جعفر صابری/بابام مرد

جعفر صابری/بابام مرد جمعه 12 آبان 1396

غیرت

هرگز با مردی که به همراه یک زن است بحث نکن! جعفر صابری

غیرت زیادی بی غیرتی می آره!

این  معنای جمله ای بود که مرحوم پدر بزرگم به زبان آذری  در یک ظهر گرم تابستانی سال 1355وقتی با یکی از بچه های محله دعوام شده بود به من گفت! آن پسر بچه  در بین بازی به من فحش ناموسی داد و من زدمش! سالها بعد استاد و مربی محترم کارته آقای اسداللهی وقتی دید مردی جلوی زنش با ما که از باشگاه بیرون آمده بودیم بحث و فحاشی  میکرد گفت: آقا شما این جوانان را ببخشید و کلی عذر خواهی کرد اما در خلوت به من گفت غیرت زیادی بی غیرتی می آره!

حالا دوستم ازدلایل بدبختی ها و گرفتاری هایش و شکستهایش میگفت: که پدری داشته، بسیار خود رأی و قوی طوری که حتی اهالی محل هم از او حساب میبردند ، درآمد خوبی داشته و زندگیشان متوسط بود اما خرج های پدرش زیاد بود بیشتر وقت ها پدرش به نیاز مندان و یا حتی هر کسی که میگفت نیاز دارم کمک مالی میکرد ه حتی اگر بچه ها و همسرش چیزی نداشتند او میگفت بیشتر وقتها ما غذای ساده میخوردیم ولی پدرم با دوستاش میرفت و حسابی  تو کاباره ها ی شهر برای دوستاش و خودش خرج میکرد ،اگه دوستش چیزی می خواست براش میخرید ولی ما برای داشتن یک مداد معمولی باید کلی التماس میکردیم وضع ما در مدرسه  بقدری خراب بود که گاهی دیگران دلشان به حال ما میسوخت !پدرم همیشه مسلح بود نمی دانم چرا ولی یا چاقو داشت یا پنجه بوکس و همیشه آماده جنگ بود ،میگفت دشمن زیاد داره ،پدرم به مادرم میگفت زن سالم چادر سرش میکنه ولی همیشه از زنهای بدون چادر خوشش می آمد!بابام مرد خوبی بود ما هیئت هم داشتیم همه ی لاتها و اسمی های محله حتی از محله های دیگه می آمدن هیئت ما هر شب شام می دادیم و ظهر عاشورا و تاسوعا هم نهار بود تا سوم امام خرج می دادیم.بنده ی خدا مادرم همیشه پا دیگ بود... دادش بزرگم هم حتی زمانی که سرباز بود می آمد کمک تا اینکه یه روز کلاً رفت گفت من نمی تونم میرم شاید زندگی شما را بتونم درست کنم رفت خارج یکی دیگه از داداشهام هم درس را ول کرد رفت شاگرد میکانیک شد خواهرم که از من دو سال بزرگ تر بود همون سوم راهنمایی شوهر کرد و فقط من در خانه بودم...

خوب یادمه وقتی خبر مرگ پدرم را آوردند مادرم زد تو سرش و گفت یتیم شدید!میدونستم یه روز میکشنش!

بابام را کشته بودند میگفتن تو یه محله دیگه سر ناموسی یکی میزنه تو گوشه یه پسره اون هم از عقب با یه چاقو میکنه تو پلوی بابام واین طوری بابام مرد.

همه میگفتن بابات خیلی باغیرت بود!

خیلی ها آمدند مجلس ختمش هفت هشت روز خرج دادیم ولی بعدش دیگه هیچ کس سراغ مارا نگرفت ما ناچار خانه را فروختیم از آن محل رفتیم و بعد از چند سال خواهرم هم طلاق گرفت شوهرش یه زن دیگه گرفته بود و آبجیم با سه تا بچه آمد خانه ما... من هم دبیرستان  را ول کردم و رفتم سر کار...یه روز تو کار گاه با یکی بحثم شد فحش مادر داد زدمش افتاد زمین اجلش آمده بود بدبخت سرش خورد به یه میله و مرد!

بیست سال پشت میله ها و ...چی بگم تنها چیزی که تواین سالها یاد گرفتم این بود که غیرت زیادی بی غیرتی میاره ننم دق کرد آبجیم دوباره شوهر کرد و برادرم معتاد شد وخلاصه... کاشکی بابام بیشتر غیرت برای خانوادش نشان میداد تا مردم!

ساکت بودم و نگاهش میکردم و به روح مرحوم پدرم صلوات میفرستادم!و به این فکر میکردم که ما ایرانیان  چقدر مردمان باغیرتی هستیم.

 جعفر صابری

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین