هر گونه علامت غیر عادی به دست بیاورد. سپس او را به بیمارستان برسانید. حرکت سریع آمبولانس در راه بیمارستان و افتادن در دست اندازها با عث پارگی مویرگها می شود.

 

 

من در باره نجات زندگی با حجامت از یک دکتر سنتی چینی به نام "ها بو تینگ" که در سون جیوک زندگی می کند آموختم. به علاوه من در این زمینه تجربه عملی دارم. پس می توانم بگویم که این روش صد در صد موثر است.

در سال 1979 من در کالج "فور گاپ " در " تای چونگ" تدریس می کردم .

 

یک روز بعد از ظهر مشغول تدریس بودم که ناگهان یک معلم دیگر نفس نفس زنان وارد کلاس شد و گفت : " خانم لیو عجله کن بیا ، سوپروایزر ما سکته کرده است." من فورا به طبقه سوم رفتم و دیدم آقای "چن فو تی ین" سوپروایزر ما همه علائم سکته را دارد: رنگ پریدگی، اختلال در تکلم و کج شدن دهان.

 

فوراً ا ز یکی از دانشجویان خواستم تا از داروخانه بیرون مدرسه یک سرنگ بخرد تا با آن سر انگشتان آقای چن را خراش بدهم. وقتی ازهمه ده انگشتش قطرات خون ( اندازه یک نخود) خارج شد، رنگ به چهره آقای چن و روح به چشمانش بازگشت . ولی دهانش هنوز کج مانده بود.

 

پس گوشهایش را کشیدم تا پر ا ز خون شدند وقتی کاملا سرخ شدند، لاله گوش راستش را دو بارخراش دادم تا دو قطره خون خارج شود. وقتی از هرلاله گوشش دو قطره خون خارج شد ، یک معجزه رخ داد.

 

در عرض 3-5 دقیقه شکل دهانش به حالت طبیعی خود برگشت و تکلمش هم روان و واضح شد. او را گذاشتیم تا یک مدت استراحت کند و یک فنجان چای داغ هم دادیم بعد کمکش کردیم تا از پله ها پایین برود.

 

او را به بیمارستان "وی واه" رساندیم. یک شب در بیمارستان بستری شد و روز بعد برای تدریس به مدرسه بازگشت . همه چیز به حالت نرمال در آمد.

 

 

به طور معمول قربانیان سکته از پارگی جبران ناپذیر مویرگها در راه بیمارستان رنج می برند. در نتیجه این گونه بیماران هرگز بهبود نمی یابند . ( ایرن لیو)

 

بنابراین ، سکته دومین علت مرگ است. اگر کسی خوش شانس باشد، زنده می ماند ولی ممکن است تا آخر عمر فلج بماند. این اتفاق وحشتناکی است که در زندگی می تواند رخ دهد.

 

اگر همه ما این روش حجامت را به خاطر داشته باشیم و به سرعت پروسه نجات زندگی را شروع کنیم قربانیان دوباره احیا شده و صد در صد حالت عادی خود را به دست خواهند آورد.

موفق باشید.

آبادم بیک

 

👈👈 وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:

ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.

ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.

ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ...

"شهيد حسين خرازى"

شرمشان باد، کسانی، که با اختلاس، دزدی و رانت خواری به خون و راه شهیدان خیانت می‌کنند.

 

💎 اشتباهات مشهور پزشکی

 

🔵 معصومین می فرمایند: ریشه همه بیماری ها از زیاد آب خوردن هست.

🔴 پزشکی غربی می گوید: خوردن هشت لیوان آب در هر روز لازم و ضامن سلامت است!

 

🔵 معصومین می فرمایند: اگر ارزش نمک را می دانستند درمان نمی کردند مریضی ها را مگر با نمک و سفره بدون نمک نباشد.

🔴 پزشکی غربی می گوید: نمک سم سفید است و نمک را از سر سفره حذف کنید!

 

🔵 معصومین می فرمایند: نمک دریا و سنگ نمک بهترین نمک هست.

🔴 پزشکی غربی می گوید: نمک طبیعی نخورید و نمک ید دار و تصفیه مصنوعی خوب است!

 

🔵 معصومین می فرمایند: نمک بهترین درمان فشارخون است.

🔴 پزشکی غربی می گوید: نمک عامل ابتلا به فشارخون هست!

 

🔵 معصومین می فرمایند: گوشت گوسفند بهترین غذاست.

🔴 پزشکی غربی می گوید:گوشت قرمز سم است!

 

🔵 معصومین می فرمایند:گوشت ماهی پیه چشم و بدن را ذوب می کند و مرغ ،خوک پرندگان هست.

🔴 پزشکی غربی می گوید:گوشت سفید(ماهی و مرغ) بهترین گوشت است و بیشتر بخورید!

 

🔵 معصومین می فرمایند:ترک خوردن گوشت ،بداخلاقی می آورد.

🔴 پزشکی غربی می گوید:خوردن گوشت خشم می آورد!

 

🔵 معصومین می فرمایند:روغن حیوانی به هر اندازه که خورده شود همانقدر بیماری را از بدن می برد.

🔴 پزشکی غربی می گوید: روغن جانوری عامل بیماری های کثیر است!

 

🔵 معصومین می فرمایند:خوردن روغن ها در تابستان بهتر از زمستان است.

🔴 پزشکی غربی می گوید: خوردن روغن ها در زمستان بهتر از تابستان است!

 

🔵 معصومین می فرمایند:هنگام نشستن  کمر خمیده باشد.(حالت استراحت)

🔴 پزشکی غربی می گوید:هنگام نشستن کمر قائمه باشد!(حالت فعال)

 

🔵 معصومین می فرمایند:بهترین و مهمترین وعده غذایی شام است و نباید ترک شود.

🔴 پزشکی غربی می گوید: بدترین وعده غذایی شام است و باید ترک شود!

 

🔵 معصومین می فرمایند:وعده غذایی دوتاست(صبح و شام )که موجب سلامت دستگاه گوارشی و بدن است.

🔴 پزشکی غربی می گوید: وعده غذایی دوبار موجب بیماری دستگاه گوارشی و بدن است و هر چند ساعت یکبار بایستی چیزی خورد!

 

🔵 معصومین می فرمایند:نظام هستی احسن است و هیچ چیزی در خلقت بدن زائده نیست.

🔴 پزشکی غربی می گوید:در بدن زائده ی آپاندیس،لوزه زائد،رگ زاپاسی درپا و یک کلیه اضافی موجود هست که قبلا کارایی داشته است و الان می توان با پیشرفت جراحی از شرشان خلاص شد یا به دیگران فروخت!

 

🔵 معصومین می فرمایند: برای دستشویی روی پا نشسته و به پای چپ تکیه کنید.(روی پا)

🔴 پزشکی غربی می گوید: دستشویی فرنگی، از نشستن روی پا برای دستشویی رفتن بهتر است! (روی صندلی)

 

🔵معصومین می فرمایند:مسواک هنگام خواب، بیدارشدن و نماز هست و بعد غذا خلال با چوب های مجاز انجام شود.

🔴پزشکی غربی می گوید:مسواک بعد از غذا  استفاده شود و خلال پلاستیکی و نخ دندان زده شود.

 

🔵معصومین می فرمایند:خوردن باقلی خون صاف تولید میکند.

🔴پزشکی غربی می گوید:خوردن باقالی کم خونی می آورد!

 

🔵معصومین می فرمایند:ریشه چغندر مضر است و همه خاصیت در برگ چغندر است.

🔴پزشکی غربی می گوید:ریشه چغندر(لبو هم نوعی از آن است) مفید است و با آن قند درست می کند و برگ چغندر را بی خاصیت می داند!

 

🔵معصومین می فرمایند:ترکیب شیر از میوه ها فقط با خرما مفید است.

🔴پزشکی غربی می گوید:ترکیب شیر با موز و دیگر میوه ها ویتامین دارد!

 

🔵معصومین می فرمایند:پیرها بیشتر غذا بخورند!

🔴پزشکی غربی می گوید:جوان ها بیشتر غذا بخورند .

 

🔵معصومین می فرمایند:طب از مجموع انبیاء و با شروع خلقت از سوی خدا آمده است.

🔴پزشکی غربی می گوید:طب صد سال است که توسط چند نفر اختراع شده است!

 

🔵معصومین می فرمایند:باقی مانده غذای مومن و مصافحه، واکسن سلامتی وشفاست.

🔴پزشکی غربی می گوید:اگر میکروب بصورت واکسن و مستقیم داخل خون شود سلامتی آورست!

 

🔵معصومین می فرمایند:آلوبخارا مفاصل را نرم می کند.

🔴پزشکی غربی می گوید:پاستیل صنعتی برای نرمی مفاصل خوب است!

 

🔵معصومین می فرمایند:خوردن برگ سنا عامل نجات از مرگ است.

🔴پزشکی غربی می گوید:خوردن برگ سنا خطرناک است و  پرز روده و معده را تخریب می کند!

 

🔵معصومین می فرمایند:گرفتن خون از سیاهرگ و مویرگ ها مفید است و فصد و حجامت نجات از مرگ مصنوعی هست.

🔴پزشکی غربی می گوید:انتقال خون از سرخ رگ مفید است و فصد و حجامت خطرناک است!

🔵معصومین می فرمایند:طب علم قطعی از سوی خدا هست

🔴پزشکی غربی می گوید:طب علم آزمون و خطای بشری هست.

 

💎امام باقر علیه السلام:شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ‏ تَجِدَا عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً يَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ.💎

 

اگر به شرق و غرب بروید، هرگز دانش درستى را نخواهید یافت، مگر همان چیزى که از ما خاندان صادر شود.

 

📚بحار الأنوار : ۲/۹۲/۲۰- رجال کشی ص ۲۰۹

https://t.me/joinchat/AAAAAEDclUmtq1u3R5im6A

 

محمد ثابتی

پشت پرده ی سیاست

 

تا اخر بخون👌

 

روزی پدری همراه پسرش به حمام عمومی رفت.

در حمام پدر از پسر خود طلب آب نمود. پسر با بی حوصلگی رفت و از گوشه ای کاسه سفالین ترک خورده و رسوب گرفته ای که مخصوص آب ریختن روی تن و بدن مردم و نه برای نوشیدن آب بود، پیدا کرد؛

و آبی نه چندان خنک یافت و برای پدر برد.

@LATOLOT

پدر به محض دیدن کاسه و آب اندکی مکث کرد، لبخند زد و رو به پسر گفت:

" با دیدن این کاسه یاد خاطره ای افتادم.

چندین سال پیش وقتی خود من نوجوانی کم سن و سال بودم همراه پدر به حمام عمومی رفتم، درست مثل امروز که من از تو آب خواستم، آن روز هم پدرم از من آب خواست.

من، برای اینکه برای او آب بیاورم، گشتم و لیوان بلوری و تمیزی یافتم

و آبی گوارا و خنک در آن ریختم و با احترام به حضور پدر بردم"

امروز، من که چنان فرزندی برای پدر بودم،

پسری چون تو نصیبم شده که با بیحوصلگی در چنین کاسه کثیف و ترک خورده‌ای برایم آب آورده

حال درآینده چه اولادی قرار است نصیب تو شود خدا می داند و بس!

 

نیکی به پـــدر و مــادر

داستانی است

که ما آن را مينويسيم

و فرزندانمان

آن را برایمان حکایت می کنند !

 

مواظب باشیم که خوب بنویسيم

 

 

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.

کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.

جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟

اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.

زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم..

 

Seid Slamt, [۲۹.۰۸.۱۷ ۱۳:۲۸]

[Forwarded from کانال لاتولۅت 💯]

روزی خداوند فرشته ای را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن.

@LATOLOT

فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد.

مردی را دید که در خیابان قدم میزند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بزرگ میخواهم. ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول. آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد...

خواسته مرد مستجاب شد.

 

فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو. و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد...

خواسته زن مستجاب شد.

 

فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه کویری فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر(خانه ای از نی و چوب)خود. تنها و بی کس.

 

پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟

مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم.

فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضیم و چیزی نمیخواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.

فرشته ناامیدانه پرگشود. اما در آخرین لحظات مرد گفت: برگرد. صبر کن!

فرشته خوشحال شد و گفت: آرزویی به خاطرت آمد؟ گفت: بله! کمی آن طرف تر، پیرمردی دیگر است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم، سر راهت آن بز را خفه کن...

 

@LATOLOT 👈کانال لاتولوت

 

فرستاده از طرف دوست -1

 

 

دوران دبستان بود که بينائي چشم راست را تقريبا از دست داده بود.پس از مراجعه به چند چشم پزشک و تجويز چند قطره چشمي بي تأثير بالاخره تشخيص پزشکي حاذق پاره شدن شبکيه بود و توصيه مراجعه سريع به يک جراح و متخضص شبکيه. پس از آن فرزندم سه بار مورد عمل چشم قرار و قريب 80 در صد بينائيش را بدست آورد و تحت نظر پزشک بود آخرين بار که مراجعه کرد پزشک مربوطه اعلام کرد يک عمل ديگر نيز لازم است انجام شود البته اگر ليزر پاسخ ندهد که ليزر نيز به احتمال  90 در صد جوابگو نيست. و عمل جراحي هم ممکن است با 60 درصد موفقيت همراه باشد.

 

بالاخره  پزشک معالج وقتي معين کرد براي ليزر ساعت دو بعد ازظهر بود در يکي از خيابانهاي بين بخارست و وزرا ساختمان گروه پزشکي نور.  پزشک مربوطه با نا اميدي کار را شروع کرد .

 

چند ثانيه گذشت اعلام کرد موفقيتي ندارد و گفت چند لحظه استراحت کند شايد خدا خواست و توفيقي حاصل شود.

 

همان لحظه خواهرم زنگ زد بدون سلام و احوالپرسي گفت  که اگر برايت ممکن است چون کودکي در بيمارستان  است و براي بدست آوردن بينائيش که تقريبا نابينا شده بايد تحت عمل جراحي قرارگيرد و هزينه هاي آنرا تعدادي از خيرين داده اند و مقداري کم آورده و لازم است

 

سريعا اين مقدار وجه به حساب واريز شود و شماره کارت پزشک را داد و سفارش کرد همين الان واريز شود.

اورسولي بود که نزد من فرستاده شد

 

و من به او محتاج بودم تا او به من. به فرزندم که کمي هم ناراحت و مأيوس بود گفتم خبررسيد ليزر با موفقيت روبرو است الان برمي گردم در خيابان وزرا به اولين بانک مراجعه کردم و وجه را کارت به کارت کردم و برگشتم.

 

در همين فاصله عمل ليزر هم انجام شده بود و بلافاصله تا پزشک معالج را ديدم به من تبريک گفت و اعلام کرد نمي دانم چه شد که اينقدر آسان در مرحله دوم نتيجه داد

 

گفتم آقاي دکتر سائلين رسولاني هستند  که  اين چنين مي آيند و ماجرا را تعريف کردم اشک در چشمانش جاري شد و گفت سعدي درست مي گويد

 

درويش و غني بنده اين خاک درند

آنان که غني ترند محتاج ترند

 

# محمد جواد عليزاده قمي

 

شجاع ترین آدمها کیا هستند ؟

 

معلم به بچه ها گفت :

" تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟

 بهترین متن جایزه داره "

 

یکی نوشته بود:

 غواص که بدون محافظ تواقیانوس با کوسه ها شنامیکننه

یه نفر نوشته بود :

اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن

یکی دیگه نوشته بود :

اونایی که تنها چادرمیزنن تو جنگل از حیوونا نمیترسن . و...

 

هر کی یه چیزی نوشته بود اما

این نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :

" شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "

 

 قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید.به همراه زمزمه ای ...

افسوس منهم شجاع نبودم...

 

یادمون باشه

تو خونه ای که {بزرگترها} کوچک میشن

                 {کوچکترها} هرگز بزرگ نمیشن

امروز تولد ۱۲۶ سالگى چارلى چاپلين است

 

روز خوبى است براى ياداورى ٣ جمله تاثير گذار او

 

یک : هيچ چيز در اين جهان جاودانه نيست حتى مشكلات و بد بيارى هاى ما

دو : من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون كسى نميتونه اشكامو ببينه

سه : بيهوده ترين روز در زندگى اون روزيه كه ما نخنديم

 

لبخند بزنيد و اين پيام رو به هر كى كه دوست دارين خندشو ببينن بفرستين

 

چارلى ميگويد : پس از كلى فقر، به ثروت و شهرت رسيدم. آموخته ام كه با پول ... ميتوان ساعت خريد، ولى زمان نه ... ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه ... ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه... ميتوان دارو خريد ولى سلامتى نه، ميتوان رختخواب خريد، ولى خواب راحت نه

 

ارزش آدمها به دارايى انها نيست به معرفت آنهاست

 

تقدیم به همه دوستان *بامعرفت*وبامرام*

 

@Majaleh_del

 

مرﺩ ﻋﯿﺎﻟﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺳﻪ ﺷﺐ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ .

ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﻭﺩ،

ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺼﯿﺒﺶ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

ﻣﺮﺩ ﺗﻮﺭ ﻣﺎﻫﯿﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻏﺮﻭﺏ ﺗﻮﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺵ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ .

ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮﺭﺵ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻣﺎﻫﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

ﺍﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻧﺠﻬﺎﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩ .

ﺍﻭ ﺯﻥ ﻭﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؟

ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺒﺰﻩ ﺯﺍﺭﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﺶ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺰﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ،

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﻮﺩ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺷﺘﻪ ﯼ .ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ،

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺩ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﮑﺮﺩ .

ﺍﻭ ﺳﺮﺍﻓﮑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺟﻠﻮ ﻣﻠﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺒﺎﻟﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺻﯿﺪﯼ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻠﮑﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ، ﺧﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ،ﺩﺭﺩ ﺷﺪﯾﺪﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﺳﭙﺲ ﺩﺳﺘﺶ ﻭﺭﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ

ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ...

ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﮐﺎﺥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻗﻄﻊ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﺎ ﻣﭻ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ

ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻮﺍﻝ ﺳﭙﺮﯼ ﮔﺸﺖ .

ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﻗﻄﻊ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﻭ ﺭﺍ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺍﺯﺩﯾﺎﺩ ﺩﺭﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ .

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺴﺘﺸﺎﺭﺍﻧﺶ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻇﻠﻤﯽ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﺮﺩ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻧﺰﺩﺵ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺁﯾﺎ ﻣﺮﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ !... ؟

ﺁﺭﯼ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﯽ .

- ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﺮﺍ ﺣﻼﻝ ﮐﻨﯽ .

- ﺗﻮ ﺭﺍ ﺣﻼﻝ ﮐﺮﺩﻡ .

- ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﻫﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﭼﻪ ﮔﻔﺘﯽ ؟؟؟

ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :

ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ...

ﺍﻭ ﻗﺪﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ،

ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻩ !

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺳﻼﺣﻬﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﺳﻼﺡ ﺳﻼﺡ ﺩﻋﺎ ﺍﺳﺖ ...

 

ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ

ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ ! ...

ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !

ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ... !

ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ !

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! ...

ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !

ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ ! ...

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ !

ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! ...

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ !

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ ! ...

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،

ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ ! ...

 

#هزارویک_حکایت

https://telegram.me/joinchat/BrNnXDzK5p4mJBeAqoK3kg

 

@hekayate_del

ربطی نداره متأهلی یا مجرد،

 

مکث را تمرین کن.

گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم!

گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم!

گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم!

گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم!

گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم!

گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم!

گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم!

و گاهی...

گاهی...

گاهی...

 

تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم بدونیم!

کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی‌های زندگیمون باشیم.

 

کاش یادمون نره که فقط:

"یکبار زنده‌ایم و زندگی میکنیم،

فقط یکبار

 

 

خاطراتم را که مرور‌ می کنم همیشه یک‌ نکته آزارم می دهد ...

در زندگی ام همه چیز یا زود اتفاق افتاده یا دیر.

از موقعیت های شغلی خوب گرفته تا امکانات و شرایطی که زود به دست آوردم و زود از دست دادم

از خواسته ها و‌ آرزوهای کودکی  گرفته تا پیدا کردن محبوب ترین کتونی کودکیم در اسباب کشی. کتونی که دیگر نصف پاهایم هم در آن جا نمی شد.

آرزوهایی که دیر به دست آوردم و دیگر برای داشتنشان دیر شده بود، خیلی دیر...

حالا که خوب فکر می‌کنم آدم های زندگی ما هم همین هستند

گاهی زود به زندگیمان می آیند

گاهی دیر...

آنقدر زود می آیند که بلدشان نیستیم

نمی دانیم باید چطور با آن ها باشیم

تا به خودمان می آییم می ببنیم همه چیز تمام شده

اما زود رسیدن برزخ است

برزخی که دل امید دارد به جبران گذشته

جهنم جای دیگری ست

جایی که انسان ها دیر به زندگی ات می آیند

آنقدر دیر که دیگر لحظه ای فرصت برای داشتنشان نیست

آنقدر دیر که باید از کسی که نداری! دل بکنی

آنقدر دیر که یادت بیاید هر که را که تا امروز به دست آوردی اشتباه بوده

بهشت آن جایی ست که هر اتفاقی به وقتش در زندگیمان رخ دهد نه زودتر و نه دیرتر

بهشت آن جایی ست که هر‌کسی به وقتش در زندگیمان بیاید نه زودتر و نه دیر تر...

 

👤حسین حائریان

 

 

به آسمان نگاه کن...

 

☘️روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...

☘️ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!!

☘️ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!!

☘️ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱ گزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.

 

😔:

واقعا زیباست نخونده.

 

،پیرمردی صاحبِ مال و منال/

می‌گذشت از عمر او هشتاد سال/

 

با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام/

شادم از عهدی که با خود بسته‌ام /

 

تا نمُردم هر چه دارم وانهم/

سهم فرزندان همین حالا دهم/

 

بچه‌ها را مطلع زین کار کرد/

پافشاری کرده و اصرار کرد/

 

سهم دخترها فلان از مال شد/

از پسرها باقی اموال شد/

 

پیرمرد فارغ شد از مال و منال/

پاک و طاهر شد ز دارائی و مال/

 

روزها بگذشت و روزی پیر مرد/

دید رفتار عروسش گشته سرد/

 

با تعرض نیش میزد بر پسر/

بودن بابای تو هست دردسر/

 

پیرمرد افسرده و غمگین شد/

سینه‌اش چون کوه غم سنگین شد/

 

لب فرو بست و برون شد از سرا/

تا نبیند آنچه دیده است بینوا/

 

رفت و در زد خانه‌ی دیگر پسر/

در گشودند تعارفات مختصر/

 

با کسی حرفی ز دلسردی نزد/

حرفی از مردی و نامردی نزد/

 

تا که دیگ معرفت آمد بجوش/

آنچه باید نشنود آمد بگوش/

 

جمله اولاد ذکورش بی‌صفت/

جملگی زن باره و بی‌معرفت /

 

دختران زین ماجراها بی خبر/

شاد و خرسند بودن از کار پدر/

 

کور سوئی در دل آن پیر بود/

چونکه امیدش به آن تدبیر بود/

 

رهسپار خانه داماد شد/

گفت دامادش دل ما شاد شد/

 

اشک خوشحالی به چشم دخترش/

 

مات و حیران بود نمی‌شد باورش/

 

دید دامادش بر او هست بی نظر/

ما.ندنش آنجا دگر هست درد سر/

 

او همی گوید که بابایت چرا/

لنگرش را پیچ کرده نزد ما/

 

ما که تنها وارث او نیستیم/

با حقوق مختصر کوه نیستیم/

 

خانه شد دوار در گِرد سرش/

چونکه تا این حد نمی‌شد باورش/

 

این چنین اندیشه‌اش بیدار شد/

موسم پیری رسید و خار شد/

 

عاقبت تدبیر خود را کار بست/

نقش یک گنجینه در افکار بست/

 

رفت در بازار صندوقی خرید/

آشنائی در رهش آمد پدید/

 

گفت چه داری اندر این گنجینه‌ات /

این چنین چسبانده‌ای در سینه‌ات /

 

گفت اگر گوشَت ز رازم کَر بود/

صندوقی مملو ز سیم و زر بود/

 

راز او افشا شد در سطح شهر/

بچه‌ها پیدا شدند آسیمه سر/

 

ای بقربان تو ای بابای من/

تو کجائی ای گل زیبای من/

 

خانه ما بی تو تاریک است و سرد/

تو چراغ خانه‌ای ای شیرمرد /

 

الغرض با التماس و احترام/

شد پذیرائی دگر هر صبح و شام/

 

لیکن از گنجینه‌اش غافل نبود/

هر کجا می‌رفت حملش می‌نمود/

 

جنگ و دعوائی سرش کردند بپا/

خانه بی بابا نباشد باصفا/

 

فکر و ذکر بچه‌ها گنجینه بود/

گنج واهی بود....دردِ سینه بود/

 

عاقبت، قالب تهی کرد پیرمرد/

رفت و شد آسوده از رفتار سرد/

 

باز کردند بچه‌ها گنجینه را/

صندوقی مملو ز درد سینه را/

 

نامه را خواندند چنین بنوشته بود/

قصه عمری به آخر گشته بود/

 

زنده بر مال و منالت باش پیر/

تا نگردی همچو من خار و اسیر/

محمدرضا رهنوردحق

     😔😔😔

️🌹یاحق مددی....🌹


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین